تبليغاتX
like water for chocolate




















like water for chocolate

هی تو!عوضی!کاش در لحظه لحظهء امشب از همیشه خوشبخت تر باشی.

(اصلاْ فهیمانه نبود!هیچ منظوری هم نداشتم!فقط خواستم بدونی.با توام٬عوضی)

 


 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 18:35 توسط تیتا| |

هر روز از دیوانه ای که زیر گذر نی می زند پنهانی هوا می خرم.

هر شب به خودم تزریق می کنم و تا صبح خواب می بینم مرده ام!

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 18:48 توسط تیتا| |

۱:
شاهزاده با اسب سفید از قصه ها می آید.

شاهزاده خانم کنار خیابان با آرایش غلیظ ایستاده.

۲:

شاهزاده خانم سال ها در برج بلندی به انتظار می نشیند.

شاهزاده هر شب فاحشه ای را به خانه می برد.

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 22:0 توسط تیتا| |

جا به جای تنم از رد آرواره های نجابت کبود شده.

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 20:55 توسط تیتا| |

می خواستم عکس بگذارم که نشد.تکیه می دهم به صندلی.با صدای خشکی عقب می رود.فکر می کنم:چه اهمیت دارد؟اگر عکس بیست سال پیش را دیگران نبینند و نگاه نکنند به سمیرا که به ناز سر کج کرده چه می شود؟برای آنها چه اهمیت دارد سمیرا الان خانمی شده٬ازدواج کرده و هنوز هم به ناز سر کج می کند؟یا من که گیج او را نگاه می کنم و هیچ تفاوتی با امروزم ندارم!هنوز هم با همان نگاه و لبخند احمقانه زندگی می کنم.با علامت تعجب یا سوال بالای سرم.توضیح دهم این دختر قد بلند ساراست.زیباست به غایت ممکن.از ایران رفته.یک سالی می شود که او را ندیدیم.کاش بیاید.آخرین نفر سحر است.سارا آنچنان محکم بغلش زده که چشم هایش گود رفته!هر بار که می بینمش حس می کنم الان است که خفه شود!خوشبختانه هنوز زنده است و اخم های قشنگی می کند که....

بگذریم.روی هم رفته هیچ چیز اهمیت ندارد.امشب بیرون بودم.با مهسا و مهیا."دیشب باباتو دیدم آیدا" را دیدیم.نسبت به دو روایت قبل خیلی پایین تر بود.یا شاید من این طور خیال کردم.بیرون که آمدیم نکات بسیاری را فهمیده بودیم:زن باید آرایش کند و به خودش برسد.اگر نه آقای همسر ممکن است برود سراغ زنی دیگر.دختری که پدر و مادرش طلاق بگیرند از نظر جامعه بد است و دختر ها نباید آرایش کنند و انگار نصف فیلم گیر همین آرایش بود!!!اگر دیدید روی کت پدرتان یک شاخه مو است(این مو همیشه طلائیست!)حتماْ سر در بیاورید.طرف پدرتان آدم خوبیست.زود جا می زند.اصولاْ همه خوب هستند!مادری که تمام زندگی اش پاک کردن لکهء رومیزیست و پدری که خانواده اش را دوست دارد.توانائی ها بالاست خوب!می خواهد یک خانوادهء دیگر را هم دوست داشته باشد!مادر بزرگی که هی حرف می زند و سبزی پاک می کند.دختری که هی بیست می گیرد وآنقدر لوس است که به خودم امیدوار می شوم و ...

خوب جای شکرش باقیست سانازی هم هست که می داند:در کل هیچ چیز زیاد مهم نیست.و می فهمد همه یک یواشکی برای خودشان دارند و این یواشکی چیز خوبیست.چیزی که به زندگی معنا می دهد.

جز او هیچ کس نمی فهمید.هیچ کس نمی فهمد.مامان از یواشکی های من خوشش نمی اید.مامان از هیچ کار من خوشش نمی اید و اگر شبی مثل امشب من بیرون باشم تا بر گردم گریه می کند تا در سکوت اعتراض کرده باشد!و در واقع مرا جز دهد!استعداد غریبی می خواهد این کار که به لطف خدا همه مادر ها به قدر کافی از آن بهره برده اند.در مورد مهمانی فردا چیزی نمی گویم.می ترسم پس بیفتد.

تمام زندگی ام شده حسرت گذشته.تمام زندگی ام شده تردید آینده.آن وقت با کمال پر رویی می گویم:carpe diem!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 23:9 توسط تیتا| |

بله!می دانم تمام روز های من مثل هم است.تقریباْ همهء روز های همه مثل هم است.دیشب با سورمه  دو ساعتی به خریت من و وقاحت آدم ها خندیدیم.البته به خرج من.سورمه که قربانش بروم این اواخر کلاسش خیلی بالا رفته!!!!!!!!!!!!!!!بعد از اتفاق های پارسال که باعث شد حضور فیزیکی اش را از دست بدهم پیشامد هفته های اخیر او را دور تر برد.به خودم یاد آوری می کنم.همه می روند.همه باید بروند و من از رفتن بدم می آید و از دور شدن و از پنهان شدن پشت مه بی اعتمادی.تمام سرمایش زیر پوستم خزیده است.آدم ها شده اند سایه های بی شکلی که می دانم همین دور بر ها هستند.سایه های بی چهره٬بی تفاوت.

و من چقدر دلم دنیای رنگی می خواهد.با آدم های خوشبختی که همه دیوانه اند.درست مثل من!با کودکانی که می دانند مار بوایی که فیلی را خورده است با کلاه فرق دارد.این روز ها  آنها تنها می توانند از مدل های جدید مو و مد های لباس حرف بزنند.این روزها بچه ها حریصانه به آینده چشم دوخته اند و من نا امیدانه به گذشته ام چنگ می اندازم.خودم را جایی گم کرده ام.باید بمانم.باید برگردم.

امروز حالم هیچ خوش نبود.مثل باقی روزها.وقتی بدانی مادر دوست ندیده ای بیمار است٬دوست دیگری در ورشکستگی پدرش خورد شده٬کسی از خانه رفته٬کسی که جا نماز زیاد آب می کشید لجنی از آب درامده کسی که....

آرزو می کنی:کسی بیاید٬کسی دیگر٬کسی بهتر.

کسی که مثل هیچ کس نیست

و مثل آن کسیست که باید باشد....

و اسمش آنچنان که مادر

در اول و آخر نماز می گوید:یا قضی القضات است.

                                    یا حاجت الحاجات است.

مادرم این روز ها خیلی او را صدا می کند.خیلی هم فکر می کند.فکر می کند کاش من سر و سامان بگیرم.کاش برای آینده ام یک فکری کنم....مادرم فکر های عجیب زیاد می کند.و من فکر می کنم این همه آدم که فکر کردند مگر به کجا رسیدند؟

پدرم هم که فکر می کند تمام کار های من فقط برای لجبازی با اوست این روز ها پیله کرده به  ok گفتن من!

و من که خود وحشتزده ام را جایی گم کرده ام.با دامن پلیسهء چهار خانه سبز و قرمز روی سیاه و بلوز آستین کوتاه سفید که دکمه های ریز صدفی داشت.کفش های مشکی با پاپیون سورمه ای٬راه که می رفتم تق تق صدا می داد.مو هایم دو طرف سرم با گل سر های بزرگ بسته شده بود.بدون عروسک.بدون جست و خیز.بدون لبخند.

شما مرا ندیدید؟

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1384ساعت 22:22 توسط تیتا| |

به مشکل برخوردم.

۱-نمی دانم اگر بخواهم عکسی را آپلود کنم و بگذارم اینجا چطور باید این کار را بکنم.

۲-نمی دانم چطور یک نغمهء غم انگیز روی صفحه بگذارم.

۳-به یک قالب مناسب تر احتاج دارم و ...!!!!!!!!!!!!!

(پیوست:اولین کسی که به رشتهء من اشاره کند با مشت می کوبم توی صورتش!!!)

۴-از دوستانی که لطف کردند و نظر دادند عذر می خواهم چون من فقط نظرات آخرین نوشته را چک می کنم برای همین تا امشب اصلاْ متوجه نشدم.

۵-جواب بعضی از نظرات را نمی دانم کجا بدهم.همین جا؟یا در قسمت نظرات؟

پیش پیش ممنون!

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 1:45 توسط تیتا| |

داستان زنی بیست و هشت٬بیست و نه ساله.جوان که بود ازدواج کرد با کسی که دیگران می دانستند باد او را با خود خواهد برد و او باور نداشت.جدا که شد برای فرار از فکر ها و حرف های مردم شهری کوچک  که همچنان که او را می بوسیدند در ذهن خود طناب دار او را می بافتند٬به تهران گریخت تا دوباره زندگی کند.اگر حمایت مالی خانواده اش نبود هفتهء اول بازگشته بود.

در مغازهء یکی از آشنایان به عنوان فروشنده کار گرفت.دوست پیدا کرد.زندگی را به گونه ای دیگر آغاز کرد.چند سالی طول کشید تا توانست از پیلهء کودکی هرگز تمام نشده اش خارج شود و جوانی کند.

زندگی در آرامش کسالت باری غوطه می خورد٬که کسی آمد.کسی که موهایش باد را به بازی می گرفت.تردید دوباره دلباختن.دوباره بچگانه دل باختن.

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت....

روز اول دی ماه بود که آن یار٬آن یگانه ترین یار٬که گمان می برد مثل هیچ کس نیست٬رفت.

                                         

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 22:31 توسط تیتا| |


Design By : Night Skin