تبليغاتX
like water for chocolate




















like water for chocolate

ذهنم انباشته از لاشهء عشق های مرده است.

در یکی از سلول های خاکستری مغزم آخرین باکره خود را به میله ها می کوبد.

 

پیوست:به قول این مرد امیدوار مگر خودمان روز عشق نداریم؟

 جامع ترین توضیحی که در مورد این روز دیدم!

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 20:12 توسط تیتا| |

هر کسی گفته دعای عروس موقع عقد و شب اول قبر...ببخشید زفاف مستجاب می شود دیوانه بوده.سمیرا دعا کرد و من همچنان حالم بد است.
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 9:14 توسط تیتا| |

 

 Image hosting by TinyPic

مهم نبود.گویا دریچه میترال قلبم کمی گشاد است.(این گشادی هم معضلی شده!)

کمی دارو٬کمی ورزش و کمی آرامش.دکتر امیدوار بود جدی نشود.گفت برای چند تست دیگر هم بروم.

شوک بدی بود.بعد از ده٬یازده ساعت طپش قلب و تب و لرز حالم دست خودم نبود.کابوس های بی ربط.نه می توانستم غذا بخورم٬نه حرف بزنم و نه حتی گریه کنم.

چرا من نه آقا؟چون کس دیگری به حال جنون نمی افتد.

می دانید آقا؟اگر شما کسی که فکر می کردم٬نبودید به شما نیز می خندیدم چون دیگران.اما...تصور می کردم شما یک نفر با فرهنگ هستید.انسان جایز الخطاست.

می دانید آقا؟هیچ وقت نمی توان فهمید یک سلام ترا به کجا می کشاند.

راستی آقا!پایان داستان مطابق میل شما بود؟

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 14:9 توسط تیتا| |

حالت تهوع دارم.هوا بوی زمستان می دهد.زمین بوی باران.درخت ها بوی خواب و من بوی ترا می دهم.گمانم ویار دارم!

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 21:46 توسط تیتا| |

بزرگترین و شاید تنها حسن من اینست که با خودم صادق هستم.

بزرگترین و شاید تنها عیب دیگران اینست که آنها هم با من صادق هستند!

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384ساعت 14:59 توسط تیتا| |

مرد است خب!

و سالهاست در هجی این کلمه مانده ام

چقدر مرد با نبرد هم قافیه است

و چقدر مرد  ِ نبرد نداریم!

خانم ، چرت و پرت هایت را روی طناب پهن کن و -

به فکر دوختن درز دهانت باش.

مرد است خب!

و ماههاست این جمله ی خاک گرفته

رنگ تاریخ دارد.

چقدر مرد با سرد هم قافیه است

و دستهایی که همیشه محتاج شومینه اند

خانم ، حرفهای همسایه روی گاز است -

نسوزند یکهو...

زنبیلت را بردار

کدو ، بادمجان کیلویی خون ِ دل!

مرد است خب!

روزهاست در فهمیدن  ِ آدم مانده است

                                                  حوای خیالم...

چقدر مرد با زرد هم قافیه است

و سفیدی چشمهایی که یرقان  ِ دروغ گرفته اند.

خانم دستت را باز بریده ای؟! -

نه ، برده ام

توی کشوی میز اتاق بغلی

که پر از اعداد پوسیده است و

کاغذهای مچاله شده ای که

هیچ کدامشان ردّی از حیات خلوت خانه مان

                                                         ندارند...

مرد است خب!

و در بی زمانی  ِ ممتدی دست و پا می زنم

چقدر مرد با درد هم قافیه است!

و غزلی که نتیجه اش آزادی می شود...

خانم ، بشور این لباسها را -

شالاپ///

رختهایی که توی آب می افتند و

چنگهایی که زخمه می زنند

بر قلبی...

مرد است خب!

چقدر مرد با طرد هم قافیه است

.

.

.

آقا...

لبهایم روی سیگارتان جا مانده!

 

                                                           نغمه افشار

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 21:42 توسط تیتا| |

از زمانی که بچه بودم می ترسیدم مامان بزرگ بمیرد.می ترسیدم مامان که بیرون می رود دچار حادثه ای شود و بر نگردد.می ترسیدم کور شوم.چشم هایم را بارها بستم و سعی کردم با دست هایم ببینم تا روزی که کور شدم دنیا برایم نا آشنا نباشد.

امروز که بیرون رفته بودم خواستم از بغل ماشینی که پارک کرده بود بگذرم اما دو تا جغلهء(؟) الوات به معنای واقعی در جهت مخالف می آمدند.ایستادم.پسرک بلند خندید:ترسید!

ترسیدم.مردی از کنارم گذشت.از جا پریدم.پسرک باز خندید.من باز ترسیدم.

ترس های کودکی ام همه بی دلیل بود.همه سالم و زنده هستند و من حتی به عینک نیاز پیدا نکردم.ترس های حالم اما دلیل دارد.

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 23:15 توسط تیتا| |

برایم مهم نیست بدانید به واقع کیستم.بدانید شبیه دختر های فیلم ها و کارتون ها نیستم.محکم و مقتدر.بدانید غرور را جامه ای کرده ام بر شکنندگی احساسم.احساسم؟مدت هاست جستجویم حاصلی ندارد.خرده احساسم هم گوشه ای زیر خاطرات پوسیده ام جا مانده.به سادگی می خندم.به سادگی اشک می ریزم.عصبانی که می شوم داد می زنم.می ترسم ناخن می جوم.

یک کلام٬یک ترانه٬یک عطر.

برایم هیچ اهمیت ندارد بدانید چقدر از آدم ها متنفرم.و بدانید می دانم زندگی آدم ها در سکس خلاصه شده.باور کنید هیچ به شما نمی آید این قیافهء متعجب را به خود بگیرید.آدمی نیست که با دیدن زنی زیبا پا سست نکند.حالا دانستید آدم که می گویم منظورم خود آدم است؟حساب حوا جداست.غالباْ بندهء پول است.باور کنید فاحشه ها خیلی با شعور تر از دخترکان خوش بر و رویی هستند که مرامی حال می دهند!!!!!!!!!!!!این مرامی حال دادن اصطلاح همان آدم هاست.و آن دخترکان همان ها هستند که از جسم و روحشان به خیال عشق می گذرند.مرده شور ببرد عشق را.خوب؟

خوب چیزی یاد گرفته اند این آدم ها:من با همه فرق می کنم!!!!!!عشقت رو به من ثابت کن!!!!!!به من اعتماد نداری؟؟؟؟ما مال هم هستیم!!!!!!!!!

احساس خوبی بهشان دست می دهد زمانی که از زنی(این زن در فرهنگ آدم ها اسامی مختلفی دارد)در مقابل خطرات جامعه محافظت می کنند.مثلاْ البته.این خطرات:تجاوز است.مورد توهین قرار گرفتن است.از دست دادن حقوق طبیعی یک انسان است.

مره شور ببرد آن سر افرازی و احساس خوب را.مگر نه اینکه تنها ترس زنان در جامعه همین شما آدم ها هستید؟مگر همین شما آدم ها هر چه حرمت و باور و آبرو بود به هیچ نگرفتید؟آن وقت دم از غیرت و شرف می زنید.دلم می خواهد آن غیرت و شرفتان را بکوبم توی صورتتان.

بله!من تیتا هستم.عصیان زده.دیوانه.نشسته ام گوشهء کبوتر خانه.فکر می کنم به پدرو.مردی که قسم عشق جاویدی را برایم خوره بود و با خواهرم ازدواج کرد!به جان.مردی که با مهربانی خواست در دلم جا باز کند.بعد از مرگ زنش من اولین زنی بودم که توجهش را جلب کردم.به ماما النا.مظهر سنت های خانوادگی.و به درک که من چه می خواهم.اصلاْ چه می خواهم؟تنها جنگیدم برای اثبات خودم.حالا به جایی رسیدم که خودم را هم نمی شناسم.

هر روز داستان جدیدی می شنوم.می بینم و فکر می کنم چقدر زن بودن سخت است.ببخشید.دختر بودن.یادم رفت که در ایران ما شرف حواها بر چه اساس است. 

نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 22:28 توسط تیتا| |

....

دن کامیلو در مراسم افتتاح کاخ خلق حضور یافت و پپونه در بازدید از تاسیسات کاخ٬او را شخصاً همراهی می نمود:چیزی بسیار جالب و امروزی بود.پپونه در حالی که قند توی دلش آب می شد٬پرسید:به نظر شما چطور است؟
دن کامیلو لبخند خوشی بر لب آورد  و گفت:عالی است!حقیقتش را بخواهید اگر نمی دیدم هرگز باور نمی کردم که این طرح کار بنای ساده ای چون بروسکو باشد .

پپونه که خدا می داند برای ان کار چقدر پول به معمار شهر داده بود زیر لب گفت:بله!همین طور است!
دن کامیلو  اظهار داشت:فکر خوبی کردید که پنجره ها را به عوض آنکه عمودی بسازید افقی ساخته اید.این شکلی اتاق ها زیاد بلند به نظر نمی آیند و تو ذوق نمی زنند.عالی است.این هم خیال می کنم انبار باشد؟

پپونه اظهار داشت:این سالن اجتماعات است.

"آه!اسلحه خانه و سلول های مخصوص مخالفین  خطرناک را در زیرزمین تعبیه کرده اید؟"

پپونه جواب داد:ما مخالفین خطرناکی نداریم!مخالفین ما مردم بی وجود و بی اذیت و آزاری هستند که می توانند برای خودشان آزاد بگردند.و اما اسلحه خانه...فکر کردیم در صورت نیاز از اسلحه خانهء شما استفاده کنیم.

دن کامیلو به لحنی مودبانه گفت:فکر بسیار خوبی است.بله٬آقای شهردار٬خودتان ملاحظه فرمودید که به چه خوبی از مسلسلی که به من سپردید مواظبت کرده ام.

در مقابل تصویر بزرگی که مردی را با سبیل آویخته و چشمان ریز٬پیب به دهن٬ارائه می کرد ایستادند.دن کامیلو به لحنی احترام آمیز پرسید:این آقا یکی از رهبران متوفای شماست؟

پپونه که دیگر تحملش تمام شده بود گفت:این آقا هنوز زنده است و وقتی بیاید وادارت می کند که روی میلهء برقگیر منار کلیسایت بشینی.

"جای بسیار بلندی است٬مناسب احوال کشیش حقیری مثل من نیست.در جامعهء ما بلندترین جایگاه متعلق به شهردار است٬و من از این لحظه به بعد آن را در اختیار شما می گذارم."

پپونه بهتر این دید که موضوع صحبت را عوض کند.گفت:عالیجناب٬امروز افتخار حضورتان را در مسابقهء مشت زنی خواهیم داشت؟

"متشکرم٬ولی بهتر است جای مرا به کسی بدهید که زیبایی ذاتی و احتوای تربیتی این ورزش را بهتر از من ادراک کند.ولی به هر حال٬در صورتی که قهرمان شما نیاز به روغن مقدس پیدا کرد من در خانه هستم.کافی است سمیلزو را بفرستید٬تا ظرف یکی دو دقیقه خودم را برسانم."

....

 

بخشی بود از کتاب "دنیای کوچک دن کامیلو" می خواستم تمام فصل را بنویسم اما سخت بود.اگر عمری بود مقدمهء کتاب را می نویسم  تا بیشتر سر در بیاورید.(فکر کنم بی هوا پریدم وسط کتاب!)

 

پیوست:اینم از این.خدا شیخی زاده  را حفظ کند(برای دو ترم پیش.یادت هست سورمه؟و بعد چی شد و ای تف به این زندگی...)و خدا پور موسی را حفظ کند.

 

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 21:6 توسط تیتا| |

عکس ها را گرفت.خندیدم:یادم ترا فراموش!

نگاهم کرد:شما؟؟

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 22:40 توسط تیتا| |

                                                 و من به میان نیکوکاران بازگشتم
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 13:59 توسط تیتا| |


Design By : Night Skin