like water for chocolate
وقتی گفتم چه شعر قشنگی خوانده٬یک نگاه "چقدر احمقی بابا" کردو گفت:شعر نبود که سوره بود! پیوست:"وب نازی داری به من هم سر بزن" های عزیز نظر شما پاک شد چون حالم رو بهم می زد! بابا دستم را کشید.گوشهء بازار مردی معرکه گرفته بود.به زور وارد جمعیت شدیم.از همه مردهایی که دورش حلقه زده بودند "گنده تر" بود.قد بلند تر یا...نمی دانم!به نظر همان "گنده تر" می آمد!مرد ریز نقشی دور بازوهایش زنجیر کشید.مرد محیط حلقه را طی کرد.در خاطره ام تنها صدای کوبیدن مس می آید.لب های مرد تکان می خورد٬مرد کوچک بالا و پایین می پرد و به او اشاره می کند.تنها لبهایشان تکان می خورد.مثل ماهی های توی حوض.قرمز بودند؟سیاه؟گفته بودم یادم نمی آید؟ مرد وسط حلقه می ایستد .دندانهایش را به هم می ساید.سعی می کند بازوهایش را باز کند.مثل پرنده ها وقتی می خواهند پرواز کنند.صورتش قرمز شده.می چسبم به بابا.می ترسم منفجر شود.زنجیر ها پاره می شوند.صدای دست زدن مردم قاطی می شود با صدای کوبیده شدن مس.ذوق می کنم.دست می زنم. بابا دستم را می کشد.همه چیز دور می شود.مردم.صدای کوبیده شدن مس.حوض با ماهی هایش که معلوم نبود سیاه هستند یا قرمز. امروز گذرم به بازار مسگر ها افتاد.با خاطرهء کودکیم زیادی فرق می کرد! هیچ چیز شبیه آن موقع نبود.انگار کسی اینجا مسگری نمی کرد.انگار اینجا فقط می فروختند.تنها مردی نشسته بود جلوی مغازه.دورش را پسرهای جوان گرفته بودند.وراندازم کردند.نایستادم.کسی معرکه نگرفته بود.کسی برای دیدن معرکه گیری وقت نداشت.همه عجله داشتند. فکر کردم:این جوری دوست ندارم.فکر کردم:من یکی اگر وقت داشته باشم٬راه می افتم و خوش خوشک به سر چشمه ای که آب خنک داشته باشد می روم.
| Design By : Night Skin |

