like water for chocolate
برای شما هم شاید پیش آمده باشد که پستی گذاشته باشید و وقتی نظر دیگران را در مورد آن خواندید تازه به این فکر افتاده باشید که "این هم برداشت قشنگیست ها!!" حکایت گرگ من هم همین است.البته او گرگ "من" نیست.گرگ ها به کسی تعلق پیدا نمی کنند.شاید مشکل از حافظه کوتاه مدتشان باشد.شاید هم انبوه اتفاقاتی که در زندگی شان می افتد باعث این مهم می شود.نمی دانم.به هر حال من هیچ وقت گرگ نبوده ام.شاید کمی آفتاب پرست بوده باشم.کمی موش فاضلاب کمی مار یا کمی چیزهای دیگر اما هیچ وقت گرگ نبودم. به هر حال من دوباره او را معرفی می کنم.گرگ مردیست بلند قد٬با پوستی مهتابی و چشم هایی کهربایی.انبوه موهای خاکستری مشکی اش جعد ملایمی می خورد.عادت دارد وقت فکر کردن یا نوشتن انگشتان کشیده و رنگ پریده اش را میانشان بکشد٬یا گوشه چشم چپش را طوری لمس کند انگار برجستگی غیر معمولی را پیدا کرده است و با دست دیگر خودنویسش را روی میز بزند.تق تق تق. عجیب است که این کارش اعصاب نداشته مرا خورد نمی کند.هیچ کارش اعصاب مرا خورد نمی کند.به جز خیره شدن گاه و بی گاهش به دختری که می گذرد.می گوید بی هوا نگاهش افتاده.می گوید اصلاً زن را ندیده است و من سعی می کنم درک کنم.در مورد او من "سعی" می کنم همه چیز را درک کنم.اما سعی من هیچ وقت به نتیجه نمی رسد.به خودم که می آیم کیفم را برداشته ام و در حالی که سعی می کنم طوری برخورد کنم انگار برایم مهم نیست٬می خواهم بروم.او دیگر روی میز ضرب نمی گیرد و دستش را در میان موهایش نمی کشد و به هیچ کس نگاه نمی کند.چند لحظه با دهان باز به من خیره می شود."سعی" می کنم برق اشک را پنهان کنم و او هر بار آنرا می بیند و ناباورانه سر تکان می دهد و می پرسد:باز چی کار کردم؟باز چی شده؟و خودش می داند باید نگاه کند ببیند چه کسی آن دور و برهاست.دست سردم را می گیرد و لبخند می زند و چند دقیقه بعد یادم می رود دختری که می گذشت و نگاه او و اشک هایی که آماده فرو ریختن بودند.فقط می ماند خریت من.تا کی دوباره در بحر کسی فرو رود و نگاه رویایی اش روی او ثابت بماند. گرگ آغوش گرمی دارد و دندان های نیشش کمی بلند تر از آن است که باید باشد.وقتی می خندد ترس خوشایندی وجودم را می لرزاند.مثل پرت شدن در آب یخ حوض وسط تابستان.وقتی نمی خندد ترس نا خوشایندی وجودم را می لرزاند.مثل پرت شدن در آب یخ حوض وسط زمستان! ترس از دست دادن.لذت به دست آوردن.مبارزه ای که همواره جریان دارد. باز صبح کله سحر است و من از راه نرسیده دارم می نویسم و تازه می خواهم بنویسم که نمی توانم بنویسم!ردیف کردن بی معنای کلمات پشت سر هم نوشتن نیست یا حداقل من آنرا نوشتن نمی دانم.جای دیگری اما ندارم.از روی دفتر خاطراتم خجالت می کشم.نه برای تمام چیزهایی که برایش تعریف کردم٬که همه آنها خوب بودند٬قشنگ بودند٬به خیال خودم یادگارهایی است برای دختری که نمی دانم هرگز خواهم داشت یا نه!خجالتم بابت آخرین نوشته است.درست لحظه ای که قهرمان داستان روی پلی بلند می ایستد و در تاریکی شب ضجه می زند و صدایش در خالی پیاده رو ها چنان می پیچد که انگار تنها بازمانده زمین از تاراج بیگانگان است و درست همین جاست که مرد داستان وارد می شود و چراغ های خیابان تازه به چشم می آید و صدای دور ماشین ها و خنده کسانی که در کافه سر نبش خیابان نشسته اند.انگار باز چرخ های دنیا به کار افتاده و با صدای کر کننده ای می چرخد.نمی دانم آب باریکه ای که آنجا از زیر پل می گذرد هم بوی لجن می دهد یا نه٬نمی دانم قهرمان داستان چقدر قبلش گریه کرده و به "خسته کننده بودن" خودش فکر کرده٬نمی دانم بعدش قرار است چه کار کند اما می دانم مرد داستان همان است که باید باشد.مهربان٬بخشنده٬آرامش بخش و زخم ها به شیرینی در زمانی کوتاه التیام می یابند و همه خوشبخت می شوند.همه و مخصوصاً قهرمان داستان.اینجا آخر داستان است.جایی که گرگ دستش را دور شانه قهرمان می اندازد و او را سخت به خود می فشارد.قهرمان لبخند سرخوشی می زند.او مردی که می تواند نجاتش بدهد را پیدا کرده.این اتفاقی است که در فیلم ها می افتد. آخرین صفحه دفتر خاطراتم اما به من یاداور می شود که من به معنای واقعی کلمه "خسته کننده" شدم.به معنای واقعی کلمه "فرسوده کننده" شدم و این یعنی باید تکیه بدهم به دیواره پل و بگذارم سرما مثل بلوغ در ساق هایم بپیچد و به دست های همیشه یخ زده ام برسد.سیگاری آتش بزنم٬کمی به شعله فندک خیره بمانم و تعجب نکنم چطور با وجود سوزی که می آید بی حرکت مانده.آنقدر بنشینم که باورم شود قرار است خودم از جا بلند شوم و هیچ تام کروزی دستم را برای بلند شدن نمی گیرد و منتطر آغوش گرم هیچ گرگی نباید باشم.با تن کرخت شده از سرما خودم را بکشانم به کافه و قهوه و کیک شکلاتی بخورم و بگذارم زندگی در شریان هایم جریان پیدا کند.اینجا آخر داستان است.جایی که قهرمان در حالی که شالگردنش را جلوی بینی اش کشیده و موهایش از برف سبکی که می بارد وز کرده سوار تاکسی می شود و به هیچ کس توجه نمی کند.او خودش را پیدا کرده.این اتفاقی است که در فیلم ها می افتد. در زندگی واقعی من هیچ اتفاقی نمی افتد و من به بسیار تنها بودن و بسیار تر خسته کننده بودن و فرسوده کننده بودنم ادامه می دهم. گریزلا نام کره خر محبوب منیر است.وقتی منیر کوچک بود٬او در کتابی سبز رنگ در حالی بر جلد آن با تنی براق که مشکی یا خاکستری بود(دو روایت وحود دارد)یورتمه می رفت٬به زندگیش پا گذاشت و در گذر زمان منیر از شدت علاقه به این موجود چهار پا سعی کرد بعضی از خصوصیات وی را به خود بگیرد("بعضی" صرفاً از سر لطف گفته شده!!) و حالا به همین دلیل به شدت در گل گیر کرده است.البته وضع او زیاد توفیری با دیگرانی که می شناسم ندارد.حالا گیرم من به جای گریزلا شدم بوشفگ(؟)! فکرش را که می کنم می بینم همه ما آدمها به نوعی به حماقت مبتلا شده ایم.و این حماقت ها در کمال ناباوری در بلند مدت به تنها نکات قابل توجه زندگی ما تبدیل می شوند.وقتی که می فهمی احساس پرشوری که به کسی داشتی برای او چیزی شبیه آدامس جویده شده بوده یا بدتر از آن همان هم نبوده احساس حماقت می کنی و یا وقتی می بینی کاسه داغ تر از آش شدی و کلی از کسی طرف داری کردی که نه گریزلا و نه بوشفگ که عقرب زیر حصیر بوده باز هم احساس حماقت می کنی و متاسفانه این حماقت دیگر به آن نکات تبدیل نمی شود.بلکه تا همیشه به تو حس "حماقت مطلق" را القا می کند و تو باید آنقدر آنرا برای خودت تکرار کنی تا کلمات معنای واقعی خود را از دست بدهند مثل همان آدامس جویده شده بی مزه که کم کم در دهانت می پاشد و قورتش می دهی و راحت!!! منصفانه که قضاوت می کنم می بینم به من یکی نمی رسد او را نصیحت کنم که کی به دردش می خورد و کی به دردش نمی خورد.کی مرد زندگی می شود و کی نمی شود.من حالا حالاها بايد دنبال لوك خوش شانس بدوم!! پیوست: اسکار:تو هر وقت با آقای X به هم می زنی زیاد می نویسی!!! من:خیلییییییییییییییییییی بدجنسی(تو دلم گفتم!!!) شاید دیده باشید شاید هم ندیده باشید.داستان قشنگی نیست.ساختن چیزی از هیچ آن هم به جرم رنگ های زنده و شاد یا زیبایی یا اصولاً متفاوت بودن هیچ کجا خوشایند نیست اگرچه همه جا معقول است.یاداور می شوم در مورد عقل آدم هایی حرف می زنیم که چشمانشان برق سرخ شهوت دارد و تنشان بوی عرق تجاوز می دهد.این آدم ها می خواهند از من یک فاحشه بسازند.این آدم ها می خواهند من هم مثل آن ها خاکستری باشم و مثل آن ها به شلغم و سیب زمینی فکر کنم. نمی خواهم حتی دیگر به خودم زحمت بدهم که بگویم:آهای!شما!!!من هم زنی هستم شبیه همه زن ها.جور دیگری فکر می کنم٬همین و همین! نیازی هم نیست٬فایده ای هم ندارد.حالا که پشت سرم را نگاه می کنم می بینم درست لبه یک پرتگاه ایستاده ام و به هیچ تکیه داده بودم. احسان خواجه امیری می تواند برای شما نامی آشنا (در صنعت موسیقی) باشد٬اما حقیقت این است که تا دو روز پیش من هیچ چیز در مورد این آدم نشنیده بودم.وقتی سحر و سپیده گفتند می خواهند به کنسرت او بروند و من هم با آنها بروم٬بر آن شدم که این پدیده موسیقی را کشف کنم.البته قبلش از آنها(که هر کسی می تواند باشد) موکداً شنیده بودم که این آقا پسر ایرج است و به روی خودم نیاوردم که:خوب؟حالا این ایرج که باشد؟-فرمایش شما صحیح٬من جز بقال سر کوچه مان کسی را نمی شناسم- به هر تقدیر شب خوبی بود.اول که فهمیدم من تقریباً تمام أهنگ هایی را که می خواند شنیده بودم اما فکر می کردم این محمد اصفهانی است-سحر گفت اینرا جایی نگویم و آبروی او را نبرم.-دوم اینکه به نظر من حلقه دستش کرده بود که کسی عاشقش نشود -من هم نشدم-.سوم اینکه بعضی از بچه های گروهش موجودات شگفت انگیزی بودند.مثلاً محمد رضوی(یا رضوانی) اعصاب معصاب نداشت!می خواست با مشت بکوبد توی دماغ ملت.البته گاهی هم خواب می رفت یا چیزی یادش می آمد و بی هوا می خندید.بعد جان تراولتا بود که در این هوا - که آب دماغ آدم هم قندیل می بندد- آستین کوتاه پوشیده بود.پنداری تو سوز کرده بود.سعی می کرد مثل جان بایستد وقتی می خواست اسلحه اش را در بیاورد و یحتمل به آن-که هر کسی می توانست باشد- بگوید:هی عوضی!بمیر! و طوری نگاه می کرد انگار از بالای یک عینک فرضي آدم را می پاید.ولی مهمتر از همه میثم مروستی( یا همچین کسی) بود که ویولون می زد و فوق لیسانس موسیقی داشت.به نظر سحر موش بود اما به نظر من مارمولک بود و چون سحر موش ها را دوست دارد و من مارمولک ها را دوست دارم به اتفاق عاشق او شدیم!درست همان طور که عاشق سیامک خواهانی شده بودیم. سحر معتقد بود بالاخره یک لحظه نور می افتد روی ما و او ما را کشف می کند و زندگی ما عوض می شود.خوشبختانه این اتفاق نیفتاد چون با توجه به خنده های اسبی ما که در تمام مدت کنسرت ادامه داشت بی شک پسر مردم سکته می کرد. به این ترتیب کنسرت هم تمام شد و م باز در سکوت تلخی شكست عشقي خورديم و رفتيم خانه مان.بله!و این بود داستان امروز ما. پيوست:عكس مربوطه كاملاً نا مربوط است و تنها شادماني ما را نشان مي دهد در كنسرت مربوطه. امروز سه شنبه است.یادم می آید سال ها پیش نوشته بودم سه شنبه ها مثل عصر های جمعه دلگیر است و هر روز من سه شنبه است. این سه شنبه اما فرق می کند.شبیه هیچ روزی نیست یا بهتر است بگویم شبیه یک روز منحصر به فرد است.می دانم روزهای سه شنبه بود که بابا زیر قالی های خانه برای من و دختر دایی هایم بادبادک های رنگی می گذاشت و با جادو جایش را نشان می داد و سه شنبه بود که مامان شیرینی می پخت.میکادو و کیک و قطاب.بوی شکلات و هل و وانیل خانه را بر می داشت٬عطر خنک مامان و اقاقیایی که سرش را گذاشته بود روی دیوار خانه ما و بزرگ شدن مرا می پایید.سه شنبه ها مامان بزرگ مرا می نشاند در اتاق آفتاب گیر خانه و همچنان که موهایم را می بافت برایم قصه های شاه عباس را می گفت که هر شب کشکولش را بر می داشت و نا شناس به دیدن رعایا می رفت و خدا می داند چند زن گرفت!می دانم هیچ سه شنبه اس نمره کم نگرفتم و مداد رنگی هایم را گم نکردم و به خاطر شیطنت هایم تنبیه نشدم.سه شنبه ها آفتاب همیشه تابناک بود و هوا همیشه ابری و همیشه نم بهار می زد و همیشه عروسک هایم خوش اخلاق بودند.سه شنبه ها در تمام این سال ها باید دقیقاً طوری بوده باشند که من دوست دارم.روزی درست شبیه امروز. پیوست: کسی اعصاب مرا بخواهد خورد کند فکش را می آورم پایین. پنداری این قدر حالم خوب است که شبی بروم با منیر شام بیرون! مخاطب خاص خجالت نکشی ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! می گفت او را یاد اسکارلت می اندازم.گذاشتم به حساب تعریف و قند در دلم آب شد.بعد ها فهمیدم به صرف خریت های مشابه من و او بوده!و دیگر دیر شده بود.دیگر کار خیلی از یاس فلسفی و ناکامی روحی فراتر رفته بود.در مرحله من "خودم را می کشم تا عشقم را ثابت کنم" بودم که رفقا مرا از این خیال باطل در آوردند:فکر کردي چی؟برای اون اولی و آخری بودی؟بمیری دق می کنه؟يا حداقل عذاب وجدان میگیره؟ و طوری لبخند زدند که فهمیدم آنها هم فکر می کنند من شبیه اسکارلت هستم!فکر کردم به کشتن او!دروغ گفتم.فکر نکردم. وقتی اسکار فهیمانه سر تکان داد - من ندیدم سر تکان دادنش را چون چت می کردیم- و گفت:عسیسم همه پسر ها فقط برای "اسمشو نبر" ادعای عشقشان می شود و نه هیچ چیز دیگر٬همه فکر ها را از سرم ریختم بیرون.به خودم متذکر شدم:خاک بر سرت اگر بخوای باز ضعف نشون بدی.و تصمیم گرفتم حتی اگر در حال دق مرگ شدگی بودم - یعنی مثل حالا- اصلاً به روی خودم نیاورم تا رويش حسابی كم شود. می خواستم راهی برای برگرداندنش پیدا کنم.می خواستم فردا در موردش فکر کنم.چون همیشه راهی هست.اما خاطرم آمد:آنچه که به من می دهند می گیرم و آنچه را از من می گیرند دیگر نمی خواهم. باتلر و اشلی و گرگ ندارد و يادم آمد چطور به خاطر گرگ حاضر بودم به دنيايم پشت پا بزنم و حاضر بودم از خودم حتي بگذرم و حاضر بودم با همه بجنگم و او به چه سادگي مرا كنار گذاشت. گرگ در رگ هاي من جاري بود و در لبخند من مي درخشيد و در نگاه من حضور داشت.همه گفتند اما باور نكردم او مرا خواهد دريد. این منم!می بینید؟خوب یا بد اصلاً بار معنایی خاصی ندارد.همه چیز بر می گردد به اکثریت و اقلیت.اکثریت همیشه خوب هستند و این خوب می تواند سیاه باشد.این خوب می تواند لجنی باشد که روی تمام وجود آدمها نشسته باشد. بگذریم گفتن این حرف ها برای اکثریت چه فایده ای دارد؟بیایید از مسائل خوشایند حرف بزنیم.مثل نابودی من!


باز رفتم بالای منبر و در حالی که می خواستم از شما بخواهم راهی پیشنهاد دهید که من به گریزلای عزیزم تفهیم کنم که اگر همین طور ادامه دهد فقط خودش را اذیت می کند٬شروع کردم به ناله های تکراری ام.


| Design By : Night Skin |

