تبليغاتX
like water for chocolate




















like water for chocolate

جا دارد قبل از همه از دولت عزیز تشکر کنم که هدیه امسال مرا خورد خورد داد تا یک وقت هول نکنم!مبارزه با زنان که همگی از دم اراذل و اوباش هستند.و خواهرانم با صورت های خونی. موهایی به پیشانی چسبیدهء سرخ.حتی بعضی وقت ها روسری هم از سرشان بر می دارند.آزادی بیشتر از این؟

جا دارد از تمام موجوداتی(هر چی فکر کردم نفهمیدم جنس این موجودات چه باشد!) که سر گذر ها بیخ خر دختران را می گیرند و شرف و شعورشان را به عوض تار مویی٬رژ لبی٬ساق پایی زیر سوال می برند تشکر کنم.ما اگر شما را نداشتیم چکار می کردیم؟باور کنید نگران دین مردان این سرزمین بودم.

همچنین جا دارد از نیروهای همیشه در صحنه ای که با تمام آقایان آشنا هستند و خوش و بش می کنند و از خانم ها برای بیش از یک بار عبور از یک خیابان مدارک ماشین را می خواهند تشکر کنم.همان نیروهایی که وقتی دختری را چاقو می زنند خوابشان برده.همان ها که هرگز صدای جیغ هیچ زنی را نشنیده اند.آخر اینجا امن است.آخر ما به لطف آنها خوشبختیم.ما اگر شما را نداشتیم چکار می کردیم؟باور کنید نگران حریم و حرمت خواهرانم بودم.

و حالا....

چشم هایتان را ببندید.

سوپرایز!

طرح ازدواج موقت.دیگر دختران این سرزمین هیچ مشکلی ندارند.با خیال راحت فعل "دادن" را صرف کنید!

نوش جان!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 15:34 توسط تیتا| |

در زندگی هر کسی تکه های مقدس بی ربطی وجود دارد که اگر کنار هم بگذاریدشان شبیه نقاشی های بی معنایی می شود که فقط حس خوبی را القا می کنند و متفکران همیشه در آن دنبال مفهومی می گردند که وجود ندارد.

برای من که مشخص است.تقریباْ ده میلیون بار گفته ام:گذشته ها٬ارگ٬دیوانه وار.تکه های دیگری هم هست.مثل عطر یا برف یا چیزهای دیگری که انتظار مرا این شکلی که هست می کند.

اما امروز در کمال تعجب متوجه شدم این انتظار انگار به خیلی وقت پیش مربوط است.مثل نوار هایی که وقتی بچه بودم ضبط شده یا عکسی که در آن با پیراهن صورتی بی حوصله زیر چانهء عروسکم را گرفته ام و طوری سر کج کرده ام که انگار می خواهم زودتر این برنامه مسخره تمام شود.

این تمام ماجرا نیست.اگرچه انتظار کشیدن دلیل واقعی زندگی آدمهاست اما زمانی متوجه عمق فاجعه شدم که با ناباوری به منیر اعتراف کردم:من به هیچ کس وابسته نیستم!هیچ کسی را دوست ندارم.نه به حد مرگ.نه بیمار گونه.

و کلمات انگار از دهانم که خارج شدند تازه شکل گرفتند و فهمیدم از چه حرف زده ام و چطور.ترسیدم.دخترک نازک دلی که به تمام دنیا عاشق بود از بی تفاوتی حرف می زد.زل زدم به منیر تا بگوید چقدر عجیب!بگوید من اصلاْ نرمال نیستم یا ناسپاسم یا عوضی.شانه بالا انداخت:اصلاْ یادم نمی آید آخرین باری که دلم تنگ شده کی بوده!

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 22:2 توسط تیتا| |

مهم نیست خدا چه داستانی بنویسد.من همیشه "آدم بده" هستم.همان که همیشه آخر داستان ها در فلاکت و بدبختی می میرد.

مهم هم نیست که "آدم بده" داستان باشم.چون آنها تا آخر داستان موفق٬بدجنس و جذاب می مانند.  آخر داستان هم اگر قرار به نکتهء اخلاقی نبود همه آدم خوب ها را می کشتند!

نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 13:48 توسط تیتا| |


Design By : Night Skin