تبليغاتX
like water for chocolate




















like water for chocolate

چقدر حالم را به هم می زنی!توجه کرده ای روی گوهر هایت را لایهء لزج فساد و کثافت پوشانده است؟توجه کرده ای دیگر نمی توان در هوایت نفس کشید؟دیگر از شنیدن دروغ هایی که درباره ات می گویند خسته شدم.روزگاری مهد تمدن و چه و چه و چه بوده ای.اما آن روزگار گذشته است و امروز چیزی برایت باقی نمانده.دل خوش کرده ایم به خاک کویرت که سرمهء چشم کنیم.هنوز در این برهوت لقمهء دندان گیری پیدا نشده که طمع کنند.

ای ایران ای مرز پر گوهر٬در آرامش به سر ببر.آنقدر خوشبخت هستیم که جز کادوی والنتاین هیچ غمی نداریم.جز مارک بودن لباس هایمان دردی.گیرم والنتاینمان بوی سیگار و مشروب بدهد!شکل ملحفه های لکه دار شده باشد!اصلاْ می دانی؟خوشی زده زیر دلمان افتادیم به هذیان گویی.

می دانی ایران٬سرزمین من؟دنیای من کوچک است.به اندازه خوشبختی مردم تو.آنقدر کوچک است که تمام حواسم محدود به این باشد که چرا شرکت مس سرچشمه باید امکان کار کردن را از بازنشسته ها بگیرد؟البته حق با توست زمان استراحت و تفریح آن هاست اما با کدام درامد؟مانده ام آن شکم گنده ای که پشت میز نشسته است و حکم صادر می کند و خیره سرش امکان کار کردن را برای نیروهای جوان ایجاد می کند چی به خیالش رسیده؟بهره کشی بیشتر که حضرت والا ابعادش بزرگ تر شود دیگر٬ نه؟

اندیشهء بدان در رگ هایت جاریست.ایران!ای مرز پر گوهر.به خودم می گویم خوابم.کابوس می بینم با چشمان باز.به خودم دلداری می دهم بیدار خواهم شد.اما...من بیدار هستم.

نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 12:30 توسط تیتا| |

نوشتنم نمی آید.نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم٬هر شب صفحات زیادی را سیاه می کنم با نوشته های بی سر و ته و خنده های بیمار گونه ای که در سفیدی میان سطر ها پنهانشان می کنم.کاغذها!دخترکان بی نام و نشانی که هیچ کس از لکه دار شدن حیثیت سفیدشان به جوهر تعجب نمی کند.

حالم شبیه تیتاست وقتی از کبوتر خانه بیرونش کشیدند.دلم می خواهد سکوت کنم.حالا که درسم تمام شده نمی دانم با بقیه زندگی ام چه کنم.انگار یکباره متوقف شدم.احساس بی سوادی می کنم با اینکه کار هر روز نکات جدیدی را به من می آموزد.حالا در مورد کامپیوتر یا آدمها یا زندگی.

از وقتی یادم می آید بی دلیل منتظر گذر زمان می شدم تا بعد کاه به سر بریزم و مشت به سینه بکوبم و بر کسانی که رفته اند یا فرصت هایی که تباه شده اند اشک بریزم.که بعد از این همه سال باز پسر خدا خاطرم بیاید.خاطره اش بوی گلاب گرفته است.بوی تن آدم هایی که در مسجد وکیل چسبیده به هم نشسته بودند.رنگ چادر من و سمیرا.طعم غذای نذری حتی!چلهء تابستان بود گمانم.اطلسی ها زیر آفتاب تند کویر نفس می زدند.مامان من و سمیرا را از میان دسته رد می کرد.نمی دانم چرا عجله داشتیم.یادم نمی آید پسر خدا چه می گفت.خاطرم هست فرو افتادن اسب سفید شاهزادهء آرزوهایم بر خاک.از زانو می شکستم یا از کمر؟

سخت دلتنگم...

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 21:20 توسط تیتا| |


Design By : Night Skin