تبليغاتX
like water for chocolate




















like water for chocolate


مژه هایم سنگین است.مه گرفته است چشم هایم.
آفتاب داغ بود.داغ خوب،شبیه نان سنگکی که تازه از تنور در آمده باشد.من تکیه داده بودم به صندلی و پاهایم را گذاشته بودم در زربفت آفتاب.مژه هایم سنگین شده بود.چشم هایم مه گرفته بود و باغ شازده پشت طلایی رنگی موج می زد.لیوانم را لبالب از نوشابه پر کردم و یک نفس خوردم.گوش هایم سوخت.لیوان را گذاشتم روی میز و فکر کردم چه مزه ای می داد همین جا می خوابیدم.کسی صندلی آن طرف میز را عقب کشید و بی تعارف نشست.نگاهش کردم و نکردم.روی او هم خاک طلا پاشیده بودند.بی مقدمه گفت:آدم ها فکر می کنند باید در مسائل مهم تفاهم داشته باشند.فکر کردم باید خواب باشم.ادامه داد:اشتباه می کنند البته.تفاهم باید در مسائل پیش پا افتاده باشد.مثلا همین نوشابه!من هم یک نفس می خورم.خندید:آدم حس می کند از مری می گذرد و به معده می رسد.فکر کردم باید به خاطر آفتاب باشد یا من توهم می بینم یا او هذیان می گوید.نگاه کردم به آسمان.یک لکه ابر هم نداشت.منتظر جواب نبود:می دانی؟من آدم ها را که می بینم همیشه دنبال ته چهره حیوانی شان می گردم.به نظرم از روی آن میشود حدس زد چطور آدمی هستند.به نظر من تو شبیه رامکالی.بهم بر خورد.حالا گربه وحشی یک چیزی.گربه اهلی یک چیزی.رامکال آخر؟چشم هایم باید برق زده باشد.از همان برق های ترسناک.
"خوب!من شبیه چه حیوانی هستم؟"
نگاهش کردم.او فقط شبیه یک آدم از خودراضی بود.از آنها که خودشان را عقل کل می دانند.اخم هایم در هم رفت:گرگ!
بلند خندید:دیدی؟تفاهم در مسائل این چنینی است.
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 16:2 توسط تیتا| |


 رسوب کرده ام.ته نشین زندگی شده ام.می توانم ساعت ها و ساعت ها سکوت کنم.نگاه کنم به چهره آدم ها و چنان بی تفاوت باشم که حرفشان پس برود.می توانم در آرامش مرگ باری زندگی کنم.نخندم.گریه نکنم فقط بنشینم و ببینم بی آنکه لذت ببرم.می توانم آرام باشم.
حرکت مختصری اما مرا براشفته می کند.بر می خیزم.فریاد می شوم.دیوانه وار در حصار شیشه ای ام می چرخم.خودم را به آن می کوبم اما...تنها در هم می شکنم.خسته می شوم.آرام می شوم.رسوب می کنم.ته نشین زندگی می شوم.
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 13:33 توسط تیتا| |

خوب؟کسی با عنوان نوشته ام مشکل دارد؟کسی با نفس این موضوع مشکل دارد؟مسئله ساده است.من از تهرانی های عوضی بیزارم و بیزار بودن کمی آن طرف تر از متنفر بودن است.این تهرانی های عوضی فکر می کنند خیلی زرنگ هستند و خیلی آخر همه چیز هستند و خیلی دمشان گرم.این تهرانی های عوضی فکر می کنند تهرانی بودن مثل ISO 9002  است که خورده روی پیشانی شان و بقیه شهرستان ها هم خیلی کارشان درست باشد یک مهر استانداردی دارند!
این تهرانی های عوضی فکر می کنند شهرستانی ها چون چشم هایشان را نمی بندند و هر چی لایق آنهاست بهشان نمی گویند خیلی ساده و احمق هستند.فکر می کنند چون به آدم های دیگر احترام می گذارند می شود سرشان کلاه گذاشت.این تهرانی های عوضی فکر می کنند چون لباس مارک دار تنشان می کنند یعنی آخر کلاس.حالا مهم نیست کل داشته هایشان همین لباس ها باشد!
حالا تهرانی های عوضی بگذارید بگویم برایتان که من یک دختر کاملاً شهرستانی هستم.نه لباس مارک دار می پوشم،نه آرایشم شبیه فاحشه هاست که جلب توجه کند،نه لهجه تهرانی دارم و نه هیچ چیز دیگر.اصلاً من زشتم و کرمانی حرف می زنم غلیظ.تحصیلاتم هم پنج دبستان است.اما به تو،تهرانی عوضی هیچ نمی رسد که نه من و نه هیچ کس دیگری را قضاوت کنی.پس خفه شو!

پیوست:
نمی دانم چرا هیچ کدام متوجه نشدید که مخاطب این پست تهرانی های "عوضی" است.نه همه تهرانی ها.
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 13:2 توسط تیتا| |

مشتری:از این کارتون های پرنسسی ندارید؟
آقای.م:نه جمعشون کردن.از این به بعد فقط کارتون های حاج خانومی داریم با چادر ملی!

پیوست:
من اگر اسمم سیندرلا بود حتماً با S می نوشتمش.
S معادل کدام س در فارسی می باشد آیا؟
نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 17:6 توسط تیتا| |


Design By : Night Skin