like water for chocolate

یک تئوری قدیمی که من چیز زیادی از آن نمی دانم می گوید:در کل سیصد نفر
هستند که (هیچ کس آنها را نمی شناسد و) در مورد تمام مسائل دنیا تصمیم می
گیرند.هر چند وقت یک بار برای مسلط ماندن به اوضاع،دنیا را دچار یک رکود
مالی ترسناک می کنند تا چیزهایی را که می خواهد از بازار حذف کنند و
چیزهایی را که می خواهد جایگزین کنند.
پنداری وقتی یکی از اعضا سنش ار 70 یا 80 سال بیشتر شد هم به جماعت یکی را
به عنوان جایگزین انتخاب می کنند و می گذارند سر جایش تا دنیا یک وقت بی
سر و سامان نشود.(و خداوند فرمود همگی با هم فکر کنید که بهترین تصمیمات
حاصل می شود)
تا اینجایش خوب...نمی دانم خوب هست یا نیست.دنیای من کوچکتر از آن است که
بخواهم در مورد این موضوع فکر کنم اما اینکه این سیصد نفر تصمیم گرفته اند
جوانی مرا به گه بکشند زور دارد.
فلذا از ایشان صمیمانه تقاضا دارم یک 70 سالی صبر کنند تا بنده به لقا الله پیوسته شر خود را کم کنم.اما حالا...خدا را خوش می آید؟
*برای برگزیدگان محدودیت سنی وجود ندارد.تمام داوطلبین با
واریز 50000 تومان می توانند فرم پذیرش همکار را برای سیصد دریافت کنند.از
علاقمندان خواهشمند است با گذاشتن کامنت خصوصی تقاضای خود را مطرح کرده تا
شماره حساب به ایشان اعلام شود.با تشکر.هیئت علمی دانشوران سیصد!

دیگر نمی خواهم بخوانمت.دیگر نمی خواهم بنویسمت.دیگر به تو فکر نمی کنم.انگار هرگز نبوده ای.انگار همیشه تمام بار دنیا بر دوش من بوده است.انگار همیشه تنها بوده ام.
به خاطر گل ها ممنون.به خاطر کرم هم ممنون.می دانی؟از روزی که ظرف ها را شستم و تو دست هایم را بوسیدی و گفتی"چه نرم و نازک.خشک شدند به همین یک بار طرف شستن."قرار است برایم کرم بخری!
یادت نیست؟همان روز که آسمان حسابی خاکستری شده بود.درخت های باغ مرده بودند انگار.بوته های زر برهنه.من تهی.ارکیده آورده بودم برای تنگ خالی ماهی ات.همان روز را می گویم!کمرم درد می کرد.خم شدم تا از پای پنجره کاغذی را بردارم.خم شدم و نفس بند آمد.انگار کن یکی با چاقوی تیز،خیلی تیز لایه نازکی از گوشتم را برید.خون در رگ هایم صدای رود می داد.من در درد جاری بودم.شعر نوشته بودی با طرح زنی که هیچ به من نمی مانست.کاغذ را گذاشتم روی میز یادگار جناب سرهنگ.
پای چشم هایم را کسی چاه کنده بود.چاه آب شور.رنگم به آسمان می زد.یادت نیست هنوز؟همان روز که بافتنی آجری رنگ پوشیده بودم.با شلوار جین.موهایم را باز گذاشته بودم.ابروی چپم را باز بد برداشته بودند!صدای باران می آمد.دیوار نم زده بود.پیک نیک گذاشتی گوشه اتاقت و رویش شلغم بار گذاشتی!
یادت بیاید دیگر حرف هایم را!گفتم این دیگر آخر عشق و علاقه توست که برایم شلغم می پزی!
یادت بیاید حرف هایت را دیگر!گفتی تا سرما نخوری.گفتی نقش بازی کردن هایمان باشد برای کافی شاپ و خیابان.باشد برای مهمانی های با کلاسی که هرگز نرفتیم.
من دست هایم خشک شده.مثل شاخه های درختان پاییز زده.چاه پای چشمانم هم.خشک شدم ببین!
| Design By : Night Skin |

