like water for chocolate
این چند روز مریض بودم.سه تای آن به کنار چهارمین دردم این بود که دومین دندان عقلم(بزرگ شدم ها!!!!)را هم کشیدم و الان قیافهء حسرتی دارم که دیدن دارد حسابی! اما خوب چون نزدیک عید است بر من واجب بود بنویسم.اول اینکه من از عید اصلاْ بدم نمی آید.خیلی هم قشنگ است.هم خانه تکانی قبلش(چون امسال تازه خانه را درست کردیم از این کار معاف هستیم) هم خرید های قبلش (که امسال باز هم چون خانه را درست کردیم از این هم به زور معاف شدیم).هم خاله بازی بعدش (که خوب معلوم نیست با توجه به اینکه فامیل ممکن است به سفر بروند کی باشد کی نباشد) اما با تمام اینها من خوشم می آید.نا امیدی و غمگین بودن و باقی مسائل هم بماند برای بعد. سال مذخرفی بود.سال که می گویم منظورم از اسفند ۸۳ است که همه چیز به هم ریخت.سورمه تماس گرفت و گفت خرداد دومین سالگرد ازدواج پسر خداست.گفته اند به من بگوید:شانس آوردم.از خانواده طرد شده نه حمایت می شده نه کاری داشته نه درسی خوانده و نه هیچ.نمی دانستند کجاست.نمی خواستند بدانند و همه چیز در ابهام تمام شد. اسفند گذشته دوست نازنینی خودکشی کرد.می گفت:آدم اگه بخواد خودکشی کنه باید خودخواه باشه.نبود به نظرم٬اما...نمی دانم.... پست قبلی را به احترام او گذاشتم.دختری بود متفاوت.نوشته هایش را دوست داشتم.صدایش را.خوش می خواند. سال گذشته به صد آب شسته شدم تا شبیه دیگران شوم.کسانی که واقعاْ زندگی می کنند و نشد.سورمه اعتقاد دارد زیادی احساساتی هستم.حتماْ برای همین است که مثل بقیه خوشحال نمی شوم٬زندگی نمی کنم.به روزنه ای در پیلهء تاریکم راضی بودم و حالا که بعد از یک سال از آن خارج شدم می بینم نه آن پروانه جذاب و فریبنده که یکی از همین شبپره های خاکی رنگی هستم که در متن دیوار های کاه گلی محو می شوند. می زند روی ترمز:به درک! دست تکان می دهم برای زندگی که دور می شود. به نظر می رسد زندگی ما به اندازهء یک کتاب مفهوم ندارد. می خواستم بنویسم سه نفر از دانشجویان پزشکی را با تاکسی دزدیدند و بعد از تجاوز چاقو زدند و جلوی خوابگاه پزشکی رها کردند.به هر سه نفر انتقالی دادند و فرستادند شهرشان صدایش را هم در نیاوردند.آن قدر هم مهم نبود که کسی بپرسد به چه مناسبت می خواهند متجاوزان را آزاد کنند.تعطیلات ملی و لوگوی نوروز برای گوگل نیست که ملت امضا کنند!(انگار کار دیگری هم می کنیم!می کنم!) بپرسم شما به جلسه’ وبلاگ نویسان می روید؟و همان بهتر که من نمی توانم.وبلاگ نویسی یک چیز است٬قینوس نویسی یک چیز دیگر! یا بگویم این روزها یاد دختری با گوشواره های مروارید می افتم: "مردی استثنایی است.چشمانش یک گنج طلا می ارزد.ولی گاهی دنیا را فقط آن طور که خودش می خواهد می بیند.نه آن طور که هست.نتیجهء دیدگاه هایش را برای دیگران در نظر نمی گیرد.فقط به خودش و کارش فکر می کند.نه به تو." "زنان نقاشی هایش-آن زنان را در جهان خودش محبوس می کند.ممکن است در آن گم بشوی" یاد "خاطرات یک تبعیدی" و زن نی غلیونی(این غ عیناْ در کتاب آمده بود!) و هی فکر می کنم به آینهء دقی که پیدا کرده ام.چنان خوش نقش و نگار است که نمی توانم از آن چشم بردارم.روی دیگرش را نمی شناسم اما سهم من دخترک کک مکی احمقیست که با آن بینی قرمز و صورت اشک آلود به دلقکی می ماند که گریمش خراب شده باشد.دختری که هیچ به من نمی ماند.
| Design By : Night Skin |

