تبليغاتX
like water for chocolate




















like water for chocolate

-ببخشید دستشویی کجاست؟
-اینجا هر کی برا خودش میشاشه!!!!

پیوست:اگر منم شعورم این قدر می رسید الان غصه نمی خوردم.
        دارم دچار بی تفاوتی شدید نسبت به آدم ها می شوم.
           این نیز می گذرد؟
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:50 توسط تیتا| |

دکتر گوشی را روی بدنم خیسم می گذارد:گفتی کارت چیه؟می دانم نگفته ام.زمزمه می کنم:کامپیوتر. می خواهم بگویم،مدتی است استعفا داده ام.بگویم فعلاً کار ندارم.بگویم این هدیه بیست و پنج سالگی بود که به خودم داده ام:آزادی.می خواهم بگویم،خانم دکتر من ترا خواب دیده ام.با همین چهره بی تفاوت.لب هایش تکان می خورد.صدایی نمی شنوم.گوش هایم زنگ می زند.کسی به وضوح در ذهنم می گوید:کسی خانه نیست، مزاحم نشوید.چشمانم بسته می شوند.

پرستاری بالای سرم ایستاده به آن دیگری می گوید:این کپسول خالیهوباید روی یه تخت دیگه بخوابه.می خندد:این اصلاً شانس نداره."این" من هستم.این به سختی بلند می شود.کمکش می کنند تا روی تخت دیگری بخوابد.این می داند آرایشش خراب شده.لب هایش از عرق تندی که یکباره بر بدنش نشست داغ بسته است.این خبر دارد از خطوط سیاه خیسی که صورتش را شیار انداخته است.یک گریم مناسب برای دلقکی پشت صحنه. چشمان این بسته می شود.

با گرگ شطرنج بازی می کنم.دستش را روی دستم می گذارد.سر بلند می کند.می دانم لبخند می زند،اما نمی توانم آنرا ببینم.لبخندش را دیگر به خاطر ندارم.گرگ به سرعت در ذهنم پس می رود.صدای گرگ را می شنوم.چشمانم را باز می کنم.مرد و زنی کنار تخت مجاور ایستاده اند.فکر کردم گرگ است. پلک می زنم.آدم ها لحظه ای می لرزند و ثابت می شوند.از گرگ کوتاه تر است و چاق تر.نور سیاه ترسناکی اطرافش را روشن کرده است.زن رنگ پریده است.بدون آرایش ،دست به سینه به مرد نگاه می کند.مرد می گوید:این وضعیت بهداشتی ماست.ایران دیگر جای زندگی نیست.زن بی توجه تائید می کند.نمی شناسمشان.چشمانم بسته می شوند.

گرگ گل نرگس دستم می دهد.محکم بغلش می کنم.بوی گل های مرده می دهد.گل هایی که مدت هاست لای صفحات کتاب جان داده اند.لرزش بدنم متوقف شده  است.قلبم هق هق می کند و جای پنجه گرگ رویش با درد می طپد.بدنم سنگین و کرخت شده است.دست هایم بی حس.چشم هایم به بار می نشیند با سیب هایی که در گلوی حوا جوانه زده بودند."به کسی نخواهم گفت گرگ را دیدم که به زنی تعلق پیدا کرده است.به کسی نخواهم گفت با عشقی که هرگز به من نداشت به دیگری پناه برده است."چشمانم بسته می شوند.

گرگ دستم را گرفته است.با لبخند می گوید:مات.

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 13:28 توسط تیتا| |

قلبم ضربان دردناکی دارد.نگاه می کنم به مردی که مادر پیر یا مادربزرگش را از پارک بیرون می برد.من در ماشین ضربان های دردناک قلبم را می شمارم.کند و سخت.کریستال های بغض شکسته ام در خونم جاریست.شریان هایم را می خراشد.خونم آلوده شده است.

 

He said I'm worth it, his one desire
I know things about 'em that you wouldn't wanna read about
He kissed me, his one and only, (yes) beautiful Liar
Tell me how you tolerate the things that you just found out about

 

 انبوه دروغ هایی که شنیده ام زیر پوستم لخته های سیاه رنگی شده است.لخته هایی که حساسیت مرا نسبت به همه چیز ا بین می برند.یک نوع بی علاقگی،بی تفاوتی.نور کمرنگ چشمانم خاموش شده است.
صدایی در ذهنم تکرار می شود:آره!اگر داشته باشند!و من می دانم که دارند.صدای آخرین نفس های مغروقی می آید.

 

You never know
Why are we the ones who suffer
I have to let go
He won't be the one to cry

 

بی تفاوت به دست و پا زدنش نگاه می کنم.باید به دلیل همان لکه های سیاه باشد که بیشتر و بیشتر می شوند."کسی" زنگ را می زند:پایان مسابقه.مدت هاست او را چنین جوان ندیده ام.دور طرف مقابل می چرخد.به زمزمه می گوید:هیچ چیز تا ابد پنهان نمی ماند عزیزم.به سمت من می آید.در نیمه راه انگار چیزی شنیده باشد نیم چرخی می زند: ویراستاری؟بهتر است هرگز ننویسد.

 

Let's not kill the karma
Let's not start a fight
It's not worth the drama
For a beautiful liar
Can't we laugh about it (Ha Ha Ha)
It's not worth our time
We can live without 'em
Just a beautiful liar

 
 زیر بغل مرا می گیرد و به سختی بلند می کند.می دانم تا به حال مرا چنین در هم شکسته ندیده است.حریف فریاد می زند:این پایان مسابقه نیست.من او را حدس می زنم."کسی" تو از همین حالا باختی.کسی یواشکی می خندد.می خواهم بگویم دیگر میلی به سیب ندارم.بهشت را می خواهم و مادرم را.به جای کلمه حباب خون گوشه لب چاک خورده ام می ترکد.

 

Tell me how to forgive you
When it's me who's ashamed
And I wish could free you
Of the hurt and the pain
But the answer is simple
He's the one to blame

 


مسخ تمام شده است،خودم را دوست دارم،صد سال تنهایی؟کسی با ملایمت می گوید:می دانم!می دانم
!

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 10:39 توسط تیتا| |


فرزندم حال که در انتظار تماسی هستم و هیچ جوابی برایش ندارم(زیرا هنوز نمی دانم کدام مدل از روتر های 2800 سیسکو چهار تا ماژول می خورند)تجربیات خود را برایت به ارث می گذارم:
هرگز برای هیچ کدام از همکاران ابلهت متاسف نباش.
هرگز برای محل کارت دل نسوزان.
هرگز برای هیچ کس هیچ کجا و در هیچ شرایطی دل نسوزان و متاسف نباش.
خلاصه چیزی در مایه های هیتلر باش.
زیاد درس بخوان که با سواد باشی و مثل من در مقابل هر سوالی قیافه پت را به خودت نگیری.
یک لیست ده تایی دوست  پسر داشته باش و هیچ کدامشان را آدم حساب نکن.اگر هم رفتند اصلاً غصه نخور.
یک دوست صمیمی داشته باش که از دق کردنت جلوگیری کند.
زیاد فکر نکن.اصلاً فکر نکن.فکر کردن و زندگی کردن همواره در جهت عکس یکدیگر قرار دارند.
کتاب نخوان.
فیلم هندی زیاد ببین.
به خودت روزی چند صد بار گوش زد کن آدم ها برای تو پلی هستند برای پیشرفت.
به خاطر بسپار اگر از دیگران استفاده نکنی آنها از تو سوء استفاده خواهند کرد.
عاشق هیچ مردی نشو.لزبین بودگی بهتر جواب می دهد!!!!
از خودت یک احمق نساز.
نگران نباش،حساس نباش،مهربان نباش،نا مهربان نباش...ببین فرزندم هر گهی می خواهی باش فقط مثل من نباش.
پیوست:خواننده عزیز! وبلاگم نه عالی است نه خوب نه چیزی شبیه به این.امید به حضور من هم به هیچ رنگی نداشته باشید.

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 10:23 توسط تیتا| |


امروز بالاخره آقای X را پیدا کردم.مثل مسیح مریم.مثل قرص ماه.با موهای مشکی و دندان های تیز(اصولاً من از دندان های نیش تیز خوشم می آید).مسیح مریم با دندان های تیز نمی شود؟خوب من همین تضاد را دوست دارم. اگر نه این همه آدم ریخته توی خیابان و بیابان و باقی جاها.صدایش یک گرفتگی قشنگی داشت که آدم دوستش می آمد.نگاهش که هیچ جا ثابت نمی ماند و....خلاصه آقای X را پیدا کردم.گفتم جوری نگاهش می کنم که قبل از رفتن بپرسد:خانم شما...؟و من بگویم:نه!البته که نه!و شما؟و او بگوید:و من...؟ومن بگویم:آه!شما؟!بله،چرا که نه!و بعد...فکر می کردم باید جوری نگاهش کنم که جرات کند حرف بزند.یا حتی نزند.نگاهش ثابت شود روی من. سرم را از روی انگشت های کج و کوله ام بالا آوردم.تکیه داد به صندلی اش و بعد از خمیازه ای کوتاه گفت:دیشب نتونستم بخوابم.به آقای کناری رو کرد و ادامه داد:بچه تا صبح گریه می کرد.
نگاهم افتاد روی انگشت هایم.
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:38 توسط تیتا| |


بانوی روزهای دوشنبه،خانمی عجیب است.به او جالب هم می گویند و معمولاً وقتی به کسی جالب و عجیب می گویند،که تعریف دیگری برایش نداشته باشند.آدم هایی که مثل دیگران نیستند اما کارهایشان زننده هم نیست.شاید علت عجیب بودن این خانم این است که دوشنبه ها شال و کلاه می کند و از یک تلفن در سطح شهر با آقای جالب تماس می گیرد و ده بار در دقیقه از هم می پرسند:چه خبر؟خوبی؟و البته خبری نیست و همه خوبند!و بعد خانم روزهای دو شنبه خداحافظی می کند و مثل سایه ای در نور خیابان ها محو می شود.انگار هرگز نبوده،بدون اسم،بدون هویت،بدون حتی یک لنگه کفش بلور.آقای جالب فقط به نظر جالب می رسید.فقط به نظر  می رسید نمی خواهد بانوی روزهای دوشنبه را ببیند یا شماره اش را داشته باشد.آقای جالب پرسید:چرا هفته ای که گذشت زنگ نزدی؟بانوی روزهای دوشنبه با تعجب فکر کرد:چرا باید این کار را می کردم؟چه اهمیتی دارد؟همین هفته ای یک بار اگر زیاد نباشد کافی هست حتماً!کجا خوانده بود زندگی هنر حفظ فاصله هاست؟زیاد نزدیک به هم می سوزیم و زیاد دور از هم یخ می زنیم؟آدم ها مگر هفته ای بیشتر از دقیقه حرفی برای گفتن دارد؟بقیه اش یا قهر است یا آشتی.اما چون آقای جالب اضافه کرد:گفتم شاید دوست پسر داشته باشی و به خاطر اون زنگ نزده باشی...
خانم روزهای دوشنبه حرفش را خورد.این آدم نمی توانست جالب باشد.او فقط یکی از آدمک هایی بود که خدا با بی توجهی قالب زده بود.تکیه داد به کیوسک لق تلفن.گوشی را به دست دیگرش داد و سعی کرد به بوی زنندهء سیگار گوشی اهمیت ندهد و به آقایی که زیر چشمی او را می پاید و صدای ماشین هایی که می گذشتند.خلاصه توضیح داد:فرصت نشد.
فکر کرد آدم جالب می داند آدم ها تا جایی برای هم جالب هستند که هنوز علامت سوالی باقی مانده باشد.گوشی را گذاشت:این آدم نمی تواند جالب باشد.
بانوی روزهای دوشنبه در نور خیابان گم شد.
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 14:37 توسط تیتا| |


عاشق متولدین فروردین هستم وقتی اردیبهشت با آنها آشنا می شوم!
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 11:21 توسط تیتا| |


Design By : Night Skin