like water for chocolate
"داری شبیه کسی می شی که تو روباهام داشتم.یه دختر جذاب اما مقتدر که
همیشه به چیزی که می خواد میرسه که همیشه به حرفی که میزنه عمل می
کنه.داری شبیه شاهزاده خانم قصه هایی می شی که ننوشتم."
نگاه می کنم به پیچ امین الدوله که دور ستون بهار خواب پیچیده و بالا رفته است.قاب شده برای چهره اش.بوی برنج می آید.
"نهار بمون.اگه بدونی چی داریم!"می خندد.صدای اذان می آید.خورشید داغ کویر
پشب ابر ها رنگ پریده شده است.شبیه روباهایش شده ام.خداحافظ دیوار های کاه
گلی،حوض آبی،ماهی های گلی.گلیم نخ نما خداحافظ چهره های خندان من بر
سفیدی کاغذ ،بوی سیگار بوی یاس.خداحافظ گیره های کاغذ باز شده،از شکل
افتاده.مرا جذاب و مقتدر می داند.بدون تردید در هیچ کاری.
نگاه می کنم به لبخندش و چشم هایی که در آنها زندگی کرده ام.کلید ها را در
درستش جا می دهم.آویز پشمالو جا کلیدی آویزان می ماند از گوشه
دستش."خداحافظ"

"آقا!خانم!یک کبریت از من بخر!"
و آرزوهایش را یکی یکی به آتش
بکشد تا شاید کمی گرم شود.
البته اگر درست نگاه کنیم متوجه می شویم همه چیز حول همین محور است.به هر حال من هم پیدایش کردم.نیمه گم شده یا همزاد یا هر اسم دیگری که دارد.پیدایش کردم و حالا به جنگل بر می گردم.باشد که بریدا خوشبخت شود.تمام زنانگی که در این سال ها خوانده بودم یا دیده بودم برای روبرو شدن با او بود.چطور خندیدن چطور گریستن و...چطور رفتن.طعم زننده ای دارد این دلتنگی.
کارما با حرف هایش خیلی آرامم کرد."خدا میان تو و قلب توست"چه خوب که خدا هست و سکوتم را می فهمد.چه خوب که یاد گرفتم سخت باشم.سخت درد بکشم و اشک هایم را پنهان کنم.سخت ماندم.با همان زبان نیش دار دراز که گرگ می گفت!کارما حرف های خوبی زد.حرف های درست و من بزرگ تر شدم.
الف.میم،مشتی حسن و مانی عزیز خواستم و نشد.فکر کردم شاید هنوز امیدی باشد.کمی حتی که بتوانم به آن دل خوش کنم اما دیگر هیچ چیز نمانده است.زمینی که من آنرا به خون دل پروراندم بی بار بود،بی برکت،بی حاصل.
مهم نیست!
سال من امروز ساعت یازده و یک دقیقه به پایان رسید:
بعد از چند روز گرگ را دیدم.شلنگ تخته انداز سوار ماشین شدم و:سلااااااااااااااااااااااااااااااام!یک سلام کشدار به اندازه تمام دلتنگی ام . لبخندی که پنهانش کردم و شوقی که انکارش کردم که نفهمد انتظارش را کشیده ام چقدر.لبخندش کلماتش نگاهش اما چیزی نبود که به خاطر داشتم.یخ بسته بود.مثل گوجه های سرمازده.دیگر گرم و جاری نبود.هوا سرد بود و من نفهمیده بودم.زمستان دوباره رسیده بود و من نمی دانستم. پرسیدم.... میان حرفم پرید:من این بحث رو دوست ندارم.خودت هم می دونی پس تمومش کن.نگاه کرد به روبرو.نگاه کردم به دست هایم که از همیشه یخ زده تر بودند.گذاشتمشان زیر پاهایم.فکر کردم دیگر نمی خواهم برای گرمای دستانش حرف هایش را تحمل کنم.فکر کردم چه خوب شد حرفی از نوشته به میان نیاوردم.چهار شنبه سوری کاغذی داده بود دستم:داستان،داستان آدم و حوا نیست.یک آدم و بود و یک حوا تمام شد.ما وارثان خواجه های بهشتیم.
داده بودم با خط خوش بنویسند که عیدی بدهم به او که بداند می تواند خدایی باشد برایم.وحی کند و من ذکر بگیرم.
فکر نمی کنم اوست که مشخص می کند کدام بحث خوب است کدام بد!فکر نمی کنم چطور با تمام وجود بارها و بارها او را با چشمان کاملاً بسته بوسیدم.فکر نمی کنم حیف آنهمه عشق که او همراه گرد و خاک و خاطرات آشغال از وجودش پاک کرده است.فکر نمی کنم به تمام چیز هایی که به بر من گذشت.فکر نمی کنم...فکر نمی کنم...فکر نمی کنم....چشمانم را کمی باز می کنم دیوانه ای کم رنگ در شیشه می خندد.کسی که در من زندگی می کرد سکسکه می کند.مست می گوید:عید شده؟
| Design By : Night Skin |

