like water for chocolate
فرقش در این است دیگران حس آب را برای شکلات موقع عاشق شدن تجربه می کنند من موقع عصبانی شدن.حرص خوردن. این موضوع عصبانی ام می کند.دلم می خواهد با مشت بکوبم پای چشم...پای چشم کی؟همه مقصر هستند.با آن لبخند های تهوع آوری که پشت سر هم می زنند.با آن حرفهای خاله زنکی.قبلاْ زن ها دور هم می نشستند به سبزی پاک کردن و غیبت این روز ها آقایان هم راغب شدند.هان؟این طور نگاه می کنید که چی؟که یعنی نیست؟ از این آناهیتا روشا حالم به هم می خورد.دخترهء روانی بیمار.سی دی را برداشته شب امتحان من پس داده به استاد.نزدیک بود بیچاره شوم.خود شیرین کن آویزان بدبخت!نمود مارا با این سفر ایرلند بی صاحب مانده ای که سی سال پیش رفت! دکتر روانشناس هم که در تلویزیون حرف می زند.مامان می گوید:ببین اینم می گه ازدواج بد نیست! بابا می گوید:ها!خوشم اومد!به دختره گفت فعلاْ ازدواج نکنه. می گویم:دختره در مورد ازدواج حرف نزد.گفت دوست پسر! بابا خلاصه می گوید:غلط کرد!!!!! بابا می گوید:چه همه دختر و پسر رفته بودن سیرچ برف بازی(ببخشید دیگر در ولایت از پیست و این حرف ها خبری نیست!) بزن و برقص! مامان می گوید:خوب ما هم بریم! در دل می گویم:باشه!دو بار!بریم که لابد من خانم وار بشینم ور دل شما و به دیگرانی نگاه کنم که نرمال زندگی می کنند. اصلاْ از همه چیز عصبانی ام.مهم هم نیست این پستم خلاصه نباشد.مثل وبلاگ نویس های با شعور که می فهمند چه می گویند یا می خواهند. آنقدر عصبانی ام که دلم می خواهد مشت بکوبم پای چشم دختر توی آینه.با آن قیافهء منگلش. پیوست:آره خیلی پیش پا افتاده است حرف های من.اما خیلی دلم می خواست شما هم در شهری کوچک بین مردمی که عشق می کنند با خراب کردن دیگران خود را خوب نشان دهند زندگی می کردید.آنوقت می گفتم "برای خودت زندگی کن" هایتان چه معنا دارد! اشتباه کردید.برای این است که وقتی به حماقت هایت فکر می کنی آنرا با انگشتان دست دیگرت پر کنی. می خواهم بی خبر یک بلاگ دیگر بزنم و کامنت های اینجا را به اسم خودم بگذارم.از نوشته هایم خیلی عمیق تر هستند.احتمالاْ به این خاطر است که از آن ها هم چیزی نمی فهمم.
| Design By : Night Skin |

