like water for chocolate
خبرهای معمولی که گفتن ندارند.این که سارا از فرنگ آمده و بچه الهه قرار است به دنیا بیاید و دو بچه دیگر هم قرار است به دنیا بیایند و به قول سارا فامیل جوان شود و باز خیال همه از همه جا راحت شد نگران پیر شدن و بی شوهر ماندن من می شوند و این حرفها٬مگر مهم است؟آنهم برای شما؟ حالا باز اگر هفتهء گذشته می توانستم اینجا بنویسم برایتان از سختی های زندگی به عنوان یک دختر می گفتم و اینکه چطور "خانهء خواهران" را تکه تکه کردم و هنوز دارم کاغذ می چسبانم. بگذارید حقیقت را بگویم.دور بر "یه بوس کوچولو" بلاگ آقایی(اسمشان که یادم آمد می نویسم) را خواندم که همه بلاگ نویس ها را از دم تیغ گذرنده بود.بنده که اصلاْ داخل آدم نبودم اما گفته بود کسانی هم که می گویند دانشگاه این طور شد و به خاطر غذای سلف اعتصاب کردیم و این حرف ها هم حرف مفت می زنند.شاید هم بزنند.شاید هم بزنیم اما اگر قرار بود همه مثل شما٬حرف هایی را که شما می پسندید بنویسند گمانم همان دیکتاتوری می شد که شما هی دم از مخالفت با آن می زنید نه آن دموکرسی که مدعی اش هستید. خوب این حرف روی دلم مانده بود!به خصوص که هر وقت می خواستم بنویسم احساس می کردم با چرند نویسی جای این آقا را تنگ کردم و سعی می کردم کمتر بنویسم.(خوب است باز اجساس عذاب وجدان هم داشتم و این همه افاضات فرمودم!) به قدر کافی نق زدم.حالا حالم بهتر است! پیوست:نوشته قبلی به این خاطر بود که دفعهء پیش که گفتم: من به میان نیکوکاران بازگشتم دوستان درمورد نیکوکاری تردید داشتند.به ناچار تفکیک کردم
| Design By : Night Skin |

