تبليغاتX
like water for chocolate




















like water for chocolate

سرگرمی اخیرم شده 360 گردی!

شما شهری ها چی می گویید بهشان؟داف؟این همه داف کی تولید و به بازار ارزه شده؟همه برنزه با موهای طلایی و گونه های برجسته و لب های قلوه ای (ماشالله!)چشم ها هم که همه آبی!کی با فرنگی ها وصلت کردیم رنگ و رومان باز شده؟؟؟

شما شهری ها به آقایان خفن چی می گویید؟(ما هیچی نمی گوییم!وقتی ببینیم دچار شک شده از حرف زدن می افتیم!!!)از اینها چقدر در این 360 موجود است!!اینها کجا بودند؟ما چرا نداریم؟چه وضعیست؟همه چی در ولایات توظیع می شود جز این نوع خاس از محصولات؟پس برابری کجاست؟اصلاً این حق مثلم ماست.بیا!دچار لکنت زبان شدم باز.

شیطان(که لعنت خدا بر او باد) می گوید بروم یک لباس خفن بپوشم در پارکینگ خانه مان با بنز بابا جانم عکس بگیرم بگذارم همه رویشان کم شود.بدی اش این است که شیطان(که لعنت ما هم بر او باد)خبر مرگش نمی گوید پارکینگ و بنز را از کجا بیاورم(در ولایان هنوز حیاط موجود است).تازه لب هایمان را هم باید درست کنیم، گونه هایمان را هم،موهایمان را هم،هیکلمان را هم،مهم تر از همه دامن تور توری هم می خواهم.

سرگرمی دیگرم شده پیدا کردن یک وبلاگ خاک گرفته و خواندن تمام آرشیوش به اضافه کامنت ها.این هم خیلی جالب است.از این همه وبلاگ مادر فرزندی آدم دچار شگفت زدگی می شود(من زیاد دچار این حالت می شوم.از همین میترای هوای تازه بپرسید به شما می گوید که در برابر هر حرفی من با چهره ای متعجب می گویم :اٍ!!!و دوباره و ده باره گوش می کنم!)آن خیلی وقت پیش ها فقط یک نوشی و جوجه هایش بود.حالا مادر ها محدود شده اند به مادر بودن و می خواهند تمام خاطرات بی ربط و با ربط کودک مربوطه را بنویسند.اینکه چند بار پی پی کرده و چند بار جیغ زده و غیره.حالا کار نداشته باشید من هم هر از گاهی رفته ام کامنت "الهی!!!چه خوشگله" گذاشته ام.به هر حال من هم دستخوش احساسات می شوم.حالا این مهم نیست. نهایت چهار پنج سال بعد درشان تخته می شود.اما جالب تر از این وبلاگ ها وبلاگ های بامداد خماری هستند.ازدواج های نا فرم و فرار از خانه و تنها در تاریکی و همین جوری پیش برود به sex and the city  هم میرسد.باز هم کار نداشته باشید من یکاره برای پست آخرشان کلی ابراز همدردی کامنت گذاشتم و بعد که آرشیوشان را نگاهی انداختم انگشت ندامت به دندان گزیدم و با خودم گفتم "تو خری ، بقیه هم لنگه تو!" ننویسید این خزعبلات را،ننویس جان من،عزیز من!آخر چه فایده دارد این دورغ های شاخدار را به خورد ملت می دهی؟حالا من دروغ بگویم باز یک چیز معقولی می گویم،تو دیگر می زنی به صحرای کربلا!خسته کننده تر از این وبلاگ هایی هستند که دو تا عاشق قرار است به هم برسند.یاد کلاغ پر می افتم که با منیر رفته بودیم.خواب رفتیم توی سینما!رسیدن این ها به هم یک مکافات است،نرسیدنشان یک مکافات دیگر.(مثل وبلاگ من!!!!) اما کابوس واقعی این وبلاگ هایی است که یک زن شوهر دار می نویسد و از روزمرگی هایش می گوید و چند تا پستش را بخوانی باید چهار پا باشی که نفهمی نویسنده پسر است!!! ها؟اگر فکر کردید می گویم درس خواندن هم جز سرگرمی های اخیرم شده اشتباه کردید.

پیوست:من در شناختن فاحشه ها بسیار کند می باشم.به طوری که خیلی وقت ها که کسی را نشانم می دهند که اینکاره است،با قیافه ملنگی می گویم این حرف ها کدام است یک کم آرایشش ضایع است حالا!اما این 360 که خدا آن را فیلتر کناد آباد کرده همه جا را.رسماً طرف اعلام کرده.آنهم به شیوه نوین.با نرخ همه چیز.من آنجا چه کار داشتم؟نمی دانم!پنداری گذرم افتاد!!!!  

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 16:42 توسط تیتا| |


به قول مادربزرگم چهار ستون بدنم دارد می لزرد،همچین که صدای تلق تلق استخوان هایم را می شنوم.فکر می کنم از اولش پیچ و بستم را محکم نکرده اند یا روغن کاری ام عقب افتاده؟به قلبم هشدار می دهم یک ربع ساعت صبر کند.بعد می خواهد بایستد از طپیدن،میلش هم می کشد آن قدر گیس بکند و هوار بزند تا هزار تکه شود.اما تا پایان این نمایش احمقانه باید تحمل کند.حداقل به عوض این همه سالی که با هم زندگی کردیم. نگاهش می کنم.به خودش قیافهء " کلافه هستم" را گرفته است.با اخمی که چهره اش را پوشانده و تاسف و درد.آدم به دیدنش یاد ابراهیم می افتد وقتی هاجر را ول کرد به امان خدا و برگشت پیش سارا و خیالش هم راحت بود که به فرمان خدا شر زن و توله اش را کم کرده است!یا به مسیحی می ماند که صلیبش را به دوش می کشد و دلش خوش است خدا دارد با لبخندی از سر مهر به این همه بدبختی اش نگاه می کند.ملتفدید؟ یعنی طوری دارد نگاهم می کند که هر کس نداند خیال برش می دارد برای رضای خدا بوده.آخ از غریبی خدا! فکر می کنم حالا چرا ایستاده ام و نگاهش می کنم،آنهم وقتی نرگس های نحس را بغل زده ام و گذاشته ام آبشان به خورد لباسم برود؟باید پیش از آنکه دستش را بگذارد روی قلبش بروم.باید قبلش دست هایم را نشانش بدهم.باید بگویم"درست است که او بازیگر قابلیست اما ما تازه به هم نرسیده ایم.یعنی خیلی وقت است همدیگر را می شناسیم.یعنی حنایش برایم رنگی ندارد.یعنی دست های سیاه شده ام دیگر رنگ نمی گیرد"قبل از آنکه از درد خم شود باید بروم.اگر نه باید گل هایم را بیاندازم روی زمین و خاطرم نماند کیفم،کی؟کجا؟از دستم افتاده است.از همین بی خبری های تلویزیونی دیگر و به او بگویم:عزیزم!و عزیزمم بوی سار بدهد.بوی فکر هایی که از میان مایع لزج مغزم بیرون می کشم و روی زبانم مزه مزه می کنم.پایم درد می کند.باید برای دیشب باشد که از روی اسب افتادم.دیشب خواب دیدم من گل سر سبد دختران ایلمان هستم. حالا فامیل ما توی بیابان چه غلطی می کرد یا من روی اسب،نمی دانم!لبخند می زنم.لبخند یک وری مسخره ای که شبیه آدم های سکته ای ام می کند:"بیزارم از ملاقات هایی که در سکوت پیش می آیند و در سکوت تمام می شوند."چشم هایش رنگ خون گرفته است.این یکی دیگر جدید است.کتی پری لا به لای فکر هایم هوار می زند:

He said it's over

And i could really go

For a cup of coffee
And an overdose

 

تا بگوید؟"من هرگز نگفتم...!"من رفته ام.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 22:43 توسط تیتا| |

اگر جوکر را چند روز پیش نمی دیدم شاید هرگز خبر نمی شدم که گرگ چه می کند.همان طور که گرگ نخواهد دانست دارم قرص ها را باز می کنم تا مشتم پر شود.

جوکر را قبل از عید پیدا کردم،وقتی می رفتم برای میز کنار پنجره گرگ از مغازه تاریک و دلگیر ورودی بازار مسگر ها پته بخرم.با بهت اطراف را نگاه می کرد.بهت کسی که نقشی از پیش تعیین شده را بازی می کند!رد شدم، بوی بهار می داد،بوی مطبوع تازگی.

"خانم؟"

برگشتم،جوری که انگار هیچ زن دیگری آن اطراف نیست.مثل کسی که نقشی از پیش تعیین شده را بازی می کند.شانه هایش را بالا برد و با لبخندی معصومانه گفت:"بازار مسگر ها کجاست؟گم شدم!"

"سلام!"با همان نگاه گیج دیدمش.چطور یادم رفته بود از پشت عینک چشم هایش چطور برق می زند و یادم رفته بود "س" ها را نمی تواند درست تلفط کند و یادم رفته بود شبیه شخصیت های کارتونی راه می رود.به نظر واقعی نمی رسید.بیش از حد فانتزی بود.نپرسیدم آنجا چه می کند،می دانستم قیافه ای متفکر به خودش می گیرد و می گوید "اتفاقی!"پرسیدم:"از گرگ چه خبر؟"و او با اخم گفت:"دارد سقوط می کند".و من برایش گفتم آقای متمول با یک پالتو مارک فلان دوباره آمده است و آقای فوق لیسانسیان دوباره تماس گرفته است و مادر جوجه(که از بخت بد یکبار جواب سلامش را دادم)آنقدربه خانه زنگ زده تا برای امر خیر بیاید که دلم می خواهد بمیرم!

و تازه فهمیدم دلم می خواهد بمیرم.نه چون ناراحت یا عصبانی یا ناامید هستم.فقط چون...حوصله ام از زندگی کردن سر رفته است و هر چه فکر می کنم خاطرم نمی آید این بیست و پنج سال را به چه منظور گذرانده ام.بعد از توت فرنگی ایستاده بودیم،یکی از کوچه های امام جمعه و او سرم را گذاشته بود روی شانه اش و من داشتم گریه می کردم و فکر می کردم الان است که لباسش از آرایش به هم ریخته من رنگی شود.

می نویسم:نوشته هایم را بسوزانید.هم دفتر خاطرات هایم هم داستان ها و باقی چیز ها...

آن خیلی وقت پیش نوشته ای شبیه این را به گرگ داده بودم و تاکید کرده بودم نگذارد مرا چال کنند!حالا از کجا معلوم بفهمد؟به موقع برسد؟دلم از تنها ماندن در گور گرفت.قرص ها به اندازه مشتم شده است.می خندم: "حالا می توانند بگویند یک مشت قرص خورد و مرد"برای خود نمرده ام گریه می کنم.چشم هایم را می بندم.  صدای بلند خواننده ای که نمی دانم چه می خواند می آید.چشم هایم را باز می کنم.مامان هاج و واج،با بهت کسی که نقشی از پیش تعیین نشده را بازی می کند،در درگاه در ایستاده است.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 10:28 توسط تیتا| |


"سه شنبه بود یا شاید سوم ماه.شاید هم خیال می کنم،شاید هم برای سه شنبه هایی است که هیچ کس نمی داند چطور سر می شوند و ما دیگر عادت کرده ایم.انگار یک اتفاق عادیست.کاملاً عادی مثل تمام روزهایی که ارغوان دنبالم می آمد.

یادم هست شیفت صبح بودم،سر ظهر بود و من پشت در ورودی مدرسه با نازنین،اسمی بازی می کردیم. پانسمان چشم راستم را هنوز باز نکرده بودند.ارغوان که آمد،چک کرد دفتر مشقم را جا نگذاشته باشم و مداد رنگی هایم را گم نکرده باشم و نامه ای از مدرسه نداشته باشم.چانه مقنعه سفیدم را از بغل گوشم پایین کشید،تلاشی برای پاک کردن خاک از روی مانتو ام نکرد.ارغوان جلو افتاد و من پشت سرش هن هن کنان می دویدم.ظهر ها معمولاً می رفتیم خانه مامان جون تا بعد از ظهر که جناب سرهنگ بیاید دنبالمان.آنروز اما ارغوان ایستاد کنار خیابان تا تاکسی بگیریم و اخم هایش را چنان در هم کشیده بود و به جایی آن دورها نگاه می کرد که ترسیدم چیزی بپرسم.گمانم دلش نمی خواست جلوی دو سه دانشجویی که آن طرف تر ایستاده بودند نشان بدهد که من خواهرش هستم.شاید خجالت می کشید.شاید من همان بچه نق نقو و لوسی بودم که او فکر می کرد.آفتاب می زد وسط سرم.صدای اذان از نمی دانم کجا می آمد و من دلم قورمه سبزی می خواست.تا تاکسی بیاید یک بند غر زدم.اینها را می گویم نه چون همه اش خاطرم مانده،بیشتر برای حرف های ارغوان است که بارها تکرارشان کرده.شاید خودش هم دیگر یادش نیاید،شاید خودش هم فکر می کند که این کار ها را کرده است. بعضی چیزها به مرور زمان ارزششان را از دست می دهند.مثل واقعیتی که پیش آمد.

تا به خانه برسیم فهمیدم مامان جون رفته خانه خاله اینها و ارغوان کلید ها را از مامان گرفته است که برویم خانه.صدای شهر تا چند متری دیوار باغ می آمد و بعد به قول ارغوان به ملک اربابی جناب سرهنگ وارد می شدیم.ارغوان کلید انداخت اما در باز نمی شد.با قفل کلنجار رفت:لابد کسی یادش رفته کلید را از روی در بردارد.حالا که فکرش را می کنم باید از همان جا می فهمیدیم کسی باید داخل باشد.اما کودکی من و بی حوصلگی ارغوان که دلش درد می کرد مانع شد.راه افتاد سمت در عقبی.در را برایم باز کرد و گفت بروم داخل و خودش می رود از سوپر تن ماهی بگیرد.می دانستم مرا نمی برد.هیچ وقت مرا نمی برد.کیفم را روی زمین کشیدم و داخل شدم.باقی اش خاطرم مانده.جوری که کسی باور نمی کند.خانه بوی خنگی می داد.دنبال مکان امنی برای برای پنهان کردن سیب نیم خورده ام می گشتم که زنی از اتاق جناب سرهنگ بیرون آمد.موهای قهوه ای اش موج خورده بود و تا کمر می رسید.شلوار جین آبی پوشیده بود و نیم تنه اش برهنه بود.برهنگی اش اما شبیه مادرم نبود وقتی مرا حمام می کرد.شبیه ارغوان هم نبود وقتی زیر گلویم را می سایید و من جیغ می کشیدم.آن روز لغاتم آنقدر محدود بود که تنها می گفتم زیبا.حالا می توانم جایش وسوسه انگیز بگذارم.نگاهم کرد و خندید.رو به اتاق گفت:"سرهنگ!بیا تحویل بگیر."قرار بود خانه نباشد.سرکار یا خانه دوستانش یا باغ کوهپایه.فقط نباید خانه می بود.احساس گناه می کردم.بیشتر از آن می ترسیدم.از خانه بیرون دویدم.بی آنکه پشت سرم را نگاه کنم می دویدم.گریه می کردم و نمی دانستم چرا.پانسمانم خیس شده بود وقتی به ارغوان رسیدم.بینی ام را بالا می کشیدم و سعی می کردم به او بگویم زنی در خانه است که قیافه اش هیچ یادم نمی آمد.شلوار جین آبی پوشیده و موهایش تا کمر می رسد.می خواستم بگویم وسط راه زمین خورده ام و آسفالت های کنده شده به دستم فرو رفته.به جایش هق هق کنان گفتم سیبم را نخوردم.به مامان نگو!

دیگر کار نداشته باش وقتی فهمید کلید ها روی در جا مانده و من تمام راه را دویده ام تا این را بگویم چقدر عصبانی شد.آنروز مجبور شدیم برویم بیمارستان پیش مامان و تا عصر صبر کنیم تا جناب سرهنگ بیاید در را باز کند و من بی شام بخوابم تا دیگر کلید را جا نگذارم.یکی دو هفته بعد که برای مامان جون گفتم دعوایی راه افتاد.اما پدرم زیر بار نرفت.گفت آفتاب به مغزم خورده و با آن یک چشمم دچار وهم شدم."

خندید:"به هر حال اتفاق خاصی نیفتاد.یک مدت بعد همه ترجیح دادند فکر کنند من اشتباه دیده ام."شانه بالا انداخت"شاید هم این طوری برای همه بهتر بود.اما حداقلش من طور دیگری بزرگ شدم.خودم را طور دیگری بزرگ کردم.البته جناب سرهنگ هنوز هم سه شنبه ها شیک می پوشد و از خانه می زند بیرون.کسی هم نمی داند کجا!"

گرگ تکیه داده بود به چهارچوب در و مارا نگاه می کرد:"چه خاطرات احمقانه ای را تعریف می کنی!"

سین با لبخند گفت:"می خواستم بداند پسر چه پدری هستی عزیزم."

به من چشمک زد.


نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 13:42 توسط تیتا| |


عصبانی ام.آنقدر که دیگر با یاد آوری SMS های دیشب پسر آبستن خنده ام نمی گیرد.آنقدر که صمغ چسبناک روی دستم هم مهم نیست.آنقدر که دیگر به فیلتر بودنم هم اهمیت نمی دهم.اگر چه نمی دانم کدام یک از نوشته هایم چنین چیزی را توجیه می کند.وبلاگ دیگر هم نمی زنم.اسمش را هم نمی گذارم دختری با گوشواره های مروارید،اسم همان وبلاگی که صد سال پیش داشتم.گیرم حالا دخترهایی که با گوشواره های مروارید جلوی "یان" می ایستند تا احساسی را که هست،می دانند که هست از حرکت قلمو بر بوم بخوانند زیاد شده.اما آنوقت هنوز فیلمش را نساخته بودند،کسی هم آنرا نمی شناخت.مثل زندگی پنهانی زنبور ها که دو روز دیگر که فیلمش به بازار بیاید همه می روند یک وبلاگ به نامش ثبت می کنند.اصلاً هر چی،نمی شود که بیایند به آدم بگویند:تیتا بودن کافی است،از فردا گریت باش یالیلی یا هر چی!

درد بازوی چپم را محکم گرفته است و فشار می دهد.دیوانه ای با قدم های سنگین در قلبم راه می رود.من لرزش حوضچه های خون را زیر پایش حس می کنم.می خواهم به موضوع خوشایندی فکر کنم.مثلاً همین حرف های پسر آبستن که خدا حفظش کند یا...دیشب که یلدا بود و من صد سال تنهایی ورق ورق شده ام را دویاره برای خواندن برداشتم و فکر کردم من چقدر شبیه خوزه اول هستم.دیوانه،گیج.و چقدر همه مرا باور ندارند.باید فکر کنم که امشب بروم سری به کتاب فروشی "سلام دوست من" بزنم برای گرفتن مثل آب برای شکلات.باید فکر نکنم که چقدر از کوچکی دنیایم بیزارم.

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 12:18 توسط تیتا| |


Design By : Night Skin