تبليغاتX
like water for chocolate




















like water for chocolate

"مرده شور این خیابونا رو ببره که همشون کجن."

زیپ سوئی شرتم را بالا کشیدم.

به صدای زنگ موبایل از جا پریدم."هرمز نیست هرمز نیست.سورمه هست."موبایل را از زیر خرت و پرت های بی ربط کیفم در آوردم.اسکناس های مچاله شده.پرینت دانشگاه.لوازم آرایش.زر ورق شکلات های خورده شده.

-الو؟

-سلام چرا بر نمی داری؟

-نفهمیدم.

فکر کردم چرا دروغ می گویم؟                                          

-خوبی؟کجایی نا پیدا؟چیزی شده؟

-نه!باید شده باشه؟

فکر کردم:الان می گه،مطمئنی؟بگو جون من.منم می گم قسم نده.مثل هر دفعه.

نگفت.

- این چند روز شیراز بودم.چرا زنگ نزدی؟

- گفتم مزاحم آرامش و دختر بازیت نشم.

صدای هرمز بلند شد:یعنی چی؟این قدر خری که فک می کنی رفتم دختر بازی؟

ایستادم.هوا یکباره سرد شد:می دونی که این قد خرم.

-آره!واقعاً هم هستی.

اطراف را نگاه کردم.دو دختر با آرایش غلیظ آن سمت خیابان با صدای بلند می خندیدند.زنی دست بچه اش را گرفته بود و می کشید تا از خیابان عبور کنند.چادر سیاه زن موج بر می داشت.چراغ زرد چشمک می زد.خیره ماندم.تکرار کردم:آره هستم.

-چت شده باز؟

-چرا داد می زنی؟

-چون نمی تونم آروم باشم.چون اعصاب آدمو خورد می کنی.

داد زدم:من کنیز بابات نیستم.

"اعصاب خودتو خورد نکن خانم".برگشتم سمت صدا.پسری از توی ماشین لبخند زنان نگاهم می کرد.

-برو پی کارت اگه نه زنگ می زنم110.

-اوه اوه چه بد اخلاق.چیه؟پریودی؟

رفتم سمت ماشین.دست بردم یقه پیراهنش را بگیرم.ماشین با سرعت دور شد.

صدای هرمز نرم شد:ببین من برای این زنگ نزدم.ترسیدم."من دوست دارم."صدایش خزید میان ترس."این مدت داشتم فک می کردم"چشمانم را بستم.آرزو کردم:نگو.تو رو خدا نگو.

"من بیشتر از اونی که باید بهت وابسته شدم.این خوب نیست.نه برای من،نه برای تو"

حرکت زمین را زیر پایم احساس می کردم.چه سریع می چرخید.همیشه همین طور بود؟پشت پلک هایم داغ شد.

"باید بری؟خوب برو."

"ببین من مشکلی ندارم دوست بمونیم.اما دوست معمولی"

تکرار کردم:معمولی.کلمات در ذهنم وا رفتند."گفتم باید بری،برو"بغض خورد شد و پاشید به کلماتم.

"تو خیلی جذابی.قبلاً هم بهت گفتم.اگه بمونم عاشقت می شم."

چرا توضیح می داد؟

"اگه تو جای سروناز بودی خیلی زود تر عاشقت می شدم....کاش قبل از اون باهات آشنا شده بودم...اما الان نمی تونم تا سی سالگی ازدواج کنم"

چرا همه چیز را کش می داد؟

-باید بری برو.اما حرف نزن.

-بعد با هم حرف می زنیم.فعلاً خداحافظ.

جواب ندادم.چراغ زرد پشت پردهای لرزان چشمک می زد.

"چند بود؟شمارش چند بود؟"دستهایم سرد شده بودند.

"الو؟سورمه؟"
اشک هایم ریخت پایین.چراغ زرد واضح شد.

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1384ساعت 1:36 توسط تیتا| |

سرم سنگین است.در سرم صدای بال زدن پرنده ها می آید.بال هایشان به داخل پیشانی ام می خورد و سرم سنگین تر می شود.

استاد از آماره می گوید.قبلاْ شنیده ام.شنیده ام و یادم نمی آید.صدایش دور و نزدیک می شود٬رادیوئی که موجش را تنظیم نکرده اند.از پنجره کوچک کلاس بیرون را نگاه می کنم.تار عنکبوتی از دیوار بالای پنجره آویزان مانده.می پیچد دور ذهنم.آویزان می شوم از بالای پنجره و هی تاب می خورم.

صدای بال زدن پرنده ها می آید و پتکی که سنگین کوبانده می شود روی جسمی فلزی .

عصر دلگیری بود.خورشید خونی بود مثل چشم هایم وقتی گریه می کنم.عصر های جمعه همیشه دلگیر است.روز های من همه جمعه است.تا به سردر دانشگاه برسم فکر می کردم٬چه فکری کردم که به خیاط گفتم آستین های مانتوام را کوتاه بگیرد؟دست های استخوانی ام بر اثر آفتاب تند کویر سوخته اند لق می زنند سر شانه.انگار با سنجاق به بدنم وصل شده اند یا چند کوک ناشیانه از سر بی حوصلگی. 

صدای بال زدن پرنده ها می آید و پتکی که سنگین کوبانده می شود روی جسمی فلز و زنی که از دور کسی را به نام می خواند .

ترانهء احمقانه ای که پخش می شد را قطع کردم و بلند بلند شعر خواندم:

چه مهربان بودی ای یار٬ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی!!!

و نگاه نکردم ببینم رهگذر ها باز هم به دیوانگی ام لبخند می زنند یا نه؟و نگاه نکردم که بدانم رانندهء ماشینی که با سرعت گذشت چند ساله بود؟

صدای بال زدن پرنده ها می آید و پتکی که سنگین کوبانده می شود روی جسمی فلزی و زنی که از دور کسی را به نام می خواند و دری که باد با صدای یکنواختی باز و بسته اش می کند.

به جلو خیره ماندم.فکر کردم آخرین باری که دعای افطار را شنیدم کی بود.آخرین باری که از بوی زلوبیا  دلم ضعف رفت.آخرین باری که در چاه های بی تفاوتی سقوط کردم و می دانی که چاه های بی تفاوتی هیچ کدام انتها ندارند.

غمگین نبودم٬بی حوصله٬عصبانی یا چه می دانم چیز هایی شبیه این.تنها دلم می خواست کوچه ای٬خیابانی٬راهی برای رفتن پیدا کنم و بروم و بروم و به هیچ فکر کنم.یادم آمد هیچ جا خلوت نیست. هیچ خلوتی امن نیست.لک لک کنان راهی خانه شدم.

صدای بال زدن پرنده ها می آید و پتکی که سنگین کوبانده می شود روی جسمی فلزی و زنی که از دور کسی را به نام می خواند و دری که باد با صدای یکنواختی باز و بسته اش می کند و صدای دایره و خلخال و کل زدن زنها و کسی که زیر گوشم نجوا می کند:دوستت دارم.

بازدم گرمش می خورد به گردنم.دستش می لغزد میان موهایم و بوی آشنایی می پیچد در ابهام خیالم و من میدانم تمام کلاغ ها فهمیده اند من پر از کاهم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384ساعت 22:13 توسط تیتا| |

نامه عمر به يزد گزد سوم سا ساني و پاسخ يزد گرد به آن
يك سند تاريخي-

ايران ما - آنچه براي آگاهي هم وطننان ارجمند ايراني در ذيل مي آيد متن ترجمه نامه عمر خليفه دوم به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد. نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود. زمان نگاشته شدن این نامه ها مربوط می شود به پس از جنگ قادسیه و پیش از جنگ نهاوند که حدوداً چهار ماه به طول انجاميد .

omar9999.jpg

omar3.jpg

از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.

شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است.

از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.

الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.

با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.

الله اکبر
خلیفه مسلمین
عمربن الخطاب


yazdgerd.bmp

omar2.jpg

از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری )

به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد

تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.

این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.

مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.

زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید.

شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟

تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.

خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟

آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟

یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟

شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟

افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد.

من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها.

من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.

این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.

آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.

من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.

یزدگرد سوم ساسانی

از اینجا پیداش کردم.
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 12:7 توسط تیتا| |

در کوچه باد می اید

این ابتدای ویرانیست

آنروز هم که دست های تو ویران شدند باد می امد...

باید الان نزدیک بخش j باشم.سر کلاس نشسته باشم یا در حال هر و کر با بقیه دختر ها محوطه دانشگاه را گز کنم.اما شرکت مانده ام و با بیخیالی می نویسم.

متوجه حس جدیدی در خودم شدم:بی تفاوتی. شاید بشود آنرا به بی محبتی تعبیر کرد.سمیرا که رفت ماه عسل از حرم امام رضا زنگ زد به مامان بزرگ تا او هر چه می خواهد درد دل کند از راه دور.این چیزها به ذهن من نمی رسد.به ذهنم نمی رسد گاهی باید احساسم را با لبخند با حرف یا با کاری نشان دهم فکر می کنم همین که خودم می دانم برای کسی احترام قائلم یا کسی را دوست دارم کافیست.اگر چه این دوستی ها و دوست داشتن ها هم زیاد نمی پاید.اگر کسی کنار کشید سکوت می کنم.نه از سر غرور.فقط...برایم اهمیت ندارد.دوست ندارم این طور بمانم.مثل زنده زنده پوسیدن است.مثل ذره ذره مردن.

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 15:32 توسط تیتا| |

خبری نیست.هنوز زنده ام به نفسی.چند روزی زانوی غم بغل کردم و گریه کردم.چند روزی به همه بد و بیراه گفتم و آرزو کردم همه مردان به درک واصل شوند.چند روزی کسی می پرسید:حالا برای کی گریه می کنی؟پسره به خاطر یه فاحشه گذاشتت کنار بعد تو...؟

-بعد من...؟

فکر کردم باز هم نمی شود به کسی ایراد گرفت.سورمه هر بار که لب ور می چیدم عاقلانه سر تکان می داد:ببین خره!دوست پسر همینه دیگه.تازه هرمز خوب بود چون خیلی دوست داشت و نمی خواست تو این رابطه ضربه بخوری رفت.

این چند روز فکر می کردم.وقتی با سورمه دانشگاه را گز می کردیم.وقتی در مهمانی خانهء آنها بی خیال می خندیدم.وقتی با دوستانش آشنا شدم.این چند روز فکر می کردم تا وقتی رفت.روز آخر گفتم:حق با تو بود.تقصیر هیچکی نیست.مردا رو از هر طرف نگاه کنی و هر جور خلاصه کنی آخرش می شه:سکس!

قیافهء حق به جانب نگیرید.کدام مردیست که به پای زنی بماند و با او رابطه نداشته باشد؟اسمش مهم نیست:دوستی یا عشق یا ازدواج.

نتیجه قشنگی نیست اما...درست که هست!

 

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1384ساعت 11:49 توسط تیتا| |


Design By : Night Skin