like water for chocolate
ای ایران ای مرز پر گوهر٬در آرامش به سر ببر.آنقدر خوشبخت هستیم که جز کادوی والنتاین هیچ غمی نداریم.جز مارک بودن لباس هایمان دردی.گیرم والنتاینمان بوی سیگار و مشروب بدهد!شکل ملحفه های لکه دار شده باشد!اصلاْ می دانی؟خوشی زده زیر دلمان افتادیم به هذیان گویی. می دانی ایران٬سرزمین من؟دنیای من کوچک است.به اندازه خوشبختی مردم تو.آنقدر کوچک است که تمام حواسم محدود به این باشد که چرا شرکت مس سرچشمه باید امکان کار کردن را از بازنشسته ها بگیرد؟البته حق با توست زمان استراحت و تفریح آن هاست اما با کدام درامد؟مانده ام آن شکم گنده ای که پشت میز نشسته است و حکم صادر می کند و خیره سرش امکان کار کردن را برای نیروهای جوان ایجاد می کند چی به خیالش رسیده؟بهره کشی بیشتر که حضرت والا ابعادش بزرگ تر شود دیگر٬ نه؟ اندیشهء بدان در رگ هایت جاریست.ایران!ای مرز پر گوهر.به خودم می گویم خوابم.کابوس می بینم با چشمان باز.به خودم دلداری می دهم بیدار خواهم شد.اما...من بیدار هستم. حالم شبیه تیتاست وقتی از کبوتر خانه بیرونش کشیدند.دلم می خواهد سکوت کنم.حالا که درسم تمام شده نمی دانم با بقیه زندگی ام چه کنم.انگار یکباره متوقف شدم.احساس بی سوادی می کنم با اینکه کار هر روز نکات جدیدی را به من می آموزد.حالا در مورد کامپیوتر یا آدمها یا زندگی. از وقتی یادم می آید بی دلیل منتظر گذر زمان می شدم تا بعد کاه به سر بریزم و مشت به سینه بکوبم و بر کسانی که رفته اند یا فرصت هایی که تباه شده اند اشک بریزم.که بعد از این همه سال باز پسر خدا خاطرم بیاید.خاطره اش بوی گلاب گرفته است.بوی تن آدم هایی که در مسجد وکیل چسبیده به هم نشسته بودند.رنگ چادر من و سمیرا.طعم غذای نذری حتی!چلهء تابستان بود گمانم.اطلسی ها زیر آفتاب تند کویر نفس می زدند.مامان من و سمیرا را از میان دسته رد می کرد.نمی دانم چرا عجله داشتیم.یادم نمی آید پسر خدا چه می گفت.خاطرم هست فرو افتادن اسب سفید شاهزادهء آرزوهایم بر خاک.از زانو می شکستم یا از کمر؟ سخت دلتنگم...
| Design By : Night Skin |

