like water for chocolate
تلفن را عقب می گیرم.انگار راه نفس مرا
گرفته باشد.به آسمان نگاه می کنم و فکر می کنم فقط خدایان می توانند کمک
کنند از کوره در نروم.می دانم پرسیدن فایده ای ندارد.این طور آدم ها خیال
می کنند هر چه مرموز تر باشند جذاب تر است.قبول!همین طور است اما تا یک
جایی.جواب سر بالا دادن و گم شدن پشت کلمات که دیگر خوراکشان است.نفس
عمیقی می کشم.نقاب دختری آرام و با شخصیت را به چهره داشتن طاقت فرساست.می
نویسم:تو مرا عصبی می کنی. مردد می مانم.در اینکه خیلی کس ها و خیلی
چیزها مرا عصبی می کند شکی نیست.اما او مرا عصبی نمی کند.عصبانی می کند.می
توانم برق چشم هایش را ببینم.جوری می درخشند که وهم برم می دارد.انگار می
داند صابونم بوی هلو می دهد و شامپو ام صورتی است و می داند رفته ام برف
بازی،لیکن چون هوا سرد بوده از ماشین پیاده نشدم.انگار خبر از خال روی
کتفم دارد و می داند دهانم که بسته است دارم با زبان روی دندان های پایینی
ام می کشم.مثل دست کشیدن بی دلیل روی تمام کلید های یک پیانو.مثل گوش دادن
به صدای احمقانه شان! اما نمی داند حرف زدن با او شبیه ایستادن بالای دره های مه گرفته بود.(میان کوه های شکلاتی رنگی که انگار رویشان پودر قند پاشیده اند)از
آن دره های ایده آل برای محو شدن.مناسب برای پایان یک فیلم.هر کسی هم
هرطور خواست می تواند ادامه اش را برای خودش بسازد.هر کسی خدایی می شود
برای آن سقوط آزاد و تنها کسی که پرت شده و با مغز خورده زمین می داند
داستان دیگر ادامه ای ندارد.نمی داند حرف زدن با او مثل کرختی سرماست.مثل ندیدن هیچ چیز.حرف زدن با او مثل نا امنیست. هنوز کلماتم را پیدا نکرده ام که SMS می
زند:فقط به یکی از سوال هایت جواب می دهم.حالا لبخندش را هم می بینم که
متوجه من است.از آن لبخند هایی که به شما می گوید لباستان را بر عکس
پوشیده اید و باید انتخاب کنید که همین طور بمانید یا جلوی او لباس هایتان
را در بیاورید و درست بپوشید.با طمانینه هر چه نوشته ام را پاک می کنم.به
پشتی صندلی تکیه می دهم،خیره اش می شوم و با لبخند می گویم:من وارد بازی
تو نخواهم شد. از اولش اگر بخواهم بگویم خیلی طول می
کشد.از اینکه هوای تهران خیلی سرد بود و در این سرما من و منیر نشسته
بودیم روی سنگ های یخ تاتر شهر و "هوای تازه" ایستاده بود جلوی من و من
دست های یخ زده ام را چپانده بودم در جیب هایش و منتظر بودیم "چشم تو چشم"
مثل شوالیه قهرمان بیاید مارا پیدا کند و ما خوشبخت شویم که البته ایشان
هر چه فکر کرده بود دیده بود به ریسکش نمی ارزد.به هر حال آدم سه تا خانم
را که می خواهد برای اولین بار ببیند باید در محدوده آشنایی باشد که
بتواند خودش را نجات بدهد به موقع!سه تا خانم خوشحال دیگر هم نشسته بودند
کنار ما و یکی شان که ایستاده بود هر از گاهی نیم نگاهی به ما می
انداخت.دلمان خواست بگوییم:فکر کردی آمدی تاتر شهر هنرمند شدی؟ما خودمان
وبلاگ می نویسیم!و یک پشت چشم برایش نازک کنیم.او هم با لبخند نصفه نیمه
ای زیر چشمی ما را می پایید! دور افتادم (این خانم ها که حواس برای
آدم نمی گذارند!)نزدیک ساعت هفت بود که راه افتادیم سمت رستورانی که با
آن جمع فرهیخته قرار داشتیم.نیم ساعتی ایستادیم پشت چراغ عابر پیاده (این
دیگر چه صیغه ای است تهران باب شده؟)و سبز که شد چشم تو چشم زنگ زد مارا
پیدا کند و من هم تند تند در مورد چراغ و سرما حرف می زدم که دیدم آن طرف
خیابان ایستاده و می خندد.پنداری از ما نترسیده بود(اگر ترسیده بود که
آشنایی نمی داد.همان جا راهش را کج می کرد و می رفت و می گفت کاری برایش
پیش آمده و خیلی شرمنده است)القصه ما نشستیم دور میز ده نفره و هی نگاه
کردیم به ملت که قلیون می کشیدند،سیگار می کشیدند و قورمه سبزی می
خوردند.(ما رفته بودیم میان مردم عادی!تا همدلی مان را نشان داده
باشیم)کمی بعد که کم کم در بحر نقش های مینیاتوری در و دیوار غرق می
شدیم،همان سه خانمی که در تاتر شهر بودند را دیدیم که با یک آقای کلاه
سفیدی آمدند داخل و هی دور و بر را نگاه می کردند.تصدیق بفرمایید نمی شود
به هر کسی که دنبال هدف نا مشخصی می گردد گفت:من شکلاتم!به طور اتفاقی
قرار نیست شما پیش ما بنشینید؟اما خدا که یار بی کسان است باعث شد یکی از
ایشان بگوید:نمی دانم!من هم هیچ کدامشان را ندیده ام تا به حال.و ما حتم
کردیم ایشان همان "opium" و "papalino" و دینا و و"یار های پسری آبستن "
هستند.opium شبیه خارجی ها بود که در قالب ایرانی قرار گرفته باشند.ما که
البته به قدر کافی خونسرد ماندیم که معلوم نباشد جا خورده ایم
انشاالله.غریب می زد به چشم ما.papalino هم اصلاً شبیه تصور من نبود.لاغر
و بلند قد و رنگ پریده،با چشم هایی که انگار به خیلی دور ها نگاه می کند
یا همچین چیزی نبود.خوب بود.خونگرم و خوش اخلاق و دوست داشتنی.از آنها که
دلت می خواهد بغلشان کنی.دینا هم که با او بود با وجود تهرانی بودنش خیلی
خوب بود.ما که خوشمان آمد.(خدا را شکر آن پشت چشم کذایی را بی خیال شده
بودیم!)خیلی گذشته بود که "دن آلوارز" و "پا دراز" آمدند و ما سعی کردیم
خوددار شویم.چون دون الوارز گفته بود این جمع های وبلاگی گاه وقتی اعصاب
خورد کن می شود و ما چون از ایشان حساب می بردیم بسیار،سعی کردیم اعصاب
خورد کن نباشیم.البته او همان اولش رفت آن طرف پیش پسر آبستن و شروع کردند
به صحبت در مورد مسائل مهم.به عوض پادراز این قدر مهربان بود.این قدر ما
نترسیدیم ازش.آخر سر هم "گرگ" (ایشان هر گونه ارتباط با مرا به شدت نفی می
کنند و حق دارند.او گرگ یکی دیگر است بعد از این البته!گرگ ما ولایت
خودمان است) و پویا که گویا توی بلاگفا خیلی رئیس بود آمدند.هی دلم خواست
بگوییم "می شود یک عکس بگیریم؟ما دلمان می خواهد عکس همتان را داشته
باشیم."هی رویمان نشد. خلاصه،آنقدر زود گذشت که به حرف های مهم
و بررسی وضعیت نا بسامان وبلاگ ها و نویسنده هایشان نرسیدیم. یعنی یک کم
رسیدیم.در این حد که نشستمان وجه فرهنگی به خود بگیرد.تازه
داشتیم مشکلات جامعه بشری را بررسی می کردیم که ما را با احترام انداختند
بیرون.ما البته ناراحت نشدیم چون می دانیم هیچ کس تحمل ما روشنفکران
فرهیخته با شعور را ندارد. *لینک نمی شوند.نمی دانیم چرا: هوای تازه: چشم تو چشم: http://eye2eye.blogsky.com پپلینو: http://www.papalino.blogfa.com/ ویار های پسری آبستن: http://mddm.blogfa.com/ opium: دن آلوارز: http://16.blogfa.com/ پادراز: http://paderaz1982.persianblog.ir/ گرگ همسایه: http://simi.mihanblog.com/ و بدین ترتیب ما به تهران اندر می شویم!پسون فردا که همان سه شنبه باشد با طیاره می آییم و دو روز بعدش که پنجشنبه باشد با طیاره بر می گردیم.(طیاره ذکر شده جهت کلاس گذاشتگی می باشد).یک قرار مهم یواشکی با یک نفر هم گذاشتیم.قرار است کیف را نزدیک پل تحویل بدیم و پول را بگیریم!!!خلاصه به تاخت می آییم و به تاخت بر می گردیم. دلمان می خواهد تنی چند از وبلاگنویس های معظم را هم ببینیم.لیکن چون خجالت دهاتی واری در وجودمان موج می زند رویمان نمی شود.بیشتر می ترسیم خانم ها کلاس گذاشته نیایند ما بمانیم و یک عالمه آقا!متوجهید که!وقتی یک خانم باشی آقا ها می نشینند به هروکر و حرف در مورد (زبانم لال)سیاست و (خدا به دور)فوتبال و یحتمل ما به خودمان بیاییم داریم پذیرایی می کنیم و یک لبخند یخ بسته هم چسباندیم به صورتمان.خلاصه از تمام علاقمندان و دوستان و هماهنگ کنندگان خواهشمند است هم اکنون یک یاری سبز برسانند. قربان قدمتان پیش پیش.
زندگی که تخمی
زندگی گه تخمی
........
پیوست:
زندگی گه تخمی یعنی دو تا کامنت اول این پست!
یعنی فیلتر،یعنی آدمای زبون نفهم،یعنی اعصاب خوردی،یعنی فقدان.حالا فقدان هر گهی!
حتماً باید پاکتش کنم که بشه نامه؟
| Design By : Night Skin |

