like water for chocolate
-ما اصلاْ شباهتی به هم نداریم!مثل هم فکر نمی کنیم.. -نه!این چه حرفیه می زنی؟این طوری نیس. -حرفایی هس که من به مینوش می گم. -چرا به من نمی گی؟ -چون تو فرق داری.اون زنه٬حرف منو می فهمه. -:چه فرقی؟یه فرق جزئیه تو شلوار آدم. می نویسند: -دلم هوای سکنجبین خنده های مهربانت را دارد...(از خودم نیست این!!!!) -منم دلم هوای جیگر تورو داره! -سلام!سلام ماهی ها!سلام قرمز ها سبز ها طلائی ها! -سلام بلبل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! می گوید:ما حرف هم رو نمی فهمیم. می شنود:چرا دنبال بهانه ای؟اصلاْهر چی تو بگی.حق با توئه! خواستم برای کسی بفرستم.هر چه فکر کردم کسی به خاطرم نیامد.همیشه فکر می کردم نیاز دارم به کسی که مرا درک کند.به حرف هایم گوش بدهد.پناهی باشد در مقابل دلتنگی های کوچکم.دوستم داشته باشد.کسی که خیلی ساده نازم را بخرد. اشتباه می کردم.به همان اندازه می خواهم که کسی را درک کنم٬به حرفهایش گوش کنم٬پناهی بشوم در مقابل دلتنگی هایش٬کسی که دوستش داشته باشم. خوب تحت هیچ شرایطی نمی خواهم ناز کسی را بخرم!!!! اتاقم بوی خوبی می دهد.شیرین و رخوت بار.بویی سنگین مثل باغی پر از بهار نارنج٬مثل پیچ گلیسیرین٬مثل بوی ادکلن کسی که در خاطرم مانده. در یکی از کتاب های زویا پیرزاد بود که خواندم:صبر می کنیم تا کسی بمیرد بعد با خیال راحت به عزایش می نشینیم و می گوییم اگر زنده بود چنین و چنان می شد.در حالی که اگر بود هم هیچ چیز عوض نمی شد. عین جمله هایش نیست اما شبیه همین بود. به وبلاگ ها که سر کشی می کنم یا از اول تا آخر گل و شمع و قلب چسبانده اند(!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!) و نوشته اند:X عزیز خیلی دوست دارم! یا از کسی می گویند که دیگر نیست.پسران آدم٬دختران حوا.و می دانند اگر هم بودند هیچ چیز عوض نمی شد. کسی نوشت:برای دیدن یک شعاع نور کافیست اما برای ندیدن چشمی کور می باید. فکر کردم این همه کور...خورشید چه بی معناست. به هر حال٬اینها دلیل نمی شود من باز نگویم از وقتی پسر خدا رفت نغمهء غم انگیزی دارم که هیچ کس نمی شنود. فکر کردم این همه کر...فریاد چه بی معناست. پیوست:دنبال عکس که می گشتم وبلاگی پیدا کردم که به قدری قشنگ است که اصلاْ دلم نمی آید آدرسش را به کسی بگویم.خودم که دچار یاس فلسفی شدم! امروز ظهر که در کمال بی خیالی خوش خوشک می رفتم تا ظرف های زن دائی ام را پس بدهم CLO ی بژی را خوشحال کردم.چرا که از تعقیبش هول شدم(راننده لعنتی بی طرز وحشتناکی خوش قیافه بود!!!!)و درست دور نگرفتم و زدم به دیوار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!آی خندیدند!آی خندیدند!!!!! و به این ترتیب فهمیدم دنیا کاملاْ گرد است. چند شب پیش خواب مردی رادیدم که آینده را می دید.پرسیدم:بر می گرده؟ می دانستم ترا می گویم.می دانست ترا می گویم.رو به پنجره ایستاد.به سیاهی غلیظ شب خیره شد.کوتاه گفت:نه! گریه کردم.عجیب بود!من که از تو دست کشیدم.چرا گریه؟از آن شب دلتنگم.دلتنگ خودم.دلتنگ روزهائی که بودی.دلتنگ شب یلدا و جملهء فروتن:چی؟بگو!....اونجا نمی شه اینجا که می شه!دوست دارم!دورت می گردم!عشق! مگر خسته نبودم؟مگر دلم نمی خواست زیر پتو جمع کنم خودم را و بخوابم؟چرا نمی توانم؟چرا نمی شود؟ شاید به خاطر سورمه ناراحتم.به خاطر سورمه است که دست می گذارم روی صورتم٬لب هایم را محکم به هم فشار می دهم و اشک هایم سر می خورند روی گونه ام و شیار های مشکی می کشند روی آن. چرا آدم ها اشتباهی عاشق می شوند؟چرا آدم ها همیشه دیر می رسند؟چرا خدا دست از این بازی نا برابر نمی کشد؟چرا من باز این همه دلتنگم؟ دیگر دیدن هیچ قاصدکی مرا خوشحال نمی کند.با افتادن مژه هایم هیچ چیز را آرزو نمی کنم.اولین پستهء سال٬افتادن شهابی از خیلی دورها.حتی شمع های روی کیک هم مرا وا نمی دارند که چیزی را بخواهم. دلم کسی را می خواهد که مثل تو قشنگ دورغ بگوید! اعصابم با به یاد آوردن حرف های مامان خورد می شود.مادر یکی از شاگرد هایش بار ها و بار ها دخترش را به قصد کشت کتک زده.چون نمره اش کم شده یا کج راه رفته یا چیز های دیگر.پسرش را هم به همین شدت کتک می زد و تنها دلیلش افسرگیست.چه دلیل قانع کننده ای!!!!!آخرین بار به مامان زنگ زد که:زدمش!پریود هم بوده اون قدر لگدش زدم که از حال رفته.کشتمش!حالا چی کار کنم؟ بدم آمد.عصبانی شدم.به خصوص وقتی مامان گفت:بهش گفتم٬خونسرد باشه!کاریه که شده! و این کار مرتب تکرار می شود و بچه ها خورد می شوند و هیچ چیز عوض نمی شود. سال گذشته بود که لیست عجیبی در شهر پخش شد.اسم بچه های پزشکان که به همجنس بازی متهم شده بودند و البته بی اساس بود.نتیجه اخراج دو دختر سال دومی بود که حتی نمی دانستند معنی آن نوشته ها چیست! کتاب سیبل را که می خواندم یک لحظه هم تصور نمی کردم در دنیای واقعی شاهد موارد مشابهی باشیم.مگر می شود آدم بزرگ ها تا این حد پست باشند؟این که آنها خود قربانی بودند دلیل موجهی برای تاراج کودکی دیگران نیست.کاش می توانستم چیزی بیشتر از متاسفم بگویم. چقدر ذهنم خالیست.کسی در سرم گلدان می شکند.صدایش می پیچد در سرم و تکرار می شود:کریششششششش!یا شاید صدایی دیگر.نمی دانم چرا فکر می کنم گلدان است.گلدان های سفید با نقش های مینیاتوری.می خورند جا به جای سرم و خورد می شوند. قلبم با تامل می زند.بین هر طپش انگار فکر می کند.انگار مطمئن نیست.انگار از حس نا متعادلی که دارد چندشش می شود.به لزجی خون می ماند روی لب های آدم. نمی دانم چرا گلدان ها تمام نمی شود.چرا فکر کردن قلبم تمام نمی شود. نفس هایم تند شده اند.در آستانه غرق شدن در جریان یک هم آغوشی هستم.با حسی میان خشم و نفرت. به دست هایم نگاه می کنم.رنگ پریده و سرد.با خطوط بدون نظم آبی و سبز. صدای خورد شدن می آید.قلبم فشرده می شود و خون را با چنان شدتی به رگ هایم می پاشد که انتظارم می رود فوران کند.بپاشد روی لب هایم.زبان می کشم روی لب هایم.طعم خون پخش می شود روی زبانم.دست هایم را مشت می کنم.خطوط آبی و سبز بیشتر به چشم می آید.دنبال گلدانی می گردم که پرت کنم سمت دیوار.گلدانی سفید با نقش های مینیاتوری. اما این یک چیز است و این که شماره ای با مال صمیمی ترین دوستتان تنها یک رقم اختلاف داشته باشد بحث دیگریست!و وقتی با عجله تمام اتفاقات روزمره را به او گزارش کنید.با لحنی صمیمانه و گاهی هم از الفاظ ناشایست برای یک خانم استفاده کنید ممکن است شبی مثل امشب کسی با شما تماس بگیرد.نگاهی به شماره بیندازید و با لحن سر خوشی که مخصوص شماره مذکور است(مردم برای هر شماره زنگ خاصی می گذارند بنده لحن خاصی!) بگویید:سلاااااااااااااااااااااااااااااااام چطوریییییییییییییییییییییی؟ حتماْ جا خواهید خورد وقتی آقائی بپرسد شما؟و بگوید دیشب معلوم نیست چه ساعتی از او پرسیدید چه ساعتی می خوابد؟(امیدوار نشوید صدای خانمی می آید:بگو پنج.)و خوب می شنوید: خواستم بگم ما پنج می خوابیم!!!!و شما هی تته پته کنان بگویید که اشتباه شده و با به یاد آوردن حرف هایی که زدید رنگ به رنگ شوید!و باقی حرف ها را که در مورد پسته است نصفه نیمه بشنوید. نتیجه اخلاقی:دقت بفرمائید موقع گرفتن شماره و مهم تر از آن اگر برای دوستی روزی میلیون تا sms می زنید و همه وقایع را تعریف می کنید حرف های بد نزنید حد اقل خیلی بد نباشند!ممکن است کسی زندگی شما را مثل سریال دنبال کند.(صمیمانه برایش متاسفم!چه سریال آبکی ای بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!) گفت:چرا نمی خوای ازدواج کنی؟ گفت:چیزی به اسم مرد ایده ال وجود نداره. گفت:مردی که ۱۰ تا از ۲۰ فاکتور مورد نظرت رو هم داشته باشه ایده اله. گفت:مردی که به مامانش اینا میگه برن خواستگاری همه فکرش سکس نیست. گفت...گفت...گفت.... برای هر چیزی یک جواب داشتم.اگر بخواهی بر خلاف جهت معمول حرکت کنی باید جوابی داشته باشی.به خودم که آمدم احساس کردم مثل کارتون ها بالای بلندی ایستادم.باد شنلم را پشت سرم به پرواز درآورده و من پرچمی را با افتخار گرفته ام.لابد روی پرچم نوشته بود:زنان همیشه موفق. که البته نمی دانم چه دخلی داشت به من!!!!!و دارم از حقوق زنان دفاع می کنم و آزادی و برابری و قانون های اشتباه و باقی قضایا. عصبانی شد.گفت:من خیلی آدم دیکتاتوری نیستم اما به قدر کافی عمر کردم که بدونم حرفائی که می زنی شعاره!اگه من به دخترم می گم این چه طرز روسری گذاشتنِ برای این نیست که به حجاب اعتقاد دارم.برای اینه که می دونم تو خیابون آدمایی که مثلاً بهش تذکر می دن از چه قماشی هستن.آدمای عوضی که میان جلو و چار تا متلک می گن و لاس می زنن تا بعد بگن روسریتو درست کن.فک می کنی اگه بگیرنتون چی میشه؟ما میایم دنبالتون و همه چی تموم میشه؟مینا....خوشگل ترین دختر شهر بود.زمانی که من.....بودم گرفته بودنش.آوردنش اونجا بغضش ترکید.گفت شب قبل بردنش مبارزه با مفاسد و هشت نفر بهش تجاوز کردن.می فهمی؟هشت نفر.گفتم شکایت کن.سرهنگ....پیشم بود گفت دردسر درست نکنم.گفتم بنویس.فرستادیم دادسرا.چی شد؟قاضی خواستش و دیدش و صیغش کرد و براش یه خونه گرفت و شد نشونده!!!!!!!فکر می کنی اگه همیچین بلائی سرت بیاد دیگه تعادل داری؟مسئله این نیست که بگیرنت ببرن یا یه شب اونجا باشی.مسئله اینه می ندازنت پیشه چهار تا فاحشه و تمام فکرشون ایه برای کی ببرننت.شما ها نیستین از اون آدمائی که بگین خوب شده دیگه.داغون می شین. دختر هیژده ساله ای رو آورده بودن.گفتم این موقع شب کنار خیابون چی کار می کردی؟گفته با شوهرم رفته بودیم توی یه باغی.رفت و بر نگشت.منم اومدم ماشین بگیرم برم خونه. پرسیدم کی؟اسم که برد جا خوردم.گفتم این که زن داره.جواب داده:من نمی دونم اما من صیغشم.مادرشو خواستم چادر و که از صورتش پس زده دیدم هروئینی کار کشته است.گفتم دخترت رو به این خوشگلی و جوونی به چند دادی؟شوهر رو خواست.گفتم چه مدت صیغه نامش هست؟گفت سه ماه.گفتم صیغه نامرو پاره کنه.پرسیدم چند می خوای بدی بهش؟گفته پونصد تومن.گفتم هشت میلیون می دی که کاری راه بندازه و خودفروشی نکنه.گفته زیاده.گفتم می شه با زنتم حرف زد!وقتی مادر و شوهر رفتن.دختره گفته:می دونین این از همین جاها شروع شد؟گرفتنم و کار دستم دادن. یه زن اومده بود شکایت که رفتم دفتر..... برای کار.گفتم از قم اومدم.به دلایلی جدا شدم.نوشته دادن و گفتن برو فردا بیا.دم در که خواستم تاکسی بگیرم رئیس دفتر اومده به حساب این که راهش با من یکیه برسونم.نشستم تو ماشین گفت برای اینکه گناه نباشه صیغه می خونه.بردم هتل اخوان.زنگ زد یکی دیگه هم اومد.گفت عصر هم میدون ارگ یکی و ببینم و فردا برم سر کارم.اومدم شکایت.گفتم بره جای دیگه و در محدودهء اختیارات من نیست.بعد از یک ماه اومد گفت:خیلی نا مردی!پرسیدم چرا؟گفت رفته و شکایت کرده.دادگاه تشکیل دادن و به جرم تضعیف روحانیت پنجاه ضربه شلاق خورده.این جامعهء ماست.بعد تو برای من از آزادی حرف می زنی؟ خفه شدم.در مقابل واقعیت های جامعه نمی شود با شعار های آرمانی ایستاد. عصبانی ام از دوستان احمقم.تمام دوران راهنمائی و دبیرستان درس نشخوار کرده اند و حالا با تعجب به دختر پسر ها نگاه می کنند.یکباره تمام زندگی شان شده نقشه کشیدن برای به دست آوردن کسی٬انتقام از دیگری و بررسی علت لبخند فلانی!اخم آن یکی! من هم که کلاْ بیمارم.قاطی بازی دخترانهء آنها که می شوم دلم می خواهد همه چیز را پرت کنم. مدتیست دلم می خواهد همه چیز را پرت کنم.حتی سر رسید خاکستری ام را.چه آرزوئی؟چه ذوقی!! خیلی وقت پیش(زمانی که جوان بودم)پاییز را به مانتو شلوار سورمه ای می شناختم که تنها روز اول مهر تمیز بود و باقی سال جا به جایش رد کفش به چشم می خورد.قبول دارم برای دختر ها بازی خشنی بود!پاییز بوی دفتر چه های سفید بود و کتاب های تازه جلد شده و مداد های نوک تیز.پاییز سلام هر روزه ام بود به افرائی که در راه می دیدم و چند سالی پنهانی عاشقش بودم.پاییز بوی خاک باران خورده بود که از پنجره کلاس می پاشید تو و مرا به خیال شاهزادهء سوار بر اسبم می برد یا زنگ جغرافی زیر چشمی پسر هائی را که از کنار پنجره می گذشتند شمردن!(نتیجه ای نداشت.تنها نمرهء جغرافی ام را ۱۱ رد کردند چون معلم خیال می کرد او را مسخره می کنم!) پاییز حس خوبی بود.حسی شبیه نو شدن٬قد کشیدن.حسی مثل...جور جدیدی خندیدن. هنوز هم هست وقتی حواست باشد به برگ هایی که زرد شدند یا قرمز یا قهوه ای و کیف کنی وقتی ریه هایت پر شود از عطر خاک یا شاید شاهزاده ای با اسب یا بی اسب داشته باشی که دستش را محکم بگیری (و مثل کنه بچسبی به او!)و... و مطمئناْ این نیست که دوست پانزده ساله ای برایت بگوید٬قرص آهن می کشد اما سخت.گچ نمی کشد هر چه قدر هم که باشد.مایع ظرف شوئی می کشد البته٬اما از مری می سوزاند و پایین می رود.قرص های اعصاب هم که اصلاْ فکرش را نکن به هیچ کار نمی آیند. نه نمی تواند این باشد که شب را تا صبح زل بزنی به سقف یا عکسی که روزی میز عسلی گذاشتی. یعنی می دانی آنجاست و در تاریکی غلیظ شب نمی بینی و فکر کنی.بلند شوی بنشینی روی تخت باز بخوابی.یک بار بروی آب بخوری.یک بار ضعف کنی شیرنی بخوری.باز تشنه شوی.باز دراز بکشی و هی به خودت بپیچی و روز بعد نه یادت بیاید عاشق درختی بودی نه حواست به برگ ها باشد نه باران نه پرستو ها.
خوب بود اين مردم، دانههاي دلشان پيدا بود.
ميپرد در چشمم آب انار: اشك ميريزم.
از بس این جمله ها را شنیدم حفظ شدم.و گذشته های معین.که انگار برای سال ها بعد من می خواندی.می دانستی چه خواهد شد؟پسر خدا حتماْ می داند.می دانستی ارگ آوار خواهد شد و صدای تو و گذشتهء من؟
پسر خدا
| Design By : Night Skin |

