تبليغاتX
like water for chocolate




















like water for chocolate

برای سورمه نوشتم:وقتی حرف می زنی،همه چیز قابل تحمل به نظر می آید.وقتی می روی به پایان غیر منتظرهء کتاب می رسم.که بهت زده دوباره و دوباره نگاهش می کنم و نمی فهممش.به خودم دلداری می دهم:این نیز بگذرد.اما درد با چنان شدتی به دیواره های قلبم می کوبد که حتم دارم شکاف بر خواهد داشت.

سورمه نوشت:می فهمم.ما همه محکومیم به زندگی و زندگی چیزی نیست جز درد و درد و درد...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 13:4 توسط تیتا| |

من به اینجا نقل مکان کردم چون پرشین بلاگ خیلی اذیت می کرد.این هم اولین پستم است:

ماهان تا کرمان بیش از یک ربع فاصله ندارد.همان زمانی که برای رفتن از خانه به دانشگاه لازم است.از بزرگراهی می توان رفت و آمد.تنها یک ربع زمان لازم است تا از دلتنگی شهر به آرامش و سکون شاه نعمت الله برسی و همیشه به جرم زن بودن در چهار دیواری شهر محبوس شدیم.خیلی ها نمی فهمند.خیلی ها اهمیت نمی دهند اما وقتی جایی نداشته باشی برای دو قطره اشک بی باز خواست،همه چیز فرق می کند.زمانی که پسر خدا رفت اینجا را نمی شناختم.زمانی که خبر ازدواجش را شنیدم دلم گوشه ای از تنهایی آنجا را می خواست و نشد.با سحر برای حذف اضافهء او و وام دانشجوئی من راهی دانشگاه شدیم.شب قبل اشاره کردم:شالتم بردار!(که یادش رفت و دوباره برگشتیم تا بردارد)کارها عجیب سریع پیش رفت.کار حذف و اضافهء سحر که به خیر گذشت و وام من که تعلق نمی گرفت!!!!بنزین زدم.سورمه تلفن زد:درا رو قفل کنین.به هیچ دلیلی وانستین.حتی اگه موتوری پیچید جلوتون و زدین بهش.نپرسیدم:یعنی از روش رد شیم؟راه به نسبت روزی میان هفته شلوغ بود.دم در باغ شازده پولهایمان را شمردیم که کم نداشته باشیم،که داشتیم!هر طور بود پول نهار را از ته کیف هایمان پیدا کردیم.غذا را آنقدر کشیده بودند که اگر مردی هم بود زیاد می اورد.غذا نیم خورده باقی ماند و ما خوشحال از خوردن نوشابه بی غر غر مادر ها که:پوکی استخوون می گیرین و شکم میارین و چه و چه،بیرون آمدیم.چرخی زدیم و سعی کردیم خلوت دختر پسر هایی را که روی تخت ها جا خوش کرده بودند یا زیر درختان به هم نزنیم.روی تختی روبروی حوض بزرگ،مشرف به عمارت باغ نشستیم به فکر.سحر به فکر و من به نوشتن.البته سحر جوش های دستش را هم فشار می داد!!!

صدای آب،صدای باد،صدای قار قار کلاغ و کش کش جارو روی زمین که لبخند زودرس پاییز را از سنگ فرش پاک می کرد.آهنگی قدیمی تکرار می شد و تکرار می شد و ما با احساس افتخار طوری به اطراف نگاه می کردیم تو گویی کار بزرگی کرده ایم و بزرگ بود،برای کوچک زندگی ما.

در شاه نعمت الله هستیم.آنقدر آرام است که صدای شکستن کاغذ به حرکت قلم در خالی گنبد می پیچد.درها را بسته اند.دری نرده ای که قفل و دخیل جا به جایش بسته بودند.دری که به خاک نمی دانم چه کسی باز می شد.دری که از سوراخ رویش نور می پاشید روی چلچراغ ها.صدای بال زدن جفت کبوتری می آید و صدای زمزمهء سحر.قاصدکی روی قالی به نسیم رقص بر می دارد.از کنار نقل سبز کوچکی می گذرد و در نور محو می شود.

نگاهم به مادر و دختری می افتد که با کنجکاوی از سوراخ در چوبی بیرون را نگاه می کنند.به زنانی که با چادر سیاه اینجا و آنجا ایستاده اند به نماز.به مردانی که از دیدن من و سحر که با شال های یکسان شبیه دو تا گیلاس شدیم ابرو بالا می اندازند و لبخند می زنند.دلم تنگ می شود.برای سورمه،هرمز،مامان و بابا،همه فامیل،همه آدم ها و پسر خدا.دلم برای خودم تنگ می شود.

نوشته های دیروز من است.عکس هایش را هم می گذارم.البته هنوز در تردیدم که شعور هیچ دختری به گذاشتن عکس خودش اینجا حکم می کند یا نه؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 23:7 توسط تیتا| |


Design By : Night Skin