like water for chocolate
-اه!خوب چرا روشن نمی کنن اینارو؟ (روشن شد) -منیر من حالم بده!می خوابم بخوابم.چرا ملحفه ها رو نمیارن؟ -اه!خوب چرا نمیارن این ملحفه ها رو؟ (آوردند) -منیر من حالم بده!کامرون کارتیو کو؟ -اه!خوب این کامرون کارتیو کجاست؟ -بریم دکتر (از در که رفتیم بیرون ایستاده بود!) کامرون مثل پارسال نیامد به من پیشنهاد بدهد.شعور ندارد که تاریخ تکرار می شود!!! این جوری بود که سه آرزوی طلایی منیر هرز رفت.راستی چد نفر از ما قبل از تمام شدن فرصت های جادویی متوجه آن می شویم؟ هر روز به خودم می گویم امروز از آن روزهاست و آن روزها می تواند هر شکلی باشد.تا به شرکت برسم تصمیم می گیرم که چطور باید باشد.مرد می خواند:My love....! همینش را می فهمم!باقی اش را زمزمه می کنم:همم!همم!همم! دیدن تصویر هزار قطعه ام که روی آسفالت کوچه پهن شده باعث نمی شود برای امروز تصمیم بگیرم.این آینه از دیروز نقش زمین است.شانه هایم را عقب می دهم.دلم می خواهد جست بزنم.سرم درد می کند.روزهای کسالت بار.یک دفعه همه چیز تهوع آور می شود.دلم نمی خواهد کسی را ببینم.یک خانه دلباز،یک حیاط بزرگ و سبز و دنیایی کتاب.یا حتی یک دیوار سفید و سکوت و آرامش و تنهایی. تمام پسرکانی که به مدرسهء سر راهم می روند را می بینم.پایم زق زق می کند و دست هایم مثل عروسک های خیمه شب بازی تاب می خورند.مرد می خواند:I promise u...! "عشق من!قول می دهم!"سر تکان می دهم.امروز هم از آن روزهاست!از فکر دیدن چهره های مومی همکارانم سرم بیشتر درد می گیرد.زیر آب فریاد می زنم.سرریز می کنم از سکوتی که نه جرعه جرعه که یکباره درونم را پر می کند.به تمام درختانی که سر راهم هستند سلام می کنم.روز به روز سبز تر می شوند و من به روز به روز زرد تر شدن خودم فکر می کنم.به شرکت که برسم تصمیم را گرفته ام:امروز روز بدیست!
| Design By : Night Skin |

