|
![]() ببین تو خواب گردی.همه دنیا هم در خواب تو گیر کرده است.مثل همین دیشب که در خواب خواب میدیدی خونی را که از لا به لای موهایش شره می کرد و در خواب دلت به دلیلی نا معلوم گر گرفت از درد.دیدی از آن خواب هم بیدار شدی؟حالا هم کافیست آرام باشی.کتاب بخوان،نه کتابی تازه.کتابی که قبلاً خواندی و مطمئنی آرام نگهت می دارد.یا Friends ببین و یا به دوستان وبلاگی که در خواب داری زنگ بزن یا اصلاً وبلاگ وهم آلودی که فکر می کنی داری را بنویس و صبر کن،صبر کن.باور کن این تنها خواب است و وقتی بیدار شوی دیگر هیچ کدام از کسانی که تو را قربانی کردند وجود ندارد.همه شان مثل شبحی که با نور محو می شود تمام می شوند. پیوست:مرد می تواند خیلی عیب و ایراد ها داشته باشد و من می توانم چشمم را روی خیلی شان ببندم اما تحمل مردی که می ترسد و برای ترسش دروغ می گوید از تحمل من خارج است. مزه زهرمار می دهد روزهایم.
+ تاريخ
سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:52 نويسنده تیتا
![]() یک باره انگار همه ساکت شده اند در این دنیای مجازی.انگار یک دنیا بغض مانده روی دل آدم ها.اینرا فقط از جای خالی نوشته ها نمی گویم.اینرا از روی صدای "الف.میم" می گویم که طنین شاد همیشگی اش را ندارد.اینرا از حرف های مقطع و خاکستری "پسر آبستن" می گویم.اینرا می گویم شاید چون خشم کلمات "هوای تازه" دلم را می لرزاند.انگار همه بهتشان برده!انگار من هم مثل همه!شاید برای همین است که جرات نمی کنم زنگ بزنم به "منیر" یا "سورمه".می ترسم...مبادا دیر جواب دهند مبادا چیزهایی بگویند که ساکت ترم کند.من سخت نگران "گرگ دفتر سیمی" هستم که خبر ندارم از او و می دانم کمی جنون خبرنگاری اش زیاد است. اینجا،کرمان،هیچ خبری نیست.نه اینکه نبوده باشد ها.اما دیگر نیست.مردم دو سه روزی رفتند بیرون و بعد همشان حل شدند میان روزمرگی.رفتند...یا بردنشان.اینجا sms ها وصل شده و من می توانم با سرعت 30 کیلو دانلود کنم!اینجا کسی شب ها الله اکبر نمی گوید.رخوت تند تابستان همه را سست کرده.اینجا هیچ کس هیچ چیز نمی گوید.حتی از ناله و فغان زمان فرو ریختن بم هم خبری نیست.چشم ها پر است از ترس و تردید. نگاه ها پشت هر سایه ای نیرنگی را جستجو می کند. می دانید که من CiAC نیستم.ذهن ساده ای دارم و تنها می توانم از دیدگاه خودم خوب و بد را تفکیک کنم و می دانم این اتفاق خوب نیست.این اتفاق جور ترسناکیست. می دانید؟خیلی های دیگر هم نیستند.می دانید؟این جور وقت هاست که آدم چهره می شود،ارزشمند می شود.این جور وقت هاست که فکر می کنم دستبند ورزشکار ها به تمام جام های جهانی می ارزد،نامه هنرمندان به تمام اسکارها.این جور وقت هاست که می فهمم بین من و جوان هایی که می خواهند و می توانند تغییر ایجاد کنند فرق هست.فرق هست بین کسانی که سینه شان را سپر کرده اند با منی که در لاین مقابل می روم کلاس. این روزهایی که می گذرد به خودم شک می کنم.
+ تاريخ
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 10:46 نويسنده تیتا
|
![]() فردا بیست و شش سالگی ام هم ته می کشد. این برای خودش یک پاراگراف کامل بود انگار!عجیب است که به وجود این همه اتفاق گهی که افتاد حالم بد نیست.آخرینش همین کار آقای متمول بود.فکر می کنید چه کار کرد؟مرا که با آقای جالب در سطح شهر دید آمد در خانمان و مثل فیلم های فارسی تهدید کرد که مرا می کشد و اینها!!!تمام صحنه ها تکراری و خنده دار بود،برای کسی که از بیرون به این داستان نگاه می کرد اما راستش را بخواهید ترس برم داشت.نه اینکه مرا بکشد ها اینکه بلایی سرم بیاورد مثلاً اسید بپاشد و اینها.مرد های پولدار همه عوضی هستند.(این همونیه که تو فیلم می گفت.البته در ادامه می گفت زن های زیبا هم همگی ...شه هستند.که شامل من نمی شود.) خلاصه فعلاً داریم به روش هوشمندانه علمی پیش می رویم تا کی باشد ایشان برود به جهنم و من به روال عادی زندگی ام برگردم.اینکه یک نفر مدام آدم را تعقیب کند جور نا جوری است! می دانم که همه شما الان دستبند سبز بسته اید و دارید در مورد انتخابات حرف می زنید و نظر می دهیم و حالتان خوش است برای خودتان.حال من هم خوش است دستبند سبز هم دارم اما...خوب می دانید فردا من عوض می شوم.مثل میو میو یا آن یکی گربه یا چه می دانم کرمی که فکر می کند از پیله در می آید و برای خودش کسی شده.فکر می کردم می ترسم.آخر دارم زود تند سریع سی ساله می شوم و سی سالگی خیلی فراتر از چیزیست که همیشه فکر می کردم.مادر باید سی ساله باشند.همسر ها باید سی ساله باشند من قرار بود تا همیشه بیست و پنج ساله بمانم.می دانید؟بیست و پنج سالگی مثل هندوانه است. شرین و خنک.می دانید؟بیست و شش سالگی گرم و امن است،مثل انبه.شاید هم ندانید!!من هم تازه حس کردم.خلاصه که همه چیز مثل گناهی ترسناک آرام و لذت بخش است. پیوست:هر کس حال مرا بگیرد خر است. عکس های ابرچه های آسمان را دیدید؟دوست دارم. دوست های وبلاگ نویسم را هم دوست دارم. آنهایی که قبل می شناختم را دیگر نمی شناسم.شاید برای همین است که facebook مرا به اسم خودم نمی شناسد.
+ تاريخ
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:25 نويسنده تیتا
|
ظرف هفته گذشته با سه نفر آشنا شدم و با هر سه نفر به هم زدم.راستش حالا که تمام شده است هم درست نمی دانم چه کسانی بودند.فقط هر سه،هر شب می رفتند مهمانی و مشروب و سیگار و صبح ها هم تا لنگ ظهر می خوابیدند.آنها هم مرا درست نمی شناسند.یکی به اسم الهه یکی به اسم سارا و یکی به اسم یاسی!اسم ها را از کجا آوردم و چرا گفتم را نمی دانم.حتی درست خاطرم نمی آید چه چرندیاتی گفته ام.البته از آخری خیی خوشم آمد ها!خیلی ... X ای بود به چشم خواهر و برادری!!!!به هر حال هر سه نفر بعد از یکی دو بار حرف زدن و گرفتن جواب سوال کلیدی رفتند پی کارشان! سوال کلیدی؟واقعاً نمی دانید؟؟"نظرت در مورد X۳ چیه؟"و خوب فکر کنم با توجه به گم و گور شدن هر سه نفرشان بتوانید نظر مرا حدس بزنید.نه اینکه من جا نماز آب بکشم که از آن دختر خوب هایی هستم که تا بعد از عقد به صورت آقامان نگاه نمی کنم اما این دیگر خیلی زننده است که طرف هنوز اسم را نمی داند می خواهد برویم خانه شان یا به قول خودشان کلبه درویشی شان و بسم الله! این موضوع باعث شده از صبح بروم توی فکر(کنکور که قبول نشدم،جای دیگری برای رفتن ندارم!!!)که من خیلی عقب مانده و املم یا پسرها خیلی ...کش شده اند!(همه تان را که نگفتم!)هنوز فکر می کنم آدم وقتی می خواهد با کسی رابطه داشته باشد یک خرده علاقه ای می طلبد،یک کم شناخت یک بازه زمانی برای لذت بردن از یک دوستی ساده.
+ تاريخ
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 12:36 نويسنده تیتا
|
نگاه اول: مرد اسکناس های مچاله شده را دوباره شمرد و داد دست آقا کریم:"خیر پیش".مرد جک موتور را زد و استارت زد.موتور با پت پت تکراری اش روشن شد گلدان های سفالی را از شاگرد آقا کریم گرفت.صورت تکیده و سیاهش از فکر کاشتن گل ها رنگ گرفت،شمعدانی یا شب بو،شاید هم لاله عباسی.رو به آسمان در دل گفت:"تا خدا چی بخواد." خیابان ها دم غروب پر بودند از مسافر.اکثریت کرمانی.با نفرت فکر کرد:"شهر نشین های..."حرفش را خورد:"استغفرالله."پژوی مشکی رنگی به سرعت از کنارش گذشت،جوری که تنها صدای آهنگ بلندش را شنید و کل کشیدن و خنده های کش دار دخترهایی که صدایشان تمام خیابان را پر کرده بود.پر از گناه،پر از وسوسه،پر از...با حرص فکر کرد:"شهرنشینی."لعنت فرستاد به روزی که به این کلمه فکر کرده بود یا افتاد سر زبانش یا فهمید چه معنایی می تواند داشته باشد. هنوز آسیه به دنیا نیامده بود،که خواهرش،سمیه خانم دست محمد را گرفته بود و کشان کشان آورده بود در مسجد و گریه کرده بود که عاشق یکی از همکلاسی هایش شده که آرایش می کند و زیر ابرویش را بر می دارد.محمد را نصیحت کرده بود که اینها از صدقه سر شهرنشینی است و خدا لعنت می کند پدران و مادرانی را که دخترانشان را رها می کنند در این جامعه تا مثل علف هرز بزرگ شوند.باید خیلی وقت پیش باشد،آنوقت فاطمه خانم آسیه را باردار بود و دلش بوی شمعدانی می خواست یا شب بو یا شاید هم لاله عباسی. سگرمه هایش را در هم کشید،حق به جانب گفت:"شهرنشینی."پیچید به خیابان ارتش.نفهمید چرا جلوی فالوده فروشی ایستاد.درست کنار پژوی مشکی که بوی اغراق آمیز عطرش حالش را به هم می زد.دختر ها پیاده شده بودند و صدای خنده سرخوششان کسبه را از مغازه ها بیرون کشیده بود.نگاهش ماند روی یکی از آنها که لباس سبز بلندی با آستین های کوتاه پوشده بود.فکر کرد کاش لباسش را پوشیده بود.در این کت سورمه ای و شلوار مشکی بدن نحیفش جزبه لازم را نداشت.رو به دختر داد زد:"کثافت خودتو بپوشون."و نفهمید اول فریاد زده بود و بعد یکی از گلدان ها افتاده بود کف خیابان یا اول گلدان با صدای ترسناکی شکسته بود و بعد فریاد زده بود.مردد شد:"شاید نشنیده باشند.کاش نشنیده باشند."زیر چشمی نگاه های خیره مردم بوی را دید و چند توریست که با علاقه از داخل فالوده فروشی نگاه می کردند و حتی زن و مرد جوانی که از داخل پراید بستنی به دست نگاهشان روی او مانده بود.چند زن میان سال به دختر ها نزدیک شدند.یکی شان فریاد زده بود.صدایش مبهم به نظر می رسید.از پشت کلاه ایمنی سیاهش احساس امنیت می کرد.باید ادامه می داد:"زنگ می زنم 110 بیاد جمعتون کنه."و در دل گفته بود:"شما ج...های شهرنشین رو."یکی دیگر جواب داد:"نه!من زنگ می زنم ..."و باقی حرف هایش در اعتراض زن های دیگر گم شده بود.دختر سبز پوش با دست برهنه اش اشاره کرده بود:"برو گلدوناتو جمع کن تو!"پیاده شد.گلدان را بلند کرد و کوبید روی زمین.صدایش به پاشیدن یکباره خون می مانست.داد زد:"به درک گلدون ها.شماها این همه جوون رو دنبال خودتون راه انداختین که چی؟"و نگاه کرد به مردمی که ایستاده بودند به تماشا.حس خوبی بود،به پیامبران می مانست،به حقیقت.نگاه کرد به چشمانشان که از وقاحت دریده بود و آن لباس های رنگی و کوتاه و آرایش های تیره...:"ج...های شهرنشین."ماشین از روی گلدان های خورد شده رد می شد.عباس آقا جارو آورده بود و خورده گلدان ها را جمع می کرد.سوار موتورش شد.رفت تا ته خیابان.دلش طاقت نیاورد.برگشت،نزدیک پژوی مشکی ایستاد.شماره گرفت:"سلام جناب سرهنگ.یک مورد بدحجابی دیدم.اگه ممکنه اقدام کنید." ......
+ تاريخ
شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:31 نويسنده تیتا
|
وبلاگ نویسی مثل سرطان بدخیم سینه است.اگر به جانت بیفتد دیگر افتاده و تلاشت یک جور هایی احقانه به نظر می رسد وقتی بخواهی از آن فرار کنی.مثل این است که بخواهی از خودت بیرون بیایی،خودت را ترک کنی یا خودت را جا بگذاری. می خواستم دیگر ننویسم،حداقل اینجا ننویسم اما دلم نیامد.نامه نبشتم به "فی * لتر می کنیم ها" بدانم به چه شعوری این کار را کرده اند که معلوم شد بابت دو کلمه پیش پا افتاده بوده که در همین کافه پیانو صد میلیون بار تکرار می شود و مجوز چاپ هم می گیرد و به عوض در بلاگ مرا تخته می کنند و بعد هم گفته اند اگر یک بار دیگر از این گه ها بخوری دیگر نمی توانی نامه بدهی و بگی غلط کردم!!!آخر نه که سرویس نامه نگاریشان صد سال نوری است راه افتاده!به این دلیل و در ادامه گفته اند که یک عالمه ربات خفن دارند که می گویند دوباره به خاطر همان دو کلمه حالم را بگیرند.نتیجه اینکه باید بین کلمان 120 علامت و اشاره گذاشت.مثلاً باید بنویسیم :-ف !@)#!#* نه نگو! -ح %)#$%* این حرف ها چیه؟ -ش (!@#!*$ این دفعه شوخی بردار نیست ها! -ه!تا دیگر دچار مشکل نشویم.اما خودمانیم،راست می گویند.چرا باید در مورد کسانی که به طور قطع در جامعه وجود ندارند و تنها می توانیم در فیلم های بی محتوای خارجی ببینیم صحبت کنیم؟این مگر خود نشاندهنده نفوذ عوامل بی پدر و مادر استکبار جهانی نیست؟
+ تاريخ
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:48 نويسنده تیتا
|
زنگ می زنم.اطراف را می پایم مبادا کسی متوجه من باشد.مثلاً همین مردی که با دوچرخه رد شد.یا صاحب مغازه کناری که دم در نشسته و پاهایش را دراز کرده و انگار دارد چرت می زند.صدای زن از اف اف می آید:"بله؟"جواب می دهم:"وقت داشتم." و سعی می کنم با لحنی عادی بگویم.از پله های آرایشگاه آیدا بالا می روم.کفش هایم را در می آورم و کنار کفش زنانه مشکی و کفش اسپرت صورتی می گذارم و داخل می شوم.دور میز شش نفره ای که در پذیرایی کوچک آپارتمان گذاشته شده دختری هم سن و سال من نشسته است.در نظر اول زن را نمی بینم که در آشپرخانه کنار گاز ایستاده.زن سوال می کند:"فال قهوه؟"با لبخند سر تکان می دهم که فال قهوه.دختر کیفش را از جلوی من بر می دارد.باید برای حالت نشستنم باشد.میل رفتن که همیشه در من است باعث شده لبه صندلی بنشینم.کیفم را سفت بچسبم و آماده دویدن باشم.زن به کسی در اتاق که من نمی بینم می گوید:"کارت طول می کشد؟"در جوابی که نمی شنوم سر تکان می دهد:"پس من همین جا می نشینم."از قهوه های تیره ای که فنجان را تا یک سوم پر کرده است بخار بلند می شود.دختر دستش را می گذارد روی کارت های تاروت و چشم هایش را می بندد.من فکر می کنم چیزی باید می خواندم؟با کدام دست فنجان را باید بگیرم؟به کدام سمت باید بچرخانم؟زن کارت ها را روی میزی پخش می کند که با رومیزی گلدوزی شده سیاه و نایلون برای حفاظت از آن پوشیده شده.کارت ها پر از نور است.پر از زن های خندان و شوالیه های سوار بر اسب.درد جایی بالای قلبم می زند و قلبم انگار نشتی داشته باشد و خون را زیر پوستم می پاشد.سینه ام از گرمای خونی که زیرش پخش می شود خیس است.نگاه می کنم به زن،موهای کوتاهش را قهوه ای کرده است.قهوه ای تیره.در نوری که از جای خالی یک پر پرده عمودی روی موهایش می ریزد ته رنگ شرابی به خود می گیرند.می خندد،به دختر که با جدیت نگاهش می کند می گوید:"چقدر نا امیدی!"و من متوجه تتو خط لبش می شوم که باید تجدید شود و حالا جای سرخ و ورم کرده اش بیشتر به زخم می ماند.شروع می کند."خواستگاری...مردی که می آید...گره ای که در کارت افتاده...دشمن ها... رابطه.... حسادت."خنده ام می گیرد.اگر این حرف ها را به من می زد مناسب تر بود.نمی خندم.یادم می آید برای کار مهمی آمده ام.ساعت ها فکرم را منحرف می کنند.یکی به دیوار آویخته،درست زیر آیت الکرسی.آن یکی را روی میز تلویزیون گذاشته،بالای تصویر گیشاهایی که تنها از فرم ایستادن و لباس هایشان قابل تشخیص هستند.و آخری را روی پیشخوان سنگی آشپرخانه.پاندول هایشان کمابیش با هم حرکت می کند.چپ راست،چپ راست.دوباره به حرف هایش گوش می کنم:"کسی که توی اسمش M داشته باشد می شناسی؟"فکر می کنم"مگر اسم و فامیلی بی میم هم می شوم؟"دخترک گیج است.در جواب تمام سوال ها:"نمی دانم!شاید!احتمالاً"می گوید.زنگ در تا به حال دو بار به صدا در آمده.دور میز سه نفر دیگر نشسته اند.دو خواهر و زنی که موقع راه رفتن می لنگد.فکر می کنم شبیه فاحشه خانه هاست.یک جور پرده دری ناخوشایند دارد.انگار همه ما زن های هر جایی هستیم و قرار است هر چه داریم جلو همه عرضه کنیم.کسی که من ندیده بودم از اتاق بیرون می آید.دختریست بیست و چند ساله با موهای بسیار زرد که ریشه های تیره اش آنقدر بلند شده که جلب توجه کند.سعی می کنم واکنش نشان ندهم به ابروهایش که احتمالاً مثل من گذاشته پر شوند و سبیل هایش که بر خلاف من بر نداشته!تلاش مزبوحانه ای کرده است برای پنهان کردن موهای صورتش زیر قشر ضخیمی از کرم پودر یا ضد آفتابی بسیار سفید که روی پوستش ماسیده است.فنجان مرا بر می دارد و به من می گوید در اتاق منتظر باشم.فکر می کنم تمام اینها تقصیر آن مردک کیمیاست.پیرمردی با چشم های خاکستری که در کتاب فروشی خاک گرفته ای نزدیک مشتاق تمام روز را به تعبیر خواب و استخاره می گذارند. منتظر ماندم تا قران و مفاتیح را به مرد سیاه سوخته ای بفروشد و به زنی که کتاب رمل و اسطرلاب می خواست بگوید این کارها جواب نمی دهد و به جایش برای بچه اش کار پیدا کند که افسرده نباشد.به من نگاه کرد.گفتم :"استخاره می خواستم".با بی تفاوتی گفت"برای چی؟"گفتم"یک کار مهم.کاری که نمی دانم باید انجام بشود یا نه." "باید بروی با دو تا آدم مشورت کنی.استخاره جواب نمی دهد"و بلند شد تا پشت کتاب های خاک گرفته اش گم شود.نگاه کردم به پایین کت سبزش که دوختش باز شده بود مثل دم بی شکلی پشت سرش پر پر می زد.آمدم بگویم:مرتیکه،مگر خدا اگر و امایی شده که به یک سوال جواب بدهد یا ندهد یا تو مگر چه کاره اش هستی؟به چادری ها که خوب جواب می دهی.نکند خدای تو گیر دو تا شوید موی من است؟خواستم اضافه کنم:"به مامان بزرگم می گویم برایم استخاره کند از تاپاله گهی مثل تو هزار بار با خدا تر است."اما نگفتم.یادم آمد اینجا مشتاق است،برِ قدمگاه.یک بار دیدی حق دوستی کشید و ملت ریختند زدنم و بلکم کارهای دیگر.با عصبانیت بر گشتم.از بوی زیره و کلمپه و روغن جوشی گذشتم.از کنار سبزی های پلاسیده و مردی که بوی چوب می داد و جرقه های که از آهنی که می بریدند با اطراف می پاشید.نه به پسری که می خواست تستر عطر بدهد توجه کردم نه به پلیس خوشتیپ راهنمایی رانندگی که طوری لم داده بود انگار الگانس را پدرش برایش خریده و به همه گفتم مرتیکه و همه را توی دلم گفتم. زن روبرویم می نشیند و توضیح می دهد دست چپم را روی کارت ها بگذارم و نیت کنم.چشم هایم را می بندم:"خدایا برود یا نرود.خدایا این خیلی مهم است.دل به کار بده."فکر می کنم الان است که با رو کردن کارت ها جا بخورد و بگوید:"پناه بر خدا!هرگز چنین چیزی ندیده ام".پیش از آن که شروع کند زنی که می لنگید می آید و در مورد دعایی که با صد هزار تومان خریده است حرف می زند و این که مشکلش بر طرف نشده.نگاه می کنم به بیرون.از پنجره این اتاق می توانم زمین بایری را با چند درخت لخت و باریک ببینم.از سیاهی بزرگ روی زمین می فهمم جایی که سده را هفته پیش سوزاندند باید همین جا باشد. زنی که می لنگد را هر طور شده از سر باز می کند و کارت های مرا رو می کند.الان است که بگوید.الان است که با وحشت بگوید:"نه من در این مورد نظری نخواهم داد."با صدای یک نواختی شروع می کند:"شکست عشقی داشته ای.کسی خواهد آمد.خوشبختی و نور و موفقیت و ..."می پرسد:"بهنام می شناسی؟"با تعجب می گویم:"بهنام؟هژده ساله بودم می شناختم "و نمی گویم یکاره پسر کولوچه ای بود و نمی گویم هم را ندیدیم.می گوید مرا زیر نظر دارد.جلوی خودم را می گیرم که نگویم این بنده خدا شمال است و روحش هم از من خبر ندارد.حق به جانب می گوید:"این آدم گره در کارت انداخته.سورهء جن را بخوان و یاسین فقط همین ها نجاتت می دهد.سوالی داری؟"دلم می خواهم فرار کنم.احساس می کنم شبیه پینوکیو شده ام در شهربازی!انگار بین تمام این آدم ها فقط من اینرا فهمیده ام و چه دیر.دست می کشم به گوش هایم.خیلی دیر! به مامان بزرگم تلفن می زنم."برای من یک استخاره می کنی؟"و در دلم می گویم:"موضوع مرگ زندگیست "و این اولین باریست که موضوع مرگ و زندگی را می فهمم.در آینه ماشین تمام حرف هایی را که به زنک می خواستم بگویم می گویم.به خودم امیدواری می دهم:شاید هم "او" تمام این حرف ها را زده که دل مرا خالی کند.تصویر درون آینه با بی صبری می گوید:دارم فکر می کنم تو چقدر خری؟ با هم می خندیم.شبیه رابرت دنیرو در Taxi drive شدیم که رو به آینه می پرسید:"با من بودی؟با من؟کس دیگه ای که اینجا نیست"و اسلحه اش را می کشید.فرصت نمی شود فکر کنم با اسلحه چه کارها که نمی کردم.مامان بزرگم تماس می گیرد:"خیلی خوووب اومد.ایشالا عاقبت به خیر شی.کی هست حالا؟" پیوست:چه قدر زر زدم!
+ تاريخ
شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 15:14 نويسنده تیتا
|
![]() این عنوان هیچ ربطی به نوشته من ندارد.چند روزی حالم خوب است،باید به خاطر هوا باشد که درست شده مثل هوای پیش از عید.انگار در و پنجره ها را برای خانه تکانی چار طاق باز گذاشته باشی و بگذاری بوی خاک و سرمای خوشمزه اسفند پوستت را دون دون کند!حالا همین طور است.صدای موسی کو تقی ها می آید و زمین خیس است و بوی عیدی که نمی آید دست هایم را پر کرده است.خلاصه هوا جوری است که آدم دلش می خواهد گیوه هایش را ورکشد و برود قدم بزند.دل آدم شیراز می کشد.مثل اردوی دانشگاه که برده بودنمان.فرغون فوغون دل خوشی خالی کرده بودم توی دلم.باران می آمد؟یادم نیست اما بهار بود.بهار،بهار نارنجی! حالا حتی انتگرال هم به بدی گذشته به نظر نمی رسد.البته "سری" همچنان وحشتناک است!!!!!!حالا هیچ چیز خیلی بد به نظر نمی رسد! البته احساس می کنم کسی بی وقفه روی مهره های کمرم با چکش می کوید.نه آنطور سخت که در هم بشکنم،در حدی که بفهمم زن بودن تبصره و ماده زیاد دارد.خلاصه زندگی بر چرخ دنده های فرسوده اش می چرخد.به نظر می رسد کسی روغن کاری اش کرده است که دیگر سو صدای کر کننده اش اعصاب مرا ریز ریز نمی کند! گیوه هایم را ورکشم و انتگرال نشخوار کنم.باشد که رستگار شوم!
+ تاريخ
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 10:5 نويسنده تیتا
|
![]() قطعاً برای شما هم پیش آمده ناگهان به شهود برسید و بگوییم:"یافتم!یافتم!" حالا من به شهود رسیدم.نیازی نیست بر اساس هنجار های دیگران زندگی کنم.خودم را در قالبی که می پسندند جا بزنم.برای خوشامد آنها به حرف های کسل کننده شان گوش کنم یا اظهار نظر های سطحی شان را تایید.من همسر یا فرزندی ندارم که نگران احترام گذاشتن یا نگذاشتن دیگران به آنها باشم،قرار هم نیست داشته باشم،پس برای خودم زندگی می کنم.احترام خودم؟هیچ کدام از این آدم ها انقدر اهمیت ندارند که من برای احترامشان قائل به ارزش شوم. وقتش است روی راحتی لم بدهم و زندگی را شروع کنم.این بار آنطور که دلم می خواهد!می توانم با خودم حرف بزنم و بخندم و کافی شاپ بروم.می توانم برای خودم کادوی والنتاین بگیرم،حقیقتش هنوز خودم را بیشتر از تمام آدم ها برای کادو گرفتن می پسندم. پیوست:حساب آقای گیلاس و خانواده ام جداست.آقای گیلاس؟بگذارید یک چایی با هم بخوریم!
+ تاريخ
دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 17:21 نويسنده تیتا
|
|
me |