تبليغاتX
like water for chocolate




















like water for chocolate

ما زنان شاغل خیلی سرمان شلوغ است.خوب ما از صبح سحر تا بعد از ظهر همه اش...خوب همه اش که نه اما یک مقداری را کار می کنیم.بقیه اش هم به شنیدن ایرادها  و سرزنش های رئیس می گذرد.ما زنان شاغل اصلاً وقت نداریم.به خصوص اگر بعد از کار هم قرار باشد مثل من برویم کلاس یا مثل دوست جوون با آقای X برویم بیرون یا مثل شاعر شرکت یک بچه داشته باشیم که از دیوار راست برود بالا.ما زنان شاغل کم کم از دل و دماغ می افتیم.کم کم عاشق کارمان می شویم.دل خوش به همکارانمان.بعد از مدتی یادمان می رود خیابان ها صبح ها چه شکلی بودند.زیر J نشستن و به ملت خندیدن چه مزه ای می داد و به جایی می رسیم که وقتی آقای متشخص هاکوپیان می پرسد به اسم کی فاکتور بزنم اسم شرکت را می گوییم!

ما زنان شاغل زیاد در بند جینگول بودن سفرهء هفت سین نیستیم.در بند خرید قبل از عید.از مد هم خبر نداریم از رنگ سال هم.ما زنان شاغل فکرمان می شود چطور زیر آب شرکت های همکار را زدن و مناقصه ها را گرفتن.چطور کار کردن!

این زنان شاغل که می گویم منظورم افرادیَ مثل خودم است که در محیط مزخرفی کار می کنند که باید در آن به دروغ بخندند،به دورغ گریه کنند،زن باشند،مرد باشند و یاد بگیرند نفرت انگیز شوند،درست مثل بقیه.تاوان بدهند،تاراج شوند و سکوت کنند.ما زنان شاغل بهای سنگینی می پردازیم.بهای بودن و زنانه جنگیدن.

پیوست:ما زنان شاغل هنوز نوشته های دوستان را می خوانیم اما بعضی ها فیلتر شدند.مثل جف،نامه هایی که پسر همسایه پاره کرد یا اسپرم مجهول عوضی.ممنون می شم یک فیلتر شکن خوب معرفی کنید.

نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 21:46 توسط تیتا| |

چند شب پیش ساعت ۱۲:۲۴ :

"پگی بلو نازنین٬نمی دونم چرا احساس می کنم باید اینو بهت بگم که اصلاْ لازم نیست بخوای جای خدا هم فکر کنی.فکر های اونو برای خودش بذار.مطمئناْ از پسش برمیاد."

حق با اسکار بود من زیادی به جای خدا هم فکر می کردم.در مورد اینکه در مورد هر کدام از کارهای من چطور فکر می کند و چقدر ناراحت می شود و چقدر از کسی مثل من بدش میاید و چقدر بالا میاورد و چقدر با بالا آوردنش همه چیز بد تر می شود.

گل های معرفت را می خوانم.Sweet november را می بینم و هی فکر می کنم این اسکار چه پسر خوبی هست.حتی با اینکه کله اش عین کدو ست،گرد و بی مو!

نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 21:33 توسط تیتا| |

مغزم بوق اشغال می زند.در حالت بهتر می رود روی Hold با آهنگی که من فکر می کردم خواب های طلایی هست و نبود.همان آهنگ ماشین های آشغالی!موهایم را دور انگشت می پیچم.خیره به تلویزیون چند تار مو را می کنم.چشم هایم اشک می زند.باز شماره می گیرم.باز اشغال.باز آهنگ خواب های طلایی.

گوشی را بر می دارد:سلام عزیزم!خوبی عزیزم؟متاسفم عزیزم،سفرم یک کم بیشتر طول می کشه.می بینمت عزیزم.

سوال نمی کنم.هر چه سعی می کنم در خودم حس تاسف یا حسادت پیدا کنم موفق نمی شوم.خنده ریزی اطرافش را انباشته است.بوی سیگار می آید از آن طرف خط و لاکی که هنوز خشک نشده.

-درک می کنم.مواظب خودت باش.

مواظب خودش هست حسابی.فکر می کنم باز بهتر است کنار گوش خودم باشد تا از آن طرف بوی بهار نارنج بیاید و چشمان سیاه کشیده ای که با وقاحت نگاهم می کنند.یا هل و زعفران و بی حوصلگی.یا عطرملایمی که خودش برای "او" خریده است.پوست لبم را با دندان می کنم.طعم خون پخش می شود روی زبانم.دوباره شماره می گیرم.مغزم بوق اشغال می زند یا می رود روی Hold با اهنگ خواب های طلایی.

-جانم؟

صدایش بوی توتون می دهد و اودکلنی که خودم برایش خریده ام.بوی مرکب و آرامش.

-عزیزم!امشب تنهام.میای پیشم؟

صدای خنده اش اطرافم را پر می کند.گوشی را می گذارم.مغزم بوق آزاد می زند.

 پیوست:این نوشته تخیلی است.لطفاْ جدی نگیرید!!!!

نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 15:2 توسط تیتا| |


Design By : Night Skin