like water for chocolate
این بلاگ راز بزرگ من بود.مرا تنها سورمه می شناخت و سحر.حالا دیگران هم می شناسند.دیگرانی که شاید اثری از آن ها در نوشته هایم نباشد اما در زندگی ام هست. خانهء آزاده از دیدن اسم بلاگم جا خوردم.خودش که نخوانده بود.فکر کنم امین تمام بلاگ را دیده است.تمام نوشته هایم را خوانده.خوشحال شدم؟ناراحت شدم؟انگار برگشتم و دیدم کسی مدتهاست مرا نگاه می کند بی آنکه بدانم.انگار کسی مرا برهنه دیده است.آزاده گفت چیزی نپرسم.آدرسم را پاک کردم و تصمیم گرفتم به روی خودم نیاورم.نشد.امشب که نوشته هایم را نگاه می کردم ببینم چه چرندیاتی نوشته ام پشت سرم آمد و من باز تهی تر شدم.پوچ تر از دیروز. شاید دیگر ننوشتم.شاید بقچه ام را زیر بغل زدم و بی نشان رفتم یک جای دیگر.شاید باز برگشتم. شده حس کنی دیگر هیچ چیز با ارزشی نداری؟ پیوست:"می طلبه" و "بعضیا خودشون خوششون میاد" و این چرت پرت ها رو هم نگید بی زحمت. دوشنبه راهی تهران می شویم تا در نمایشگاه کتاب حضور بهم رسانیم! "می ترسم دیگر دوستم نداشته باشند.من از هیچ چیز دیگر نمی ترسم." من هم.چند نفر می دانند تنها ترس واقعی زندگی همین است؟ تمام کودکی ام را بی صبرانه انتظار کشیده ام تا زن شوم٬بزرگ شوم.نه چون مادرم و زنان دیگر فامیل.مثل هنرپیشه ها و زنان توی تلویزیون.با موهای روشن و لبخند درخشان و آرایش غلیظ و دقیق.و شاد شاد شاد.بدون فریاد مردی در پس زمینه زندگی ام. چون دختران دیگر کودکی ام را در آرزوی لباسی سپید و تاجی درخشان نگذرانده ام.زمان زیادی را تحمل کرده ام.سال ها انتظار کشیده ام تا به قدر کافی بزرگ شوم و تو....حق نداری مرا آنطور که می خواهم دوست نداشته باشی.
| Design By : Night Skin |

