تبليغاتX
like water for chocolate




















like water for chocolate

تابستان ها از همان وقت که فینگیلی بچه ای بودم برایم مزه دیگری داشت.تمام سال تحصیلی همراه مامان و بابا باید از خانه می زدم بیرون.غالباً گیج و خوابالود تحویل مهد کودک یا مامان بزرگم می شدم و به قدر دو شیفت همانجا می ماندم تا مامان و بابا بتوانند کار کنند و برایم بهترین ها را بخرند.درست است که کفش تق تقی هایی که خاله سارا اینها از خارج آورده بود را پیدا نکردیم اما به جایش آن کفش های فیروزه ای را برایم خریدند که رویش سگک داشت و چقدر سکندری خوردن با آنها را دوست داشتم.تابستان ها که می شد برای خودم خدایی می کردم.مثل جوجه ای می شدم که زیر پر و بالش گرفته اند،از این جوجه رنگی های نحیف و یک ریز حرف می زدم برای مامان،برای خودم،برای گلدان های توی پاسیو،برای درخت اقاقی پشت دیوار،برای همه.تابستان های گرم کرمان پر از خاطره هایست که درست خاطرم نمانده است!من و مامان که دنبال اتوبوس می دویدیم و من که داد می زدم عجله کند و اتوبوس الان است که برود.چادر مامان موج می خورد،بوی مادری می داد.دیگر شبیه دختر بی حوصله و بی تفاوت مهد کودک نبودم.عکس های آن سال ها را که نگاه کنی می بینی همه جا جدا ایستاده ام.همه جا نگاهم شبیه جوجه های رنگی نحیفیست که تک افتاده اند و وقتی توی مشت می گیریشان قلبشان تند تند می زند.

بزرگ تر شده بودم اما نه آنقدر که نتوانند بغلم کنند.نزدیک های خانه توی پیکان طوسی خودم را به خواب می زدم.گاهی خر و پف هم می کردم که یعنی خیلی خوابم.بعد بابا می گفت:حیف تیتا خوابه!اگه نه می رفتیم ساندویچ می خوردیم و من از جا می پریدم و می گفتم که بیدارم و می توانیم برویم و به خانه که می رسیدیم باید از پاهای خودم استفاده می کردم.آخر باری ها دیگر فهمیده بودم کلک می زنند.همین که می گفتند می خواهیم برویم خانه دایی علی اینها یا برویم ساندویچ بخوریم یا برویم شهر بازی،بلند می گفتم:دارید دورغ می گید.منم خوابم!

بابا را سال ها بعد شناختم.نه اینکه وقتی بچه بودم برای من و سارا و سمیرا و سحر جادو نکرده باشد و زیر قالی برایمان بادکنک و آب نبات های رنگیظاه ر نکرده باشد یا آنقدر قلقلکم نداده باشد که از چشم هام اشک بیاید اما...دیوار سختی بین ما بود.حالا پنج شش سال است که همه چیز بین ما عوض شده.می بینم دوستم دارد می فهمم دوستش دارم و تمام دعواهای دیکته نوشتن سال های اول دبستانم را می گذارم به حساب اینکه می خواست خط خوبی داشته باشم و حالا ندارم.

خیلی سال گذشته است.دیگر وقتی به خانه بر می گردم تابلو مغازه ها را با صدای بلند نمی خوانم انهم به اشتباه.دیگر به چشم مانع به والدینم نگاه نمی کنم.دوستی شان آرامش بخش و امن است.دوباره شده ام جوجه رنگی (این بار نحیف نیستم!!!) و می دانم از هر جا بمانم کسانی هستند مرا زیر پر و بالشان بگیرند.

پس نوشت:

خانم ها،چرا ما با هم هیچ جا نرفتیم سفر؟خواهشمند است در صورتی که پای سفر هستید حتماً با اینجانب تماس بگیرید.اگر هم شماره ام را ندارید،شماره تان را بگذارید بنده می گیرم.

خانم هایی که زبان انگیلسی شان خوب باشد در اولیت قرار دارند.نهایت تا همین ترکیه می رویم من بیشتر پول ندارم.

آنجا هم بکینی میکینی بخواهید بپوشید کلاهمان می رود داخل کلاه هم!!!شما را سپردند دست من،دخترهای زنینه!خجالت هم خوب چیزی می باشد!!

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 9:5 توسط تیتا| |

او لا لنگو شدم ور شاخ پسته!

بدیدم دختری ور خر نشسته!

بگفتم دخترو ماچی نمیدی؟

بگفتا می دمت خر وا نمسته!

توصیه می کنم کرمونیا رابخوانید.

فکر نکنید چیزی از خاطرم رفته است.نه اینکه بگویم ما کرمانی ها بعد از حمله آقا محمد خان دیگر خواستیم در تاریخ کشور حماسه بیافرینیم یا هرچی!اما کور یا احمق هم نیستیم.می بینیم و خون دل می خوریم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 10:27 توسط تیتا| |

عزیزکم،دارم ترک می کنم،همه چیز را یک جا.تو هم لابد تو زندگیت یک بار را معتاد بودی.به باوری به کاری به کسی و تو هم لابد مجبور شدی ترک کنید.گیرم فهیم بودی و همین که فهمیدی این اعتیاد با آدم چه می کند کشیدی بیرون یا همچو چیزی.اما حتماً یک اقلیتی هم هست که ترک کرده چون مجبور شده.چون دیگر چیزی در چنته نداشته بدهد بالای اعتیاد بد مصب.ساقی ها را هم که می شناسی محض رضای خدا به حرف آدم گوش هم نمی دهند چه رسد به اینکه موش هم بگیرند.تو که اول راهی و ساقی خندانت با گشاده دستی راه به راه هر گند و گهی که خواستی را دو دستی تقدیمت می کند امان بده،یک روز تو هم می بینی پلاس شده ای ته جوب آب و داری بر و بر به آسمانی نگاه می کنی که محض دوا یک لکه ابر هم ندارد.آره عزیزکم،باکت نباشد،دندان سر جگر بگذاری خودت می شوی ابر و هی می باری و هی یاد خاطراتی می افتی که هیچ وقت جز در ذهن تو وجود نداشته،هی یاد خنده هایی می افتی که خبر نداشتی بر توست نه با تو.آره عزیزکم صبر کن.آسیاب به نوبت!نوبت ما که تمام شد.هر چی بود و نبود آسیاب کردیم و تهش یک گرد روشن دادند دست مان که هر طور میلت می کشد اسم رویش بگذار.آره عزیزکم!من کشیدم کنار و دارم همه چیز را ترک می کنم یک جا.معلوم هم هست از آن دسته ای هستم که از زور بی کسی معتاد شده اند و حالا از زور بی کسی ترک می کنند.ملتفتی که.نیستی البت.مثل دیگر هم بلد بودم.مثلاً گذار پوست به دباغ خانه می افتد و آن یکی اش خاطرم نمی آید.اینها را می گویم چشم گوشت باز شود عزیزکم،نه که خدایی نکرده وهم برت دارد.اینها را می گویم که از دست هر که رسید چیزی نگیری.نمی توانی که مزارع رنگی خشخاش را به آتش بکشی که،یا بروی بیخ خر گل هایش را بگیری که!نهایتش خیره می شوی به ساقی ات و با نفرت بهش فکر می کنی.هنوز هم ملتفت نیستی.من که می دانم.ها یادم آمد مثلش را،دنیا گرد است.گرد گرد.آره عزیزکم.

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 13:48 توسط تیتا| |


ببین تو خواب گردی.همه دنیا هم در خواب تو گیر کرده است.مثل همین دیشب که در خواب خواب میدیدی خونی را که از لا به لای موهایش شره می کرد و در خواب دلت به دلیلی نا معلوم گر گرفت از درد.دیدی از آن خواب هم بیدار شدی؟حالا هم کافیست آرام باشی.کتاب بخوان،نه کتابی تازه.کتابی که قبلاً خواندی و مطمئنی آرام نگهت می دارد.یا Friends  ببین و یا به دوستان وبلاگی که در خواب داری زنگ بزن یا اصلاً وبلاگ وهم آلودی که فکر می کنی داری را بنویس و صبر کن،صبر کن.باور کن این تنها خواب است و وقتی بیدار شوی دیگر هیچ کدام از کسانی که تو را قربانی کردند وجود ندارد.همه شان مثل شبحی که با نور محو می شود تمام می شوند.

پیوست:مرد می تواند خیلی عیب و ایراد ها داشته باشد و من می توانم چشمم را روی خیلی شان ببندم اما تحمل مردی که می ترسد و برای ترسش دروغ می گوید از تحمل من خارج است.

مزه زهرمار می دهد  روزهایم.

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:52 توسط تیتا|


Design By : Night Skin