تبليغاتX
like water for chocolate




















like water for chocolate

امروز صبح موقع دوچرخه سواری با آقای جوانی به اسم علی آشنا شدم که خیلی خوشگل بود و تک فرزند بود و چهار چرخهء قشنگی داشت و نه تنها مهدکودک می رفت که کلی هم شعر آنجا یاد گرفته بود.وقتی خواهش کردم برایم شعر بخواند بعد از کلی مکث برایم سوره ای را جویده جویده خواند که یک "افاجا" یا همچین چیزی داشت.با خودم فکر کردم:این بچه هنوز فرق شعر و سوره را نمی فهمه.

وقتی گفتم چه شعر قشنگی خوانده٬یک نگاه "چقدر احمقی بابا"  کردو گفت:شعر نبود که سوره بود!

 

پیوست:"وب نازی داری به من هم سر بزن" های عزیز نظر شما پاک شد چون حالم رو بهم می زد!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 10:8 توسط تیتا| |

یادم نیست برای خرید چه چیزی با بابا رفته بودیم.شاید یکی از آن صندوق های بزرگ آهنی.برای من که چهار پنج سالم بیشتر نبود همه چیز بیش از حد بزرگ بود.مسگرها ردیف به ردیف جلوی مغازه هایشان نشسته بودند.تق!تق!تق!می کوبیدند روی ظروف مس.صدای تیز خالی بودن ظرف ها تمام بازار را پر کرده بود.آفتاب داغ تابستان پخش شده بود روی حوض لجن گرفتهء وسط حیاط.ایستادم کنار حوض.ماهی های بزرگ توی حوض کم تحرک و بی حوصله بودند.قرمز؟سیاه؟یادم نیست.

بابا دستم را کشید.گوشهء بازار مردی معرکه گرفته بود.به زور وارد جمعیت شدیم.از همه مردهایی که دورش حلقه زده بودند "گنده تر" بود.قد بلند تر یا...نمی دانم!به نظر همان "گنده تر" می آمد!مرد ریز نقشی دور بازوهایش زنجیر کشید.مرد محیط حلقه را طی کرد.در خاطره ام تنها صدای کوبیدن مس می آید.لب های مرد تکان می خورد٬مرد کوچک بالا و پایین می پرد و به او اشاره می کند.تنها لبهایشان تکان می خورد.مثل ماهی های توی حوض.قرمز بودند؟سیاه؟گفته بودم یادم نمی آید؟

مرد وسط حلقه می ایستد .دندانهایش را به هم می ساید.سعی می کند بازوهایش را باز کند.مثل پرنده ها وقتی می خواهند پرواز کنند.صورتش قرمز شده.می چسبم به بابا.می ترسم منفجر شود.زنجیر ها پاره می شوند.صدای دست زدن مردم قاطی می شود با صدای کوبیده شدن مس.ذوق می کنم.دست می زنم.

بابا دستم را می کشد.همه چیز دور می شود.مردم.صدای کوبیده شدن مس.حوض با ماهی هایش که معلوم نبود سیاه هستند یا قرمز.

امروز گذرم به بازار مسگر ها افتاد.با خاطرهء کودکیم زیادی فرق می کرد! هیچ چیز شبیه آن موقع نبود.انگار کسی اینجا مسگری نمی کرد.انگار اینجا فقط می فروختند.تنها مردی نشسته بود جلوی مغازه.دورش را پسرهای جوان گرفته بودند.وراندازم کردند.نایستادم.کسی معرکه نگرفته بود.کسی برای دیدن معرکه گیری وقت نداشت.همه عجله داشتند.

فکر کردم:این جوری دوست ندارم.فکر کردم:من یکی اگر وقت داشته باشم٬راه می افتم و خوش خوشک به سر چشمه ای که آب خنک داشته باشد می روم.

نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 19:29 توسط تیتا| |


Design By : Night Skin