تبليغاتX
like water for chocolate




















like water for chocolate

انگشتانم را نشانش می دهم:

ببین٬این جیگرته!اینم عشقته!اینم مامانته!اینم باباته!اینم...اینم...اینم...اینم منم!

و انگشت هفتمم را نشانش می دهم.سرم را کج می کنم و مثل بچه های لوس می گویم:ببین من کجام!چقدر دورم ازت!

می خندد:نخیر!بدجنس!تو اینجایی. و با خودنویسی که با آن نوشته های عجیبش را می نویسد -همان نوشته هایی که من نمی فهمم- می زند بین انگشت کوچک و انگشت حلقه ام.

به فضای خالی میان انگشتانم نگاه می کنم.خنده ام می گیرد.می فهمم در زندگی اش وجود خارجی ندارم.به کار نمی آیم٬می فهمم در زندگی او من فقط یک فضای خالی بی معنی هستم

نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 7:53 توسط تیتا| |

اگر هر دو جوان باشند نمی دانند چه کنند.با هم ور می روند ولی عاقبت مثل خیمه شب بازی می شود.با افراد بزرگتر وضع کاملاْ عوض می شود٬می توان به آنها اطمینان کرد.یادت می دهند که چکار کنی و در عشقشان پایدارند.

پیوست: کی گفته من همچین چیزی را قبول دارم؟صرفاْ برای اینکه زیرشان با مداد زرد خط کمرنگی کشیده شده بود نوشتم که بگویم چقدر این جملات به نظرم مذخرف می آید!

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 9:15 توسط تیتا| |

من حالم خوب است.خیلی خوش نیستم اما خوبم.وقت هایی که حالم خوب است با آدم هایی که دوست دارم حرف می زنم.خوب...دلم می خواهد بزنم.اما هیچ وقت آنها دم دستم نیستند.راه به راه هم نمی شود مزاحمشان بشوی و با لبخند احمقانه ات بگویی:سلام!من خوشحالم و می خواهم با تو که خیلی دوستت دارم حرف بزنم چون دوست دارم تو هم بدانی و "شاید" با هم خوشحال باشیم.

به آنها هم حق می دهم که فرصت نداشته باشند.چون وقت هایی که حالم بد است دیگر سوال نمی کنم وقت دارند یا نه.خراب می شوم سرشان و غر می زنم و ایراد می گیرم و گاهی گریه می کنم تا حالم سر جایش بیاید.

به هر حال،حالا کسانی که دوستشان دارم زیاد دم دستم نیستند و من وبلاگ هایی که دوست دارم می خوانم که باز هم به آدم حس خوبی می دهد.مثلاْ همین فریدا که گمش کرده بودم!یا زن روزهای ابری و این چند نفر که از وقتی یادم می آید می خوانمشان و  ساحل افتاده که یواشکی به وبلاگش سرک می کشم.دیگران هم هستند.تمام کسانی که لینکشان کردم و حالا بعد از این مدت نوشتن فکر می کنم بعضی از آنها را دیگر نمی شناسم.

امروز سالگرد هیچی نیست!اما من حالم خوب است و یاد همه دوستان مجازی افتادم که در این مدت پیدا کردم.یاد اولین کسانی که اینجا را می خواندند و مرا کلی ذوق مرگ می کردند (هنوز هم همین جور) بابت نظرهاشان.دیوونه خوشگل خودم، شهرزاد و اسپرم مجهول عوضی که فلتر شدند و بی خواب که سالی یکبار می نویسد،یاد دو سالی که گذشت و دوستانی که به دست آوردم و از دست دادم.

پیوست:الان هم اصلاً نمی خوام با همتون خداحافظی کنم و اشک شوق هم تو چشمام جمع نشده!فقط..خوبه که هستید.خووندنتون حال منو خووب می کنه!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 11:39 توسط تیتا| |

...فقط قابل ترحم نباش...

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 7:11 توسط تیتا| |

پارسال سوم مهر نوشته بودم:

"این روزها نه کار دارم نه کتاب نه وقت نه حوصله و نه پول.شما سازمانی٬شرکتی چیزی سراغ ندارید که به مدیر عامل نیاز داشته باشد؟"

سیزده مهر هم رفتم سر کار.(من همیشه سر کار بودم.فقط گاهی بیشتر)

احمقانه است اما سر کار آمدنم برای این بود که کسی نپرسد:کجا بودی؟آنهم روزی سه میلیون بار.البته برای اینکه بابت خرید های ریز و درشتم و قبض موبایل و غیره و غیره مجبور به توضیح نباشم هم بود.اما بیشتر برای این بود که از خانه فرار کنم.می دانید؟در بیست و چهار سالگی با من هنوز مثل بچه های دوران راهنمایی برخورد می شود که همه نگرانند مبادا کسی اغفالشان کنند!

حالا از شرکت هم فرار کردنم می آید.دیگر اینجا مثل آن اوایل خوشایند نیست.نه اینکه آنوقت ها کسی از من خوشش میآمد و حالا نمی آید٬نه اینکه کارم سبک تر بود و الان سنگین تر شده٬نه!از همان اولش هم کسی از من خوشش نمی آمد و من هم به ...نبود!می دانید؟اینجا زیادی سرد است و من سخت نگران شعلهء بی جانی هستم که با کبریت های نم کشیده به سختی روشنش کردم.

می دانید؟می خواهم بگویم:
" این روزها نه کارم را دوست دارم نه کتاب دارم نه وقت نه حوصله و نه پول.شما سازمانی٬شرکتی چیزی سراغ ندارید که به مدیر عامل نیاز داشته باشد؟"

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 12:49 توسط تیتا| |

اگر مین جان گوم نیستید٬لااقل آزاده باشید!

پیوست:چیزی نیست!دیشب یانگوم را تا آخر دیدم!آخر من از یواش پیش رفتن خوشم نمیاید.تو مایه های زجر کش است!همه چیز یکهویی مزه می دهد.چه خوب چه بد.خلاصه اگر شما نصف این مین جان گوم مرام داشتید و "فداکاری" (این مهمه) می کردید٬من هنوز در بهشت لم داده بودم و انگور شراب می کردم!

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 21:26 توسط تیتا| |

همه چیز شبیه کابوسی تکراریست.گفتن خسته ام و نمی دانم چه کاری باید انجام بدهم تکراری شده.

گمانم می خواهم خودفروشی کنم.مثل تو!مثل تمام زنان!مثل تمام آدم ها!و خود فروشی یعنی در ازای چیزی خودت را بفروشی.به عوض چه چیزی و به که و چرایش مهم نیست.تمامی زنانی که می شناسم در پس عنوان همسر همین کار را می کنند.

سایه مردی را بالای سرم خریدارم به عوض هر شب فاحشگی هر روز کنیزی!منصفانه است نه؟مرا حمایت می کند و من در طویله ای زیبا زندگی را نشخوار خواهم کرد و مردانی شبیه او یا گوسفندانی شبیه خودم خواهم زائید!

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 18:12 توسط تیتا| |


Design By : Night Skin