تبليغاتX
like water for chocolate




















like water for chocolate

خوب آناهیتا روشا بگذار یک مسئله را خوب برایت روشن کنم صمیمانه امیدوارم امتحان شبیه سازی ات را به گند بکشی و کامپایلر عصر را هم خراب کنی.برای این خواستهء کاملاْ خاله زنکی هم هزار و یک دلیل دارم که یکی این است که آدم "نون به نرخ روز خور" ی هستی و دیگری اینکه آدم وقیحی هستی.درست مثل بسیاری دیگر که هلک هلک می آیند اینجا در دانشگاه به این خوبی (این قسمت خود تحویل گیری است)درس می خوانند تازه آخرش هم می گویند:اه با این شهرتونو دانشگاهتونو مردمتون.بدترین قسمت قضیه این است که کرمانی ها هم جواب نمی دهند.یک لبخند می زنند و می گذرند.مردم شهر های دیگر هم همین طور هستند؟به نظر من که باید جواب داد.دیروز به جای درس خواندن در کتابخانه آنقدر گفت:شما کرمانی ها و من گفتم:شما شمالی ها که همه نشستد به تماشا!خلاصه که شما شمالی ها یا هر جای دیگر کسی برایتان کارت دعوت نمی فرستد اینجا درس بخوانید یا زندگی کنید!

"مهر بر لبهایم زدم تا فریاد نکنم نبودنت را ٬تنهائیم را.دریای چشم هایم رسوایم کرد"اینرا هم سورمه خواست که بنویسم.از سر دلتنگی برای یک عوضی.(به هر حال هر کسی یکی دو تا عوضی در زندگی می شناسد!).چون دچار ناکامی روحی شدید قبل از کنکور شده گفتم چشم!

به فرض همه درس هایم را پاس کنم.این تابستان را چطور بگذرانم؟چند وعده می شود دعوا کرد؟به فرض مدرکم را هم بگیرم بعد چه کار کنم؟از فکر بیکار ماندن در خانه وحشت برم می دارد.هر کاری هم که در شأن دردانهء خانواده نیست که!بهانه برای بیرون رفتن هم که دیگر ندارم.به فرض هم داشته باشم کجا قرار است بروم توی این دو وجب جا؟

یک مسئله را هم گوشزد کنم.من ایراد می گیرم دلیل نمی شود دیگران هم بگیرند.

نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 20:49 توسط تیتا| |

از عرش خدا گریخته ام!

خدا با اخم روی صورتم خم شده بود.بالاخره سر پس کشید:خوب٬اینم هدیهء سالی که گذشت.

آینه را دستم داد.نگاه کردم به شیار های باریک گوشهء چشم هایم.

-دو روزی زود هدیه دادی بهم!

شانه بالا انداخت که:چه اهمیت دارد؟سر تکان دادم که:واقعاْ هم.

-تو دو روز دیرتر برگرد.

نگاه کردم به فرشته های جذاب و بی نقص.دلم برای فرشتهء کوتولهء سر کوچه مان تنگ شد.فکر کردم باید مستقیم از جهنم فرستاده شده باشد.نگاه کردم به خدا.سر گردانده بود سمت پنجره:سال بدی در پیشه.

گریختم.

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 15:36 توسط تیتا| |

قلبم را سه تکه کرده ام:

دل-تن-گی

 

پیوست:انگار بازم اینجام.اما با نصف حرفام.با نصف خودم.نصفهء دیگم رو انداختم ته صندوق درش رو هم محکم بستم.عاشق هم نشدم.اون نصفه هم به هیچ مردی مربوط نبود.خودم بودم.همون نصفه ای که گاهی خوشحال بود٬می خندید.همون نصفهء قابل تحملم.

نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 21:6 توسط تیتا| |


Design By : Night Skin