like water for chocolate
مانیتور که هولش بدهم از روی میز تا خورد شود. دن آرام که تکه تکه اش کنم. کیف که بزنم زیر بغلم و بروم. می ایستم روبروی ردیف کتاب ."عذاب وجدان".من وجدان ندارم.فقط قلب دارم.همه اش یکی."هیچ یک از آنان باز نمی گردند".می دانم.کسی که می رود هرگز باز نمی گردد.فروشنده را می شناسم.مرد خوشقیافه ای است که در صندلی اش لم می دهد و با لبخندی فراخ می گوید:سلام دوست من.شک ندارم همه مشتری هایش وقتی او می گوید سلام دوست من فکر می کنند دوست او بودن چه خوب است.می گوید:خیلی عاشقانه است این نوشته ها.فکر می کنم کدام نوشته ها؟زل می زنم به یوزپلنگانی که با من دویده اند.شعر می خواند و من چیزی در مورد چشم و دریا یادم می ماند.اینها رابه مردی می گوید که لهجه غریبی دارد.از حرف زدنش می فهمم که او هم "سلام دوست من" است.مرد جوابی می دهد و به سمت کتاب ها بر می گردد.صندلی بی حوصله جیر جیر می کند.باید جا به جا شده باشد:آندره ژید می گه٬قبل از آن که چیزی تمام بشود رهایش کن.بله دوست من!هر کسی جرات عشق ورزیدن رو نداره.برای همینه که همه تو کتاب ها دنبالش می گردن.بی حرکت می ایستم.نگاهم دیوانه وار می جوید.انگار روی صورت "او" دودو می زد.فکر می کنم کاش ادامه می دادند.کاش حرف می زدند.چه حرف های قشنگی می زنند.کسی نهیب می زند:نوبت توست٬دیالوگ هاتو بگو.چنان که روی صحنه هولم داده باشند برمی گردم: غیر منتظره را دارید؟فکر می کنم همه فهمیده اند من در بازی آماتور هستم.خیر خانم !اما ژه رو دارم.پشت سرتون.می چرخم و تازه کتاب را می بینم."ژه" را بر می دارم.قشنگ است؟نمی دانم چرا عادت دارم این سوال را بپرسم و در نیمی از موارد بشنوم:نمی دانم خانم!حقیقتش نخوندمش. و در نیمی از موارد بشنوم :عالیست خانم و کتاب های عالی او را بخوانم و نفهمم یا نخوانم و بگذارم در ردیف کتاب های ارزشمندی که دوست ندارم."گفتگو در کاتدرال"٬"خداحافظ گری کوپر".خداحافظ. خداحافظ دوم را صرفاْ برای طعم تلخش می گویم که مطمئن شوم طعم آب جو می دهد.بوی الکل٬نئشگی.چیزی میان گریز و ایستادگی.عین خود در هم شکستن."حقیقتش رو بخواید نخوندمش خانم". و خانم را با لحنی می گوید که حس می کنم مرا واقعاْ خانم می داند.شبیه اشراف زاده ها.نور در شیشه های عینکش افتاده و من فقط لبخندش را می بینم که هنوز متوجه من است:من شما رو جایی ندیدم؟می خواهم بگویم چهره ام را تا این حد غمگین نباید جایی دیده باشید.شتابزده جواب می دهم:چرا.چند باری همین جا.کسی فریاد می زند:نجو کلماتت رو.ر..دی به نمایش! "شما دکتر نیستید؟دندان پزشک؟"سر تکان می دهد:نه من کامپیوتر خووندم.سرش را رو به سقف نگه می دارد:کامپیوتر!آها!کامپیوتر!شما رو یکبار اینجا دیدم.فکر کردم باید همان باری باشد که پالتو شیری پوشیده بودم و بوی عطرم همه را خفه می کرد.همان شبی که با تعجب به من گفت:واو!چقدر عوض شدی!چقدر خوشگل شدی!چی کار کردی !؟ و من فکر کرده بودم:او هم فهمیده است من عوض شدم؟ باز رو کرد به من:آخه یک دندون پزشک هم می شناسم که مثل شما خوشگله.احتمالاْ گونه هایم مثل دخترکان چهارده ساله گل انداخت.هنوز زود خجالت می کشم.هنوز دهاتی وار خون به گونه هایم می دود!خندیدم:متاسفانه من پزشکی نخووندم.نفهمیدم چرا متاسفانه.چند کتاب معرفی کرد و باز روی صندلی اش نشست.صندلی قیژ شادی کرد و عقب رفت. چقدر می شود؟ بفرمائید. خداحافظ! خداحافظ! خداحافظ دوم را او گفت.با یک خانم از همان خانم هایی که باعث می شود حس کنم اشراف زاده ام.خداحافظش طعم عسل می داد.
| Design By : Night Skin |

