like water for chocolate
مثل سگ سردم است.بدتر از سگ.یک سگ سرماخوردهء هار.روی پنجهء راستم گله گله قرمز شده و سرم درد می کند وحشتناک.به حرف هایی که مشتری به قازقولنگ می زند توجه نمی کنم.صدایش مثل کشیدن ناخن است روی فلز رنگ نخورده.تهوع دارم.تهوع سگی.جوری که دهانت هی ترش شود و معده ات به هم بهورد و بالا آوردنت نیاید.مرتیکه آمدی لاس بزنی یا خبرت نوت بوک بخری؟عصبانی ام می کند اما پارس نمی کنم.این جانور حرف سگ نمی فهمد.جدای از آن من به خاطر جانور دیگری (هیچی هم نه قازقولنگ) پاچه کسی را نمی گیرم. صدا در مغزم می ترکد.به روی خودم نمی آورم.نگاه می کنم به سطل آشغالی که روی سقف خانه روبرویی است.کنار دودکش همیشه خاموش.فکر می کنم چه کسی به چه عقلی آنرا برده گذاشته آنجا؟اصلاً آشغالی چطور می رود برش می دارد؟یک روز تمام را در این مورد فکر کرده بودم.به نتیجه نرسیدم.یحتمل وسط فکرم کسی چیزی گفته بود یا نگاه آنجوری کرده بود یا فقط حضور داشته که باعث شده دچار جهش فکری شوم و این مهم به نتیجه نرسد.عصبانی شده بودم.به همه پارس کردم و پاچه همه را گرفتم و همکار هایم زیر زیرکی گفتند:هار شده دختره. مرد همچنان حرف می زند.صدایش مثل مورچه های بدجنس هاچ زنبور عسل است."به سطل آشغال فکر کن"به خودم توصیه می کنم.کسی به من نمی گوید آلمانی موطلایی کی بود.عصبانی می شوم پارس می کنم پاچه می گیرم و اهمیت نمی دهم همکارانم زیر زیرکی می گویند:هار شده دختره. مرد رفته است.می روم در لانه ام کز کنم و پنجه هایم را بگذارم روی سرم و غصه بخورم تنها تنها. پیوست:دوم راهنمایی که بودم یکی از آن کلاسی ها - موجودات حسود عوضی- من و نه تا از همکلاسی هایم را به افعال چهار حرفی داد.گفته بود ما چیز داریم.همان چیزهایی که خانم ها فکر می کنند خیلی عوضشان می کند و نمی کند.رژ لب و پودر و آت و اشغال های دیگری که دوست دارم.اما آن موقع نداشتم که.معلمی که به حرف آن کلاسی استناد کرده بود اخراج شد اما هویت آن کلاسی هرگز فاش نشد و هنوز روی دل من مانده.حالا هم شده مثل همان وقت. میل دارم فرار کنم.به جایی که کسی مرا نشناسد و فرهنگشان شبیه خودم باشد.فرهنگ بی اصل و نسبی که خودم اختراعش کرده ام.سرد و سخت و سنگی.بی تفاوت و بی توجه.بدون گذشته.بدون آینده.نیاز به آدم هایی دارم که هر روز از من حالم را نپرسند در حالی که آرزو می کنند جنون گاوی گرفته باشم یا تب مالت یا یک مرض درست و حسابی دیگر.همه آنها می دانند من به مرض تفاوت دچار هستم اما به جای اینکه درک کنند من دردی در حد ایدز دارم از این موضوع بیشتر برانگیخته و عصبانی می شوند. امروز که جلسه می رفتم دختر پسرهایی را دیدم که امتحانشان را داده بودند و بی توجه به سطح یخ بسته پیاده رو شلنگ تخته می انداختند.پسری با خوشحالی برگه امتحانش را پاره کرد و بالا انداخت.مثل نقل عروسی ریختند روی سرش٬روی زمین و روی خاطرات من.فکر کردم چند سال درس های احمقانه ای که هیچ کدام خاطرم نمانده را تکرار کردم و با هر امتحان و پاره کردن هر چه از آن باقی مانده بود به خودم متذکر شدم یک قدم به آزادی نزدیک تر شدم.حالا من آزادم و آزادی هیچ معنایی ندارد. نیاز دارم فرار کنم.تنها فرار کنم نه اینکه بانوی آشپزخانه آقای متمول بشوم و تمام زندگی ام بشود کوچ کردن از مکانی زیبا به مکانی رویایی.می خواهم جایی که کسی مرا نشناسد کار کنم زندگی کنم و تمام اعتقادات اطرافیانم را بالا بیاورم و بگذارم ماسک احمقانه ام در هم بشکند و دیگر لبخند نزنم و دیگر انبوه نور افکن هایی که تمام محوطه و خانه های شیشه ای را روشن کرده اند وجود نداشته باشد و من یواشکی با سر انگشتانم گوری نکنم که از دید دیگران پنهان شوم و دیگر زمین چسبناک سیاه سنت و عرف و شرع مرا وادار به ماندن نکند.جایی که همکارم یواشکی مرا نپاید که چه می نوسیم یا می خوانم.جایی که دیگر خودم را به مردی سنجاق نکرده باشم.مردی که مرا نمی خواهد. باید فرار کنم به جایی که شاید صبح هایش مثل اینجا به جای برف یخ نداشته باشد و صدای کلاغ نیاید و حلیم داغ برایم نخرند.باید فرار کنم اما...شهامت کافی را ندارم. آدم ها دعوا می کنند و بعد با هم آشتی می کنند و رویشان به روی هم بازتر می شود و علاقه شان به هم بیشتر و بار بعد دعوا بدتری می کنند و حرف های بدتری به هم می زنند و بعد آشتی می کنند و رویشان به هم بازتر می شود و علاقه شان به هم بیشتر و این مهم آنقدر ادامه پیدا می کند که یاد می گیرند همدیگر را چطور ببخشند و این همان تفاهم است! من یاد گرفتم چطور ببخشم و چطور دوست بدارم(فقط؟). پیوست:این آخری را ما فرمودیم منیر نگفت!! پیوست:(نیم ساعت بعد)من یاد گرفتم چطور ببخشم؟من گه خورده باشم.همین که هست. همه می دوند.می ایستم و نگاه می کنم.بیابان تا هر کجا ادامه دارد.منیر عاقلانه می گوید:این عظمت ترسناک باعث میشه نفس آدم بند بیاد...مثل دریا.اما روی آب نمیشه دوید.نگاهش می کنم.چشمهایش برق می زند.برقی که مخصوص آدم هایی است که از عظمتی ترسناک نفسشان بند آمده است.خوش خوشک دنبال دخترها و استاد می رود.دور شدن او را هم می بینم.نفسم بند نیامده است.دریا هم مرا هیجان زده نمی کند.نیازی نیست به خودم زحمت سفر بدهم.هر بار٬هر جا که به اطرافم نگاه می کنم به همین اندازه خالیست.به همین اندازه هیچ چیز وجود ندارد و همین طور آدم ها دور می شوند.دوان دوان یا خوش خوشک و من می ایستم٬نگاهشان می کنم و بعد راه دیگری را می گیرم و می روم.مثل حالا.کوله پشتی ام روی شانه سنگینی می کند.آفتاب جایی وسط سرم را می سوزاند.جایی که فکر های کثیفم را پنهان کرده ام.نگران می شوم.اگر این افکار بسوزند یا آب شوند یا بخار شوند دیگر من شکل خودم نخواهم بود.خوبی ها برای همه یکسان است.می خواهم بد متفاوتی باشم.دیگر صدای جیغ دختری که گیر کرده بود و نمی توانست پایین بیاید نمی شنوم.کسی گفته بود:بپر تو بغل من!و من نفهمیدم دختر در بغل کسی که پیشنهاد کمک داده بود پریده است یا نه؟آخرین صدا به من هشدار داد:دور نشی.گم میشیا. و من گم شدم.من در سکوت هو هو کنان باد و شن هایی که به بازی سخت می شوند و می ایستند گم می شوم.رد پایم بیشتر از خرده نان های هنسل و گرتل نیست.گمانم به قدر کافی پروار هستم که پیرزن جادوگر نیازی به صبر نداشته باشد و به قدر کافی گم شده ام٬آنقدر که در سایه کلوت ها بنشینم و بنویسم یا فروغ بخوانم و قیافه کسی را بگیرم که راز فصل ها را نمی داند و تنها قیافه اش را گرفته است. فکر کنم و فکر کنم و فکر کنم و به این نتیجه برسم که کاش این فکر های چهار حرفی را نمی کردم.چشم هایم را می بندم و به ترس فکر می کنم.ترس رفتن٬تنها رفتن به راهی که هیچ کس باورش ندارد٬حتی خودت.ترس از تفاوت داشتن.تفاوتی با عظمتی ترسناک که میل گریختن را در وجود آدم بیدار می کند.گریختن از خودت... این صدای جادوگر است که می آید:مهررررررررررررررررررر!کدوم گوری هستی؟؟؟ مشتی حسن که هنوز فکر می کند گاو است مرا به بازی دعوت کرده است.بازی "آبروی خود را ببریم".ممنون.اما من...بازی کردنم نمی آید.قبلاً هم دوستانی لطف داشتند و دعوت کردند اما نخواستم در مورد چيزهايي كه دوست دارم يا ندارم،كساني كه دوست دارم يا ندارم و... و ... و...صحبت كنم.نه يك جا نه به شكل يك بازي.براي من هيچ چيز بازي نيست.همه چيز به قدر يك دادگاه هميشه برقرار جديست.نمي دانم چرا تمام مدت از خودم دفاع مي كنم٬لازم مي دانم براي همه چيز بجنگم و اگر چيزي را به رايگان به دست آورده باشم با حس گناه راهي براي بخشيدن يا شريك كردن آن پيدا مي كنم. نمي دانم چه مرضي است كه من هر وقت حالم خوش نيست مي نويسم و حالا كه دارم هر و كر مي خندم اصلاً حالم خوب نيست.خوب كه چي؟من گفتم حالم خوب نيست شما هم مي گوييد الهي چرا؟من هم باز مي گويم يك نفر آدم پيدا نمي شود از دختر طفلك و بي سر و زبان و تنها و فانتيني مثل من دفاع كند؟آقايان مي گوييد روي ما اصلاً حساب نكن.خانم ها هم مي گويند اصلاً كسي را به هيچيت حساب نكن.در نهايت توصيه مي كنيد:بيخيال گرگ.دهان همه را به جماعت سرويس كردي با اين گرگت.بگرد يكي ديگر را پيدا كن.همين پسر خوشگله كه مي خواستي بروي دنبالش چي شد؟من هم مي گويم اصلاً پسر خوشگله ديدنم نمي آيد.شما هم بحث را عوض مي كنيد كه:اين عكس چه معنا دارد؟و من هم مي گويم اين فيلم را ديشب ديدم و كلي حالم گرفته شد كه....و باقي حرفم را مي خورم که از "اعصاب" و "فاحشه" استفاده نكنم كه فكر نكنيد (نفهميد) دارم كلمات را نشخوار مي كنم.دست هايم را به هم مي مالم.ها مي كنم و مي گويم:هوا چه سرد شده ها!!!!!!!!!! "ببین!فقط نصف این قدری که من زنم تو مرد باش!" این از آن حرف های طرف خفه کن است.شک نکن.حالا به خودم گوشزد می کنم:ببین!فقط یک چهارم اون قدری که ادعا می کنی زن باش. دلم فقط می خواهد به خودم مبلغی فحش بدهم.اما این کار را نمی کنم.خودم را کنترل می کنم٬نفس عمیق می کشم و به منیر فکر می کنم.فکر کردی چی؟؟؟اگر رفتم خانه و مامان مرا به دلیلی که فقط خودش می داند نکشت می روم بیرون و آن پسره که پنجشنبه با ماشین خوشگلش و دوست دختر خوشگلش ایران زمین را وجب می کرد پیدا می کنم ٬اغفالش می کنم٬بعد بیا سنگ هایمان را وا بکنیم.خوب؟ اصلاً تو آن طرف جوب باش با هر که دلت خواست.من هم این طرف جوب.اما می خواهم ببینم چطور یک قدم می گذاری این طرف.خوب؟





| Design By : Night Skin |
