like water for chocolate
فنجان قهوه را با دقت می گذارم روی میز تیرهء جلوی راحتی های کرم رنگ.طوری که لب پر نشود.بخارمی شود بازدم سکوت نمناک خانه.می ایستم کنار پنجره.سیگار را طوری می گیرم که هر کس ببیند فکر کند حرفه ای هستم.منظورم از "هر کس" همان دوربین نا پیدایی است که قرار است مرا کشف کند.ژاکتم از روی شانه سر می خورد.ای لعنت!توی این مملکت خراب شده هیچی آن طور که باید باشد نیست.با هزار بدبختی این ژاکت را پیدا کردم که شبیه شارون ستون بشوم توی همان فیلم که موهایش کوتاه و مشکی بود و رژ لب قرمز می زد.خیلی قرمز.از آن رنگ هایی که مرا شبیه فاحشه ها می کند.دود سیگار را می دهم بیرون.چه حرفها!شبیه فاحشه ها!ته چشم های فاحشه ها یا زرنگیست یا بدبختی!ته چشم های من فقط خریت است.انگار کن گوسفند قربانی.دستم را می زنم زیر بغلم.سیگار را می تکانم روی سرامیک های سفید.گور پدرش.خانه من که نیست.بوی تلخ قهوه.طعم تلخ سیگار.روشنفکری!مرده شور ببرد "او" را با روشنفکری اش.دیدن چهرهء جدی اش حالم را به هم می زد.دلم می خواهد شیشهء بخار گرفته را پاک کنم تا از برف نشسته روی هره بارشش را حدس بزنم.اما نمی شود.شارون ستون در هیچ کدام از فیلم هایش همچین کاری نمی کرد.راستی او بود که میان دندان های بالایی اش یک فاصلهء ریز داشت یا مدونا یا یکی از همین هنرپیشه های در پیت خودمان؟روی کفش های پاشنه بلندم این پا و آن پا می شوم.نمی دانم چرا می خواهم از در که وارد می شود مرا در این حالت ببیند.اگرچه گمان نکنم شعورش برسد در این حالت ایستادن و خیره شدن به نور در هم خانه های شهر معنایش این است که زنی خیلی افسرده است یا شاید عصبانی.اگر شعورش می رسید که دیشب پشتش را به من نمی کرد و نمی خوابید.کاش زودتر بیاید.باید خفه اش کنم.مثل فیلم های آمریکایی.مثل شارون ستون.صدا پا می آید.بر نمی گردم.گام هایش زیادی سنگین است.اه!رد شد.گفتم که زیادی سنگین بود."او" همیشه سبک قدم بر می دارد٬جوری که با آن لبخند کجش جور در بیاید.با آن کلاه مشکی و حلقهء مردد مویش روی پیشانی.انگار همان موقع از وسط باد شدیدی آمده باشد.آشفته!آرام!چه می دانم٬یک جور مرموز به خیال خودش.اما من که می دانم او یک جوجه نویسندهء عوضی است.نویسنده بودش را روز اول فهمیدم.روز اول کی بود؟ کاش حداقل می دانستم CD های موسیقی لایتش را کجا می گذارد.موسیقی لایت!هه!خیلی دلش می خواست مرا مرا کم بیاورد اما نگذاشتم.اصلاً نگذاشتم بفهمد نمی دانم این موسیقی لایت چه صیغه ایست. "عزیزم چه سبکی دوست داری؟"کی بود که می گفت برای گاو ها موسیقی لایت می گذارند که شیرشان زیاد تر شود؟شیر یا شیرهء جان٬چه توفیری دارد؟گفتم:لایت!دود سیگار را طوری دادم توی صورتش که نفهمد بار اولم است سیگار می کشم.ابروهایش که رفت بالا فهمیدم موفق شدم.باید هم جا می خورد.روز اول که مرا دیده بود با آن شال گردن قرمز بی ربط با بارانی گشاد خاکستری خیالش نمی رسید از این چیزها هم سر در بیاورم.ایستاده بودم جلوی ردیف کتاب هایی با عکس دختران غمگین و مردان خوش قیافه روی جلد.کوران شده بود خوب!کتاب فروشی از همه مغازه ها مناسب تر بود.کسی هم سوالی نمی کرد.آخرش می پرسیدم از "یان اشمیت" کتاب می خواهم که نداشتند.هیچ کس از او کتابی ندارد.اگر وجود خارجی هم داشته باشد هنوز چیزی ننوشته بدبخت!جدای از آن کتاب فروشی پر از قیافه های با نمک است که اگر یکی شان نظرت را جلب کند با دقت به نامفهوم ترین ردیف کتابها و چند لبخند می توانی وقتت را برای چند ماه پر کنی. از جا می پرم.حجمی مخملی خود را به پایم می مالد.چخه!از کجا پیدایش شد این؟چطور دیشب نفهمیدم گربه دارد؟چه زشت هم هست با آن نگاه بدجنسش.انگار با ماهیتابه کوبیده اند توی صورتش.مرده شور برده!شارون ستون اگر بود حتماً از وجود گربه با خبر می شد.اما خوب تقصیر من نیست.برای او کابوس بی سر و ته شب گذشته من تجربهء جدیدی نبود.نفس های سنگین "او" و درد من.سرم را می چسبانم به پنجره.این یعنی خیلی ناراحتم.یعنی خیلی عصبانی ام.یعنی چی می شود؟نکند حامله شده باشم؟چقدر خنکی شیشه خوب است.کاش بیاید.نمی کشمش.می دوم سمتش و بغلش می کنم.مثل فیلم های هندی٬مثل آشواریا رای.فقط یک آهنگ کم دارد.گربه خودش را به پایم می مالد.پوستم مور مور می شود.صدایش اسید می شود روی فکرهای درهم و برهمم."او" آن روز چی می گفت؟شال گردنت چه خوش رنگ است یا چشمهایت؟گمانم اشاره کرد بود به ردیف کتاب ها:به شما نمی آید از این تیپ کتاب ها بخوانید.فکر کردم:چه یابویی!ابرو چپم را داده بودم بالا.شال گردن مشکی اش هیچ به کت قهوه ای اش نمی آمد."این کتاب ها به درد آدم هایی می خورد که جرات ریسک کردن در زندگی واقعی را ندارند"فکر کردم:چه فهیم!با هم قهوه خوردیم.طعم تلخش هنوز روی زبانم مانده.بدتر از مریم گلی.بدمصب طوری می خورد انگار آب است.چقدر به خودم فشار آوردم که چهره در هم نکشم."شما چه کار می کنید؟من چکار می کنم؟" من اینجا چکار می کنم؟گربه گرسنه است.از کجا غذا بیاورم؟می روم تا آشپزخانه.از صدای کفش هایم ترس برم می دارد.می ایستم وسط پذیرایی.نور نارنجی رنگ آباژور گوشهء دیوار مثلث کجی شده.گربه یکبند میو میو می کند.صدای ریز خنده می آید.مرده شور ببرد دیوار های نازک آپارتمان را.پرده تور می لرزد.انگار کسی پشت آن نفس می زند.نفس در سینه ام گیر می کند.گمانم بین دندهء سوم و چهارم.سکسکه ام می گیرد.شارون ستون هیچ وقت در همچین شرایطی سکسکه نمی کرد.آشواریا رای هم همینطور. پاکت شیر را از پشت کیک های صبحانه،خامه و پنیر و مربا بیرون می آورم.انگار این نویسندهء روشن فکر فقط صبحانه می خورده!برای گربه شیر می ریزم.باقی اش را از سر پاکت می خورم.شره می کند از کنار لبم.با پشت دست پاکش می کنم.سکسکه ام بند می آید.پاکت را می گذارم روی میز و می نشینم روی یکی از صندلی های اپن.چه خوب که چیزی از زندگی ام نگفته ام.حالا پس فردا آبروریزی نمی شود.البته اگر حامله نشوم.نمی شوم.قرص خورده ام.سودابه خندیده بود:دو تا قرص بخور چیزی نمی شه.گفت به این سادگی ها هم نیست.پرسید:بعدش چی کار کرد؟پشت کرد به تو و خوابید؟خرن دیگه!مردن!انگار همه چیز با "مرد" بودن توضیح داده می شد و شاید هم می شد.من که می فهمیدم. چه خوب که همه چیز را در مورد او فهمیدم حتی موضوع داستان جدیدش را.از همین قصه های لوس.نمی دانم چرا فکر می کرد با آن مشهور می شود.یک رئیس٬یک منشی٬یک فکر پلید!مانده بود دخترک داستان وا می دهد یا نه؟ساعت ها می نشست روی کاناپهء آبی اتاق من و هی می پرسید:زن ها چطور فکر می کنند؟چطور تصمیم می گیرند؟نگفتم:یابو!زن ها مثل مردها شیرینی قالبی نیستند که یک جور فکر کنند٬که مثل هم تصمیم بگیرند.نگفتم:یابو!هیچ کس این طوری وا نمی دهد.دیگر به نظرم شبیه یابو نمی رسید.گفت:تو با همه زن هایی که دیدم فرق داری.شخصیت اصلی من.Number one!گفت لوندی.گفت زنی!خیلی زنی خره!محکم بغلم کرد.دهانش طعم نیکوتین می داد. دلم برای "خره" گفتن هایش تنگ شده.بار اول براق شدم.خندید که:فروغ به هر کسی دوست داشت می گفت خره.نگفتم چه دخلی دارد به تو،چه ربطی دارد به من.راست می گفت یا نه؟سرم را بین دست هایم می گیرم.تمام زن ها در این شرایط همین کار را می کنند.به ملیت و مذهب هم ربط ندارند.به فیلم هم حتی ربط ندارد.به زن بودم مربوط می شود.کاش زودتر بیاید.دلم یک جوری می شود.نکند بچه ام لگد می زند؟صاف می نشینم.دست می کشم روی شکم صافم.چطور به مامان اینها بگویم؟در مورد بچه چیزی نمی گویم.تا دو ماه دیگر ازدواج می کنیم.فوق می گویم بچه هفت ماه به دنیا آمده.کی به کی است؟اصلاً به کسی چه؟ تلفن زنگ می خورد.از جا می پرم.بردارم؟برندارم؟خانه من که نیست.نیست؟هست!شده!تا بلند شوم می رود روی پیغام گیر:هانی؟هانیه؟نیستی؟می روم تا گوشی را بردارم. "خانه نبودی گفتم شاید اینجا باشی.خواستم تشکر کنم.برای همه چیز.مشکل دختره حل شد.همان که به رئیسش پا نمی داد!اگر آمدی زیاد نمان.خانه مال یکی از دوستانم است.به هر حال ممنون" بوق!بوق!بوق!بازدم خانه سرد شده.گریه ام می گیرد.مثل فیلم های فارسی. مادران حق ندارند بمیرند. بندر عباس به نظرم به قدر کرمان فقیر و دلگیر آمد.گیرم ظاهرش یک هوا بهتر بود.برخلاف دویست سال پیشی که دریا را دیدم و ذوق مرگ شدم اینبار در سکوت نگاه کردم.نه به قهوه ای موج ها که به انبوه آشغال هایی که ساحل را گرفته بود. بگذریم.سال را با لباس خواب سر هفت سینی که بی سلیقه تر از همیشه بود نیمه بیدار تحویل کردم و تا دو روز بعد نتوانستم به کسی تبریک بگویم(موبایلم مرده بود!) فکر کردم امسال سال من است.در این سال هر کاری انجام بدهم درست است(تصمیم گرفتم حتماْ ازدواج کنم!!!!!!!!) عصر هم که بعد از مهمانی مامان بزرگ وسائلمان را چپاندیم توی ماشین و حرکت کردیم.از شهر که خارج شدیم ما هم غریبه شدیم:مهمان نوروزی٬چه می دانم٬یک پلاک نامشخص.هوا به شدت شرجی بود اما...کی اهمیت می داد؟به وز کردن مو و لاک لب پر شده و لباس هایی که در راه حسابی چروک شده بودند (هیچ کس فکر نکرد به پیروی از مد اینها را پوشیدیم!بد چروک بودند!) خلاصه صرفنظر از اخلاق خوش آقای پدر و دایی جان ناپلئون سفر خوبی بود...خوب پر بدک نبود! رفتیم جزیره ای که پرتغالی های از خدا بی خبر مدت طولانی آنجا را گرفته بودند و قلعه ساخته بودند (اگر نگویم که روی دلم هموار نمی شود) یک آقایی بود که مثلاْ داشت توضیح می داد.دم به دقیقه که سوال می کرد "اگه گفتین چرا اینجا این جوریه؟" مردها هم خوشحال و شادمان جواب می دادند و او هی کیف می کرد که جواب بعضی سوال ها را فقط خودش می داند.من و سپیده در مورد این مهم پچ پچ می کردیم و می خندیدم که یکاره برداشت گفت "حرفتون تموم شد؟" ما که با دهان باز برخورد او را نگاه می کردیم و بقیه که می خندیدند:آقا کلاس درسه؟ خلاصه پسرم این جوری نباش حالا ما سر و زبونی نداریم یک دفعه دیدی کسی به تورت خورد که "ور همت کندها!" قشم هم رفتیم.پاساژ های بندر را هم هی گشتیم و هی هیچی نخریدیم.تازه!این کوتولهء سر کوچمان هم آنجا بود آنهم با زنش.(قل مراد گریه می کنه!) دیشب هم افتان و خیزان به ولایت برگشتیم.جاده به طرز وحشتناکی شلوغ بود.صمیمانه توصیه می کنم آن طرف ها نروید اگر نه با این ازدحام له می شوید. همین دیگر!حوصله دارید من باز قینوس بگویم!؟
| Design By : Night Skin |

