تبليغاتX
like water for chocolate




















like water for chocolate

مغزم شبیه پیرزن های وراج شده.صدای ریزش مدام شنیده می شود.در مورد همه چیز باید نظر بدهد باید فکر کند.گاهی یواشکی غیبت مرا هم می کند.شب ها که می خواهم بخوابم برایم خیال می بافد.می خواهم خفه اش کنم چشم هایش درخشیدن می گیرد و فکر هایی را در گوشم زمزمه می کند که چشم هایم را باز نگه می دارد.می خندد.من خیره به سقف بیدار می مانم و بیدار می مانم و ساعت ها به حرف هایش گوش می کنم و نمی فهمم کی خسته می شود و بی هوا کلید خاموش شدن مرا هم می زند.کاش جمجمه ام لولا داشت و باز می شد.شب ها مغزم را مثل دندان مصنوعی در می آوردم و می گذاشتم بالای سرم در یک لیوان آب تا صبح.
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:57 توسط تیتا| |

هوا٬گرم و خفه.آسمان٬خاکستری٬سخت گرفته.من٬پشت چراغ قرمز.نگاهم مانده بر آب لجن گرفته جوب.درد٬دست چپم را بی حس کرده است.تیر می کشد از قلبم تا کتف چپ.گوش هایم از بغض می سوزد.صدایم از فریاد هایی که کشیدم و نشید گرفته است.به خودم یاد آوری می کنم:هنوز می توانم صبر کنم.هنوز می توانم.

ماشین جلویی حرکت می کند.من هم.چراغ بنزین ماشین مدتی است روشن شده.وسط های جاده ماهان  بودم که روشن شد.من چشم هایم را آب و جارو می کردم تا خاک چند روزه شان گرفته شود.چند روزی بود گرگ اشکم را در نیاورده بود!می روم.خیابان ها و کوچه ها را بی هدف می گذرانم.درخت ها بوی خستگی گرفته اند من بوی غربت.

ماشین خاموش می شود.می کشم کنار خیابان.چراغ هایش همه روشن شده است.دست هایم روی فرمان می ماند.هنوز می توانم صبر کنم؟هنوز می توانم؟

دانه های درشت باران روی شیشه ماشین می لغزند.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 11:30 توسط تیتا| |

مادر چوبین با برونکا چه نسبتی داشت؟
آخرین قسمت واتو واتو چی شد؟
اسم آن سریال که دو تا همسایه بودند و یکی دو تا پسر داشت یکی هم یک پسر داشت و باباش اکبر عبدی بود چی بود؟
چرا مادر هاچ ولش کرده بود رفته بود؟
پر طلا و گوش مروارید چرا پخش مجدد نشد؟
زومبه چه کسی بود؟
کروفیل را چند سال پیش می گذاشت؟
جمعه ظهر ها که ما سبزیپلو با ماهی داشتیم شبکه یک چه کارتونی نشان می داد؟

دیشب خواب آقای حکایتی را دیدم.این قدر خوشحال شدم،این قدر دوست داشتم!تازه آن پسره که خیلی ناز بود و همیشه نقش موش یا خرگوش یا بره داشت را هم دیدم.می خواستم بزرگ که شدم بعد از رابین هود و سعید (چاق و لاغر) با او ازدواج کنم!

پیوست:جایزه ویژه یک بوس تپلی!
نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 10:54 توسط تیتا| |


زمستان سال 80 است.سرمای خشک کرمان تا مغز استخوان آدم را می سوزاند.هنوز سردر دانشگاه کارت چک نمی کنند.هنوز اول راهی که می رود تا تالار افضلی را پل نزده اند.
-کجایی؟
روی ابرها!پایم به زمین نمی رسد.می رقصم:دانشگاه.
-کجا میری؟
می روم تا در رویای معطر تو غرق شوم.می روم تا باز هم سر کلاس هایم به تو فکر کنم.به دانشجو ها نگاه کنم و به خودم بگویم جقدر بچه هستند.چقدر نمی دانند:کلاس دارم.الان هم دارم می رم آمفی تئاتر  J.شب یلدا رو ببینیم.
اینرا زمانی می گویم که از جلو ادبیات گذشته ام.نزدیکی های بخش I.دون ژوان از بخش بیرون می آید.زیر چشمی نگاهش می کنم:تو انگشت کوچیکه پسر خدا هم نمی شی.
-بی من؟
بی تو؟مگر بی حضور نا مرئی تو زندگی می کنم؟هستم؟مگر بی تو می شود؟
-می خوای نرم؟
در دلم قند آب می شود که بگوید نرو و این اصلاً شبیه امر و نهی کردن نیست.سوال هایش اصلاً شبیه بازخواست نیست.بگوید بمیر تا بمیرم.شب یلدا؟چه اهمیت دارد؟
-نه خانمی!تو برو به جای من هم ببین.من باید برم سر کار.داشتن کسی مثل تو کلی مسئولیت داره.باید از همین الان شروع کنم یه جمع کردن پول.به خاطر تو.به خاطر نازگل.
گرم شده هوا.گل انداخته صورتم.موج گرمی از بدنم می گذرد:الهی بمیرم.این قدر خودت رو اذیت نکن.نه به خاطر من نه به خاطر نازگل.
صدای فروتن به هق هق ختم شده.
صدای من هم.خیال نازگل،دختری که قرار بود از او داشته باشم را دود می کنم تا آرام شوم.خاکسترش را می ریزم پای گل های رز محوطه دانشگاه.از پله های J  خود در هم شکسته ام را بالا می کشم.تمام دیوار ها شاهد بودند.پنجره های کوچکی که رو به بخش S باز می شوند همه شان شنیدند چطور گفته بودم برای من هرگز چیزی عوض نخواهد شد.سنگ های بخش زمین شناسی همه می دانستند تنها باید می آمد و نیامد.امضای آخر را می گیرم:باید بری آموزش کل.از سر در برو سمت چپ.
بقچه خاطرات نخ نمایم را زیر بغل می زنم و می روم.صدای گرم پسر خدا از میان آشغال هایی که جمع  کرده ام می آید:کجایی خانمی؟
گم شدم.سال هاست میان خاطراتی بی ربط گم شده ام.می دانم تو هم گم شده ای.میان دروغ هایی که گفته ای.میان حقیقتی که آدم بزرگ ها به خوردت داده اند.تمام شدیم.تمام.
نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 12:19 توسط تیتا| |

اگر خدا به خدایی اش بخواهد مهمانی بدهد قطعاً بندگانش گرسنگی نخواهند کشید.
(کی باران رحمت خدا بر سرمان نباریده و انتظار کشیده ایم؟باشد که رستگار شویم)
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 16:56 توسط تیتا| |

خشم کور را اولین بار در شانزده سالگی تجربه کردم.دست هایم میلی داشتند به گرفتن اجسام و پرت کردنشان، افسارگسیخته.چشم هایم درست نمی دید.انگار تصاویر زندگی برفک های طلایی داشتند.شاید گریه کرده باشم.شاید فریاد زده باشم.شاید...
خشم کور ادامه داشت تا دو سال پیش.قرار گرفتن در محیطی پر از تنش مانع از انباشته شدن انرژی در وجودم می شد.آرام تر شدم.
و حالا دوباره دارم دیوانه می شوم.کتاب هایی را که دوست دارم با درد پاره می کنم.هر چه دم دستم بیاید پرت می کنم.چشم هایم  همه چیز را با ته رنگی از سرخ می بینم.به جایی رسیده ام که حتی حرف هایی را که می زنم به یاد نمی آورم.انگار کسی در من زاده می شود که با هیچ کس تعارف ندارد.کسی که من از او می ترسم و او صادقانه از من حمایت می کند.

پیوست:
سورمه عزیز خوشگلم من فکر کردم دوازدهم تولدته.از همین جا می گم خیلییییییییی تولدت مبارک.دوست دارم شش تا.شش تا هم بوس محکم.
نوشته قبلی در مورد من صدق نمی کرد.چون من هیچ آدم مجازی نمی شناسم.به خاطر کسی هم از این فداکاری های خارق العاده نمی کنم!
نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 10:58 توسط تیتا| |

به خاطر تو وبلاگمم می بندم!

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 8:48 توسط تیتا| |


Design By : Night Skin