تبليغاتX
مثل آب برای شکلات
دلم یک فیلم فارسی می خواهد که بی آنکه ببینمش یک ساعت و نیم جلویش بنشینم و چیپس و بستنی با توت فرنگی بخورم.از آن فیلم هایی که آخرش همه خوشبخت می شوند.گیرم یکی دو تا حرف کمابیش غیر اخلاقی هم قاطی اش باشد.کولر هم روشن باشد و باد خنک بیاید و من فکر کنم حتماً عاشقم و بعد شام را بیرون بخورم.از همین آشغال هایی که همیشه مریضم می کنند.و تا دیروقت چت کنم با کسی که نمی شناسم اما می دانم دارم عاشقش می شوم چون کولر ها روشن هستند و بعد بخوابم و خواب های پررنگ ببینم و سر صبح زیر پتو کز کنم از سرما.صبح روز بعد هم دیروقت بیدار شوم و موسی کو تقی ها پشت پنجره اتاقم بخوانند و گنجشک ها از روی انار همسایه با هم بپرند و من خوابالود دست دراز کنم و از پایین تختم یک کتاب غیر فکری پیدا کنم و بخوانم و بعد صدای بابا بیاید و من با موهای ژولیده بپرم بیرون و او را ببینم با نان تازه.منوچهر نوزری یک جوک تعریف کند در صبح جمعه با شما و من بزنم زیر خنده و دست دراز کنم سمت بابا و گل آقا را بگیرم و بخوانم و نفهمم و بخندم.نهار سبزی پلو ماهی داشته باشیم و ساعت 2و نیم نیک و نیکو بگذارد و من میخ شوم پای تلویزیون.عصر هم از این طرف شهر بکوبیم تا آن سر شهر تریافرد و بستنی قیفی بخوریم و من بمانم و یک عالمه مشق.آی دلم می خواهد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:36 توسط تیتا |



پایم را تکان می دهم.جلو عقب!جلو عقب!صدای چریک چریک قیچی می آید و خرت خرت نخی که روی صورت زن روبرویم باز و بسته می شود.زن چاقی با موهای طلایی که از ریشه به قهوه ای زده است هیکلش را کمی روی صندلی جا به جا می کند:من که دخترم برای پوستش میلیاردی خرج کرد.به منیر نگاه نمی کنم مبادا زیر خنده بزنیم.زن نگاه مارا به حساب اشتیاق می گذارد و شروع می کند به نام بردن از قرص هایی که دخترش خورده تا پوستش شده مثل برگ گل!زن روبرویی با هر حرکت بند روی صورتش چهره در هم می کشد:خانم اصلاً برای سلامتی کسی اینجا ارزش قائل نیست.پوست جای خودش.مو های زنای ایرانی هم همش خرابه از بس هوا نمی خوره.بیا ببینین خارجی ها چه موهایی دارن.آدم حظ می کنه.خانم چاق دوباره جا به جا می شود:آره والا!رفته بودم خارج پیش برادرم.خانم های پیر،نه فکر کنی هم سن و سال ما،پیرها!همچین خوب مونده بودن.چه هیکل هایی.ساق هاشون از دخترای امروزی هم کشیده تر.با نگاهی آرزومند به جایی بالاتر از سر من و منیر نگاه می کند:اونجا هر روز می رفتیم دوچرخه سواری.این قدر آدم شاد میشه.روحیه اش خوب میشه به خدا.اینجا که نمی شه اصلاً.تا دهان باز کنم که بپرسم چرا ،منیر با آرنج به پهلویم می زند که خفه شو!خانم روبرویی که چهره اش کاملاً سرخ شده تایید می کند:واقعاً!حالا شهرهای دیگه که بهتره اما اینجا مردم خیلی فضول کار همدیگه شدن.کوتاه کردن موی تازه عروس تمام شده.صدای سشوار می آید.با صدای زیری می گوید:حالا به این شدت هم نیست.اینجا هم مثل همه جا.خانم روبرویی بلند شده،میرود مانتو اش را بپوشد:وا!کجا شهر های دیگه این جورین.همین جاری من تمام وقت داره تو کار من دخالت می کنه.خووبه خواهر زادش هم تازه مرده ها.دکمه های مانتو بلندش را می بندد.ادامه می دهد:همین پسری که چند روز پیش خودشو سوزوند.مقنع چانه دارش را مرتب می کند."عاشق شده بوده.اونم نه عاشق یه دختر درست حسابی."چادرش را می پوشد."از همین دختر های رنگ روغن زده ای که معلوم نیست ننه باباشون کیه"با دقت موهایش را زیر مقنعه برد."بعد خانم می فرمایند آدم باید خودش باشه"یکی از ابروهایش را بالا می دهد.ریز مویی را از بالای ابرویش پاک می کند.در آینه به خانم چاق نگاه می کند"کسی نیست بگه تو برو خودت  و درست کن با اون فامیلت"زن چاق نچ نچ کنان سر تکان می دهد.آرایشگر هم.دختری که صورت نفر بعدی را اصلاح می کند و خانمی که تازه زیر دستش نشسته است.دهان باز می کنم که...منیر با آرنج به پهلویم می زند:خفه شو!خفه می شوم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:37 توسط تیتا |



چند سال پیش بود.حالا دو یا سه سالش خاطرم نیست.شب عید خوشحال و شادمان داشتم SmS های تبریکم را می شمردم که سرم را بالا آوردم و دیدم کسی دارد از پنجره اتاقم بر و بر مرا نگاه می کند.گمانم برای اولین بار سکته قلبی کردم.طرف به سرعت در رفت.اگر هم نمی رفت اتفاقی نمی افتاد چون از ترس فلج شده بودم.این اتفاق پنجشنبه شب تکرار شد،وقتی از مهمانی برگشته بودیم و من برای فرار از هزار فکر و خیالی که دارم "برهوت" را دستم گرفته بودم و سعی می کردم بخوانم.نگاهم روی جمله ای که یادم نمی آید می چرخید.نگاه کردم به پرده اتاقم که نیمه آویزانش صورتم را پنهان می کرد و نیمه جمع شده اش نمایی بسته از پاهای من داشت و اتاقم که مثل طویله شلوغ بود.کفش ها لنگه به لنگه،لباس های روی عسلی میز آرایش تلنبار شده،کتاب ها کف را فرش کرده و خلاصه اتاقی مناسب احوالات یک دختر دم بخت(دم بخت؟نه!بخت رد کرده!!!!!!!!)کسی که در من است مصرانه می گفت:پرده رو باز کن.خندیدم.از دست این حس های درونی.بلند شدم و کسی باز پایین رفت و من هاج و واج نشستم روی تخت.
به مامان که گفتم،بعد از صحبت های همیشگی گفت:ولی این بار به اندازه دفعه پیش نترسیدی ها.سر تکان دادم:نه!آب دیده شدم!وقتی وسط خیابان به منیر و دوست جوون مردی ....ش را نشان می دهد یا  هر پنجشنبه ،جمعه ناشناسی با SmS های آنچنانی به خیال اذیت کردن من خود ارضایی می کند دیگر چه چیزی می تواند مرا بترساند؟چشمان کوری که همه جا دنبالم می کنند،بو می کشند مرا و من دیگر به حضور متعفنشان عادت کرده ام.
سادیسم انگار اپیدمی شده است.برای همین دیگر خجالت آور نیست.عجیب نیست،ترسناک هم نیست.اما همه اینها باعث نمی شود افسرده نشوم که چرا در جایی زندگی می کنم که چیزی به اسم حریم شخصی وجود ندارد.آنقدر که فکر برم می دارم دلبستگی هایم را بگذارم و بروم در غربت ظرف بشورم اما اعصابم راحت باشد.
پیوست:
چیه؟الکی سنگ خارج را به سینه می زنم؟آنجا هم از این خبر ها هست بلکم بدتر؟باشد حداقل آنجا دیگر کسی جا نماز آب نمی کشد
.
چیه؟دوباره دارم زن،زن،مرد،مرد می کنم؟نه!آخه چند نفر از شما به خاطر جنسیتش این قدر زیر سوال رفته؟نهایتش یک سربازی می روید و یک نونی برای سفره تان می خرید.دیگر چه کار خارق العاده ای می کنید؟؟
جناح مخالف!یک-صفر به نفع شما.دچار افسردگی شدم.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 8:19 توسط تیتا |




"دیدم تو خواب وقت سحر...شهزاده ای زرین کمر...نشسته بر اسب سفید...میومد از کوه و کمر...رفت و آتش به دلم ...میزد نگاهش..."
فکر کردم خیلی بهتر از دو سال پیش است که در سکوت شکست عشقی خورده بودم(می دانید که من خیلی شکست می خورم!!!)و جهان گوش می دادم.فکر کردم بالاخره این اسکار هم اغفال شد.من که فهمیدم عاشق منیر شده!حالا یا چون من دیگر بلو نیستم("پگی بلو!تو چرا دیگه بلو نیستی؟"آن هم درست وقتی داشت در مورد دروازه های گل کوچیک باغ عفیف آباد توضیح می داد!"اینجا شاه و فرح گل کوچیک بازی می کردند.البته دروازه ها از طلا بودن اما طلاها رو بردن."نیازی است بگویم منی که همه چیز را ممکن می دانم چطور با تعجب به حرف هایش گوش می دادم؟یک بند رخت هم بود که لباس رویش پهن کرده بودند.پنداری می خواستند به صورت نمادین نشان بدهند مرحوم شاه خیلی مردمی بوده است!)یا چون من رژلبم وقتی سر میز شام داشتم از خواب می مردم پاک شده بود."رژ لبت کو؟"
تازه این مهم یادم آمد.چون این چند روز دنبال کلماتم می گشتم و فهمیدم در خانه خواهر قوام جا ماند و لابه لای برگ های درختان نارنجی که بوی عطش و تابستان می دادند و حوض های لجن گرفته و باقی اش را از روی تپه  پاشیدم به شهر.
و به این ترتیب ما به شیراز رفتیم.ترتیبش این بود که هلک هلک با اتوبوس رسیدیم و مثل دو تا خانم مستقل با شخصیت ندید بدید رفتیم هتل و اینجا بود که منیر آن جمله گهربار را فرمود:شیراز هم شده مثل کلوت ها که هنوز نرفته دلم برایش تنگ می شود.
امروز من هم دلم تنگ شد.امروز کلمات و خاطراتم را پیدا کردم و خنده ای که تو چشم هایم پنهان شده بود.همان که باعث شد اسکار بگوید:خطرناک شدی!داری می ترسونیم!
خندیدم و فکر کردم:من برای تو هیچ خطری ندارم.خیلی هم دوستت دارم چون کله ات کچل است.چون دوازده روز بیشتر زنده نیستی.دوازده روزی که مرتب تکرار می شود.خواستم بگویم یا لپش را بکشم که مکث کرد و گفت:آها این از اون آهنگایی هست که دوست داری.
"از خواب شیرین ناگه پریدم... او را ندیدم دیگر کنارم به خدا... جانم رسیده از غصه بر لب ...هر روز و هر شب در انتظارم به خدا..."
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:44 توسط تیتا |



"داری شبیه کسی می شی که تو روباهام داشتم.یه دختر جذاب اما مقتدر که همیشه به چیزی که می خواد میرسه که همیشه به حرفی که میزنه عمل می کنه.داری شبیه شاهزاده خانم قصه هایی می شی که ننوشتم."
نگاه می کنم به پیچ امین الدوله  که دور ستون بهار خواب پیچیده و بالا رفته است.قاب شده برای چهره اش.بوی برنج می آید.
"نهار بمون.اگه بدونی چی داریم!"می خندد.صدای اذان می آید.خورشید داغ کویر پشب ابر ها رنگ پریده شده است.شبیه روباهایش شده ام.خداحافظ دیوار های کاه گلی،حوض آبی،ماهی های گلی.گلیم نخ نما خداحافظ  چهره های خندان من بر سفیدی کاغذ ،بوی سیگار بوی یاس.خداحافظ گیره های کاغذ باز شده،از شکل افتاده.مرا جذاب و مقتدر می داند.بدون تردید در هیچ کاری.
نگاه می کنم به لبخندش و چشم هایی که در آنها زندگی کرده ام.کلید ها را در درستش جا می دهم.آویز پشمالو جا کلیدی آویزان می ماند از گوشه دستش."خداحافظ"
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 18:11 توسط تیتا |



 آدم با یک دوست خیلی قدیمی که دیداری تازه کند تازه یاد تمام چیزهایی می افتد که قبلاً داشته یا می تواند داشته باشد و ندارد.تازه آدم متوجه می شود چقدر خودش نیست.چقدر عوض شده.چقدر دست و پایش را جمع کرده است تا در قوطی کبریت جا بگیرد.
"آقا!خانم!یک کبریت از من بخر!"
و آرزوهایش را یکی یکی به آتش بکشد تا شاید کمی گرم شود.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 16:35 توسط تیتا |


امسال هم سال شگفت انگیزی است برای خودش!از اول تا آخر عید با همه قهر بودم و فکر نکردم این قهر یعنی تا آخر سال با همه قهر خواهم بود.یا همین سیزده به در دیروز:اول که سگ دایی ام وحشی شد و توله سگ بیچاره ای را که به او پناه آورده بود خفه کرد.زنجیرش هم دست من بود و هر چی کشیدم فایده نکرد و بعد هم خوردم زمین و پایم همچین کبود شده که اگر کتک می خوردم این طور کبود نمی شد.این هم از امروز...خلاصه بیست و چهار سالگی من هم دارد تمام می شود.سال طلایی،سال جادویی!سالی که در آن باید با ارزش ترین چیزی را که می شد پیدا می کردم .کردم.پناه بر خدا همین مانده مثل نوشته های فهیمه رحیمی بنویسم : عشق!!!!!!!!
البته اگر درست نگاه کنیم متوجه می شویم همه چیز حول همین محور است.به هر حال من هم پیدایش کردم.نیمه گم شده یا همزاد یا هر اسم دیگری که دارد.پیدایش کردم و حالا به جنگل بر می گردم.باشد که بریدا خوشبخت شود.تمام زنانگی که در این سال ها خوانده بودم یا دیده بودم برای روبرو شدن با او بود.چطور خندیدن چطور گریستن و...چطور رفتن.طعم زننده ای دارد این دلتنگی.
کارما با حرف هایش خیلی آرامم کرد."خدا میان تو و قلب توست"چه خوب که خدا هست و سکوتم را می فهمد.چه خوب که یاد گرفتم سخت باشم.سخت درد بکشم و اشک هایم را پنهان کنم.سخت ماندم.با همان زبان نیش دار دراز که گرگ می گفت!کارما حرف های خوبی زد.حرف های درست و من بزرگ تر شدم.
الف.میم،مشتی حسن و مانی عزیز خواستم و نشد.فکر کردم شاید هنوز امیدی باشد.کمی حتی که بتوانم به آن دل خوش کنم اما دیگر هیچ چیز نمانده است.زمینی که من آنرا به خون دل پروراندم بی بار بود،بی برکت،بی حاصل.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 22:55 توسط تیتا |


سال من دوم فروردین ساعت یازده  و چهل و پنج دقیقه به وقت خودم تحویل شد.لبخند زدم و فکر کردم ...!
مهم نیست!
سال من امروز ساعت یازده و یک دقیقه به پایان رسید:
 بعد از چند روز گرگ را دیدم.شلنگ تخته انداز سوار ماشین شدم و:سلااااااااااااااااااااااااااااااام!یک سلام کشدار به اندازه تمام دلتنگی ام . لبخندی که پنهانش کردم و شوقی که انکارش کردم که نفهمد انتظارش را کشیده ام چقدر.لبخندش کلماتش نگاهش اما چیزی نبود که به خاطر داشتم.یخ بسته بود.مثل گوجه های سرمازده.دیگر گرم و جاری نبود.هوا سرد بود و من نفهمیده بودم.زمستان دوباره رسیده بود و من نمی دانستم. پرسیدم.... میان حرفم پرید:من این بحث رو دوست ندارم.خودت هم می دونی پس تمومش کن.نگاه کرد به روبرو.نگاه کردم به دست هایم که از همیشه یخ زده تر بودند.گذاشتمشان زیر پاهایم.فکر کردم دیگر نمی خواهم برای گرمای دستانش حرف هایش را تحمل کنم.فکر کردم چه خوب شد حرفی از نوشته به میان نیاوردم.چهار شنبه سوری کاغذی داده بود دستم:داستان،داستان آدم و حوا نیست.یک آدم و بود و یک حوا تمام شد.ما وارثان خواجه های بهشتیم.
داده بودم با خط خوش بنویسند که عیدی بدهم به او که بداند می تواند خدایی باشد برایم.وحی کند و من ذکر بگیرم.
فکر نمی کنم اوست که مشخص می کند کدام بحث خوب است کدام بد!فکر نمی کنم چطور با تمام وجود بارها و بارها او را با چشمان کاملاً بسته بوسیدم.فکر نمی کنم حیف آنهمه عشق که او همراه گرد و خاک و خاطرات آشغال از وجودش پاک کرده است.فکر نمی کنم به تمام چیز هایی که به بر من گذشت.فکر نمی کنم...فکر نمی کنم...فکر نمی کنم....چشمانم را کمی باز می کنم دیوانه ای کم رنگ در شیشه می خندد.کسی که در من زندگی می کرد سکسکه می کند.مست می گوید:عید شده؟
+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 12:3 توسط تیتا |


این هم از این نمی تواند معنای خوبی داشته باشد.این هم از این یعنی امسال هم تمام شد و...نمی شود گفت هیچی!چون یک عالمه اتفاق های عجیب داشت و من اتفاق های عجیب را دوست دارم.دیگر سال ها کیک بزرگی که میلی به خوردنش نداشته باشم نیست.شکلات های کوچکی شده که هر کدام طعمی دارند.

این هم از این یعنی من نمی توانم بروم سفر به هزار و یک دلیل.اول اینکه همه هتل های شیراز تا آخر دنیا پر هستند!دوم اینکه نامه از اماکن و تاییدیه بابا آقا را می خواهند که من یک وقت از خانه فرار نکرده باشم.آخر خیلی خاک تو سر دختر هایی که فرار می کنند!خیلی بیشتر خاک تو سر دختر هایی که تنها می روند سفر.اینها حتماْ خیلی ..... هستند!!دختر نجیب فقط با مامانش اینها می رود سفر حتی بعد از ازدواج.حالا بی جا ماندی هم ماندی توی پارک این خانم خوبا٬خاله ها٬خانم رییس ها آمدند پناهت دادند هم دادند یا بدتر این آقا های انسان دوست مهربان شب پذیرایت شدند هم شدند اما هتل؟لکه ننگ وجود تو نباید آبروی آنها را خدشه دار کند.زیاد نمی خواهم به خفتی که باید برای گرفتم اتاق تحمل کرد فکر کنم چون فعلاً هیچ جا اتاق ندارد.

پیوست:گفتم داستانم را تعریف نمی کنم نگفتم می روم بیمرم که.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 10:16 توسط تیتا |



این زن منم و هر زن داستانی دارد.داستانی برای نگفتن.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 8:59 توسط تیتا |