تبليغاتX
like water for chocolate




















like water for chocolate

 

چی کار کنم؟جای دیگه ای برای آپلود پیدا نکردم.

دوم راهنمایی بودم که برای اولین بار شیراز را دیدم.بد بود.خاطره ای شلوغ٬انباشته از رنگ های درهم بی معنا.

این بار توانستم رنگ ها را تفکیک کنم.زمان را تکه تکه کردم چنان که سال ها پیش در خواب دیده بودم و حال خاطرات جسته و گسیخته ام آغشته است به بوی گیج کنندهء بهار نارنج.

دروازه قران٬حافظیه٬آرامگاه سعدی و خواجو٬نارنجستان٬باغ جهان نما٬باغ عفیف آباد٬باغ ارم....نگاهم ثابت می ماند روی باغ کوچکی خارج از شهر.روی یک عاشقانهء آرام.

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 19:38 توسط تیتا| |

از هرزگی هایم تعجب می کند عوضی.فراموش کرده داغ باطلهء نگاهش را روی شانه ام.

 

پیوست:

شال و کلاه کردیم برویم شیراز.کسی کاری آن طرف ها ندارد؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 10:27 توسط تیتا| |

از عید٬بوی ماهی مرده باقی مانده و سبزه های پلاسیده که حالا قاطی شده با بوی پونه و یاسمن و پیچ گلیسین.

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 23:9 توسط تیتا| |

دم تکه تکه شدهء گاو را در قابلمه ای با یک عدد پیاز درسته٬یک حبه سیر و نمک و فلفل بپذید.چون می خواهید سوپ درست کنید٬بهتر است در قابلمه کمی بیشتر از معمول آب بریزید.سوپ به قاعده و خوشمزه بی آنکه آبکی باشد٬رقیق است.
پیاز و سیر را خوب خرد کرده با کمی روغن تفت دهید.همین که رنگش طلایی شد٬سیب زمینی ٬لوبیا و گوجه فرنگی خرد شده را به آن اضافه کنید و بگذارید خوب جا بیفتد.

لوبیا و سیب زمینی به عمل آمده با چاشنی را توی قابلمه ای که دم در آن پخته بود بریزید.بعد باید کمی صبر کنید تا محتویات قابلمه نیم ساعتی ملایم بجوشد.آن وقت ظرف را از روی آتش بردارید و داغ داغ بخورید.

نیاز دارم به سوپ داغ و جا افتاده.سرم درد می کند.شاید به خاطر ساعت ها در ماشین بودن است.امروز با دایی ام رفتیم باغ شازده.جای سوزن انداختن نبود با آن همه مسافر نوروزی.برخلاف دفعات قبل که با سحر رفتم یا سورمه.

با بچه های زبان و کشاورزی و علوم آزمایشگاهی.خدا را شکر رفتند.اگر چه با اعصاب خوردی.

رفتیم شاه نعمت الله.عکس ها همه خراب شدند.راهنما توضیح داد:این گنبد دوازده شیار به نشانهء کلاه دوازده تکهء درویش است که تاکید داشتند بر ترک دوازده گناه.گناه ها را گفت.همین کار های روزمرهء خودمان بودند.

درها را باز کرد:هفت در در یک راستا وجود داره.اگه باز باشن می شه از اول تا آخر زیارتگاه رو دید.هفت در به نشونهء هفت وادی عرفان.(آخرین در همان بود که مادر و دختر با کنجکاوی از سوراخ رویش بیرون را می پائیدند.)

ایستادم جلوی عکس شاه نعمت الله.چشم هایش همراه من می چرخید.سپیده چند قدم آن طرف تر ایستاده بود:منو نگاه می کنه.فکر کردم:همه رو با هم نگاه می کنه.ترس برم داشت.

رفتیم شش مخزن.مامان و زن دایی ام شمع روشن کردند و به آب دادند.روی آب نایستاد.به روی خودشان نیاوردند.رفتند و پشت نرده ها شمع هایشان را گذاشتند:حاجت روا شدیم!

سرم درد می کند.شاید به خاطر اتفاقات پشت سر همی باشد که در کمال ناباوری بر من گذشت.پسرک با لبخند حق به جانب نگاه کرد و عمه جانش با افتخار گفت:زیر بار دخترای تهرونی نرفته.دیگر گوش نکردم چه دارد و چه ندارد٬یاد چهره ای افتادم در قاب پنجره ام.من بیشتر ترسیده بودم یا او؟

مامان پرسید:چی بهشون بگم؟

گفتم:باید برا پنجرهء اتاقم پرده بخریم.

مامان لب هایش را به فشرد.شدند یک خط باریک.نگاهم را کشاندم به مانیتور.شیندلر زن ها را یکی یکی می بوسید.زن جهود در زیر زمین کتک می خورد.

پیوست:

۱-گفتم دوست عزیزی خود کشی کرد.نگفتم که مرد.زنده است و امشب سرشار از زندگی بود.

۲-با این مرد بودن خودتان را کشتید.بابا بیا بنویس.قول می دهم لینکت کنم!

۳-حرفم را در مورد خوب بودن عید پس می گیرم.خیلی هم بد است به خصوص اگر از شهر دیگر مهمان داشته باشید.

۴-شعری که نوشتم٬تفعلی بود که دم سال تحویل زدم.هیچ دخلی به خودم ندارد که برخیزم!فعلاً هم از خسرو خبری نیست.هر چه دیدم فرهاد بود!

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 23:0 توسط تیتا| |


Design By : Night Skin