like water for chocolate
زنگ می زنم.اطراف را می
پایم مبادا کسی متوجه من باشد.مثلاً همین مردی که با دوچرخه رد شد.یا صاحب مغازه
کناری که دم در نشسته و پاهایش را دراز کرده و انگار دارد چرت می زند.صدای زن از
اف اف می آید:"بله؟"جواب می دهم:"وقت داشتم." و سعی می کنم با
لحنی عادی بگویم.از پله های آرایشگاه آیدا بالا می روم.کفش هایم را در می آورم و کنار
کفش زنانه مشکی و کفش اسپرت صورتی می گذارم و داخل می شوم.دور میز شش نفره ای که
در پذیرایی کوچک آپارتمان گذاشته شده دختری هم سن و سال من نشسته است.در نظر اول
زن را نمی بینم که در آشپرخانه کنار گاز ایستاده.زن سوال می کند:"فال قهوه؟"با
لبخند سر تکان می دهم که فال قهوه.دختر کیفش را از جلوی من بر می دارد.باید برای
حالت نشستنم باشد.میل رفتن که همیشه در من است باعث شده لبه صندلی بنشینم.کیفم را
سفت بچسبم و آماده دویدن باشم.زن به کسی در اتاق که من نمی بینم می
گوید:"کارت طول می کشد؟"در جوابی که نمی شنوم سر تکان می دهد:"پس
من همین جا می نشینم."از قهوه های تیره ای که فنجان را تا یک سوم پر کرده است
بخار بلند می شود.دختر دستش را می گذارد روی کارت های تاروت و چشم هایش را می
بندد.من فکر می کنم چیزی باید می خواندم؟با کدام دست فنجان را باید بگیرم؟به کدام
سمت باید بچرخانم؟زن کارت ها را روی میزی پخش می کند که با رومیزی گلدوزی شده سیاه و
نایلون برای حفاظت از آن پوشیده شده.کارت ها پر از نور است.پر از زن های خندان و
شوالیه های سوار بر اسب.درد جایی بالای قلبم می زند و قلبم انگار نشتی داشته باشد
و خون را زیر پوستم می پاشد.سینه ام از گرمای خونی که زیرش پخش می شود خیس است.نگاه
می کنم به زن،موهای کوتاهش را قهوه ای کرده است.قهوه ای تیره.در نوری که از جای خالی یک پر
پرده عمودی روی موهایش می ریزد ته رنگ شرابی به خود می گیرند.می خندد،به دختر که با
جدیت نگاهش می کند می گوید:"چقدر نا امیدی!"و من متوجه تتو خط لبش می
شوم که باید تجدید شود و حالا جای سرخ و ورم کرده اش بیشتر به زخم می ماند.شروع می
کند."خواستگاری...مردی که می آید...گره ای که در کارت افتاده...دشمن ها... رابطه....
حسادت."خنده ام می گیرد.اگر این حرف ها را به من می زد مناسب تر بود.نمی
خندم.یادم می آید برای کار مهمی آمده ام.ساعت ها فکرم را منحرف می کنند.یکی به
دیوار آویخته،درست زیر آیت الکرسی.آن یکی را روی میز تلویزیون گذاشته،بالای تصویر
گیشاهایی که تنها از فرم ایستادن و لباس هایشان قابل تشخیص هستند.و آخری را روی
پیشخوان سنگی آشپرخانه.پاندول هایشان کمابیش با هم حرکت می کند.چپ راست،چپ
راست.دوباره به حرف هایش گوش می کنم:"کسی که توی اسمش M داشته باشد می شناسی؟"فکر می
کنم"مگر اسم و فامیلی بی میم هم می شوم؟"دخترک گیج است.در جواب تمام
سوال ها:"نمی دانم!شاید!احتمالاً"می گوید.زنگ در تا به حال دو بار به
صدا در آمده.دور میز سه نفر دیگر نشسته اند.دو خواهر و زنی که موقع راه رفتن می
لنگد.فکر می کنم شبیه فاحشه خانه هاست.یک جور پرده دری ناخوشایند دارد.انگار همه
ما زن های هر جایی هستیم و قرار است هر چه داریم جلو همه عرضه کنیم.کسی که من
ندیده بودم از اتاق بیرون می آید.دختریست بیست و چند ساله با موهای بسیار زرد که
ریشه های تیره اش آنقدر بلند شده که جلب توجه کند.سعی می کنم واکنش نشان ندهم به ابروهایش
که احتمالاً مثل من گذاشته پر شوند و سبیل هایش که بر خلاف من بر نداشته!تلاش
مزبوحانه ای کرده است برای پنهان کردن موهای صورتش زیر قشر ضخیمی از کرم پودر یا
ضد آفتابی بسیار سفید که روی پوستش ماسیده است.فنجان مرا بر می دارد و به من می
گوید در اتاق منتظر باشم.فکر می کنم تمام اینها تقصیر آن مردک کیمیاست.پیرمردی با
چشم های خاکستری که در کتاب فروشی خاک گرفته ای نزدیک مشتاق تمام روز را به تعبیر
خواب و استخاره می گذارند. منتظر ماندم تا قران و
مفاتیح را به مرد سیاه سوخته ای بفروشد و به زنی که کتاب رمل و اسطرلاب می خواست
بگوید این کارها جواب نمی دهد و به جایش برای بچه اش کار پیدا کند که افسرده نباشد.به
من نگاه کرد.گفتم :"استخاره می خواستم".با بی تفاوتی گفت"برای چی؟"گفتم"یک
کار مهم.کاری که نمی دانم باید انجام بشود یا نه." "باید بروی با دو تا آدم
مشورت کنی.استخاره جواب نمی دهد"و بلند شد تا پشت کتاب های خاک گرفته اش گم شود.نگاه
کردم به پایین کت سبزش که دوختش باز شده بود مثل دم بی شکلی پشت سرش پر پر می
زد.آمدم بگویم:مرتیکه،مگر خدا اگر و امایی شده که به یک سوال جواب بدهد یا ندهد یا
تو مگر چه کاره اش هستی؟به چادری ها که خوب جواب می دهی.نکند خدای تو گیر دو تا
شوید موی من است؟خواستم اضافه کنم:"به مامان بزرگم می گویم برایم استخاره کند
از تاپاله گهی مثل تو هزار بار با خدا تر است."اما نگفتم.یادم آمد اینجا
مشتاق است،برِ قدمگاه.یک بار دیدی حق دوستی کشید و ملت ریختند زدنم و بلکم کارهای
دیگر.با عصبانیت بر گشتم.از بوی زیره و کلمپه و روغن جوشی گذشتم.از کنار سبزی های
پلاسیده و مردی که بوی چوب می داد و جرقه های که از آهنی که می بریدند با اطراف می
پاشید.نه به پسری که می خواست تستر عطر بدهد توجه کردم نه به پلیس خوشتیپ راهنمایی
رانندگی که طوری لم داده بود انگار الگانس را پدرش برایش خریده و به همه گفتم
مرتیکه و همه را توی دلم گفتم. زن روبرویم می نشیند و
توضیح می دهد دست چپم را روی کارت ها بگذارم و نیت کنم.چشم هایم را می
بندم:"خدایا برود یا نرود.خدایا این خیلی مهم است.دل به کار بده."فکر می
کنم الان است که با رو کردن کارت ها جا بخورد و بگوید:"پناه بر خدا!هرگز چنین
چیزی ندیده ام".پیش از آن که شروع کند زنی که می لنگید می آید و در مورد
دعایی که با صد هزار تومان خریده است حرف می زند و این که مشکلش بر طرف نشده.نگاه
می کنم به بیرون.از پنجره این اتاق می توانم زمین بایری را با چند درخت لخت و
باریک ببینم.از سیاهی بزرگ روی زمین می فهمم جایی که سده را هفته پیش سوزاندند باید
همین جا باشد. زنی که می لنگد را هر طور
شده از سر باز می کند و کارت های مرا رو می کند.الان است که بگوید.الان است که با
وحشت بگوید:"نه من در این مورد نظری نخواهم داد."با صدای یک نواختی شروع
می کند:"شکست عشقی داشته ای.کسی خواهد آمد.خوشبختی و نور و موفقیت و
..."می پرسد:"بهنام می شناسی؟"با تعجب می گویم:"بهنام؟هژده
ساله بودم می شناختم "و نمی گویم یکاره پسر کولوچه ای بود و نمی گویم هم را
ندیدیم.می گوید مرا زیر نظر دارد.جلوی خودم را می گیرم که نگویم این بنده خدا شمال
است و روحش هم از من خبر ندارد.حق به جانب می گوید:"این آدم گره در کارت انداخته.سورهء
جن را بخوان و یاسین فقط همین ها نجاتت می دهد.سوالی داری؟"دلم می خواهم فرار
کنم.احساس می کنم شبیه پینوکیو شده ام در شهربازی!انگار بین تمام این آدم ها فقط
من اینرا فهمیده ام و چه دیر.دست می کشم به گوش هایم.خیلی دیر! به مامان بزرگم تلفن می
زنم."برای من یک استخاره می کنی؟"و در دلم می گویم:"موضوع مرگ
زندگیست "و این اولین باریست که موضوع مرگ و زندگی را می فهمم.در آینه ماشین
تمام حرف هایی را که به زنک می خواستم بگویم می گویم.به خودم امیدواری می دهم:شاید
هم "او" تمام این حرف ها را زده که دل مرا خالی کند.تصویر درون آینه با بی
صبری می گوید:دارم فکر می کنم تو چقدر خری؟ با هم می خندیم.شبیه
رابرت دنیرو در Taxi
drive شدیم که رو به آینه می پرسید:"با من
بودی؟با من؟کس دیگه ای که اینجا نیست"و اسلحه اش را می کشید.فرصت نمی شود فکر
کنم با اسلحه چه کارها که نمی کردم.مامان بزرگم تماس می گیرد:"خیلی خوووب
اومد.ایشالا عاقبت به خیر شی.کی هست حالا؟" پیوست:چه قدر زر زدم! این عنوان هیچ ربطی به نوشته من ندارد.چند روزی حالم خوب است،باید به خاطر هوا باشد که درست شده مثل هوای پیش از عید.انگار در و پنجره ها را برای خانه تکانی چار طاق باز گذاشته باشی و بگذاری بوی خاک و سرمای خوشمزه اسفند پوستت را دون دون کند!حالا همین طور است.صدای موسی کو تقی ها می آید و زمین خیس است و بوی عیدی که نمی آید دست هایم را پر کرده است.خلاصه هوا جوری است که آدم دلش می خواهد گیوه هایش را ورکشد و برود قدم بزند.دل آدم شیراز می کشد.مثل اردوی دانشگاه که برده بودنمان.فرغون فوغون دل خوشی خالی کرده بودم توی دلم.باران می آمد؟یادم نیست اما بهار بود.بهار،بهار نارنجی! حالا حتی انتگرال هم به بدی گذشته به نظر نمی رسد.البته "سری" همچنان وحشتناک است!!!!!!حالا هیچ چیز خیلی بد به نظر نمی رسد! البته احساس می کنم کسی بی وقفه روی مهره های کمرم با چکش می کوید.نه آنطور سخت که در هم بشکنم،در حدی که بفهمم زن بودن تبصره و ماده زیاد دارد.خلاصه زندگی بر چرخ دنده های فرسوده اش می چرخد.به نظر می رسد کسی روغن کاری اش کرده است که دیگر سو صدای کر کننده اش اعصاب مرا ریز ریز نمی کند! گیوه هایم را ورکشم و انتگرال نشخوار کنم.باشد که رستگار شوم! قطعاً برای شما هم پیش آمده ناگهان به شهود برسید و بگوییم:"یافتم!یافتم!" حالا من به شهود رسیدم.نیازی نیست بر اساس هنجار های دیگران زندگی کنم.خودم را در قالبی که می پسندند جا بزنم.برای خوشامد آنها به حرف های کسل کننده شان گوش کنم یا اظهار نظر های سطحی شان را تایید.من همسر یا فرزندی ندارم که نگران احترام گذاشتن یا نگذاشتن دیگران به آنها باشم،قرار هم نیست داشته باشم،پس برای خودم زندگی می کنم.احترام خودم؟هیچ کدام از این آدم ها انقدر اهمیت ندارند که من برای احترامشان قائل به ارزش شوم. وقتش است روی راحتی لم بدهم و زندگی را شروع کنم.این بار آنطور که دلم می خواهد!می توانم با خودم حرف بزنم و بخندم و کافی شاپ بروم.می توانم برای خودم کادوی والنتاین بگیرم،حقیقتش هنوز خودم را بیشتر از تمام آدم ها برای کادو گرفتن می پسندم. پیوست:حساب آقای گیلاس و خانواده ام جداست.آقای گیلاس؟بگذارید یک چایی با هم بخوریم!


| Design By : Night Skin |


