like water for chocolate
آدم گاهی بیزار می شود!بلیط را می چپانم توی کیفم و نگاهش هم نمی کنم،حوصله اش را ندارم،یعنی دیگر حوصله هیچ دروغی را ندارم،حوصله هیچ توجیهی را.فکر می کنم چی ماند ته این داستان؟فکر می کنم هیچی!فکر می کنم از اولش هم لابد چیزی نبود اگر نه با این کثافت کاری تمام نمیشد.از خودم می پرسم:" کثافت کاری؟"بی تفاوت زل می زنم تو چشم های خودم و جواب می دهم:"خاک بر سرت!آره کثافت کاری."و بعد بیزار می شوم.صبح بیزار نبودم.حتی اولش نوشتم:"با وجود خستگی بعد از مسمومیت که مانده به تنم حال خوشی دارم..." و بعد در مورد شکل حال خوشم حرف زده بودم.می دانید که؟از همین تشبیه هایی که همیشه می آورم،نه که شما بهتر بفهمید که نشان بدهم این کار را بلدم یا حداقل فکر کنم بلدم و شما هم خانمی/آقایی کرده سر تکان بدهید که :"آره!بلدی."می پرسد:"می خوای همین جور قیافه بگیری؟" و من جوابش را نمی دهم.البته دلم می خواهد بگویم:"نه که تو به چیزیته؟" و هر دو بدانیم به هیچ چیزش نیست و دلم می خواهد بگویم:"هاه!منم به هیچ چیم نیست."اینها را هم نمی گویم.فکر می کنم حالا که چی؟این که بازی تازه ای نیست و بعد با بیزاری دنبال موضوعی می گردم که حالم را بهتر کند.فکر می کنم اصلاً به رسم تهران گردی می روم پستو و شیلا.درست انگار یک آیین کهن باشد.یادم می آید آقای وکیل که گفت:" چشم های قشنگی داری." ناخوداگاه نگاهش کرده بودم.از همان نگاه های شیطنت بار و لوند و بعد یادم آمده بود این نگاه را نباید خرجش می کردم.بی هوا پرسیده بودم:"می ریم پستو؟" سر عقب انداخته بود و به صدای بلند خندیده بود.من نگاهم مانده بود روی دندان هایش و فکر کرده بودم :"هر کی به من میرسه یا گرگه یا گرگ میشه."با همان لبخند و نگاهی که لباس را از تنم در می آرود جواب داده بود:"پستو هم می برمت.تو بیا بریم،برات برنامه ها دارم!" و من بهانه ای پیدا کرده بودم و فرستاده بودمش رد کارش.بیزاری دوباره روی مغز سرم سنگینی می کند.انگار مغزم را مچاله کند و تمام فکر های خوبم را بریزد بیرون و تهش یک بیزاری سیاه باقی بگذارد.حالم شبیه روزیست که "خانه خواهران" را تکه تکه کردم.همچین ریز ریز ها.جوری که دیگر نتوانستم بچسبانم و مهم هم نبود.دلم می خواهد سرم را بکوبم به دیوار،آنقدر که بیزاری سیاهم بپاشد رویش و از سر آسودگی همان جا ولو شوم و تمام شوم اصلاً.دلم می خواهد پا بکوبم به زمین و فحش بدهم،از آن فحش های خیلی خیلی بد.به جای این کار ها نگاه می کنم به کفش های لژ دار دخترک که انگار رویشان لق می خورد و هی میرود و هی می آید و من برایم مهم نیست. ویستای کثافت!اینترنت اکسپرو...اینجا زبانم درست نمی چرخد برای همین کثافتش را غلیظ تر می گویم. فکر می کنم آدم از خودش خجالت می کشد این همه خودش را بزند به خریت.این همه چشمش را ببیندد روی همه چیز.فکر می کنم بس است دیگر.این ته مانده عزت نفسم را باید سفت بچسبم.از میان دندان های کلید شده ام می غرم:"دیکشنری کثافت." پیوست:شنبه بعد از ظهر ساعت 7 و نیم.جایش هم معلوم نیست هنوز.شماره تان را بگذارید برای هماهنگی تماس می گیرم.همه کارهای سخت همیشه گردن من است! یک پست نوشته بودم در مورد خودم و آقای وکیل و اینکه دارم می آیم تهران و اینکه احتمالاً آقای وکیل هم می آید و در راه رفت یا برگشت یا آنجا به هر حال از خجالت من در خواهد آمد و اصلاً برایم مهم نیست.به این صراحت هم ننوشته بودم اما چون سیستم تخ... ام ویروس دارد صفحه را بست و به ریش من خندید که خوب کاری هم کرد٬ دیگر حوصله ام نمی گذارد تمام آن Xشعر ها را از اول بنویسم.به هر حال شما چیزی را از دست ندادید چون یکی از همین نوشته های گه همیشگی ام بود.امید وارم به خاطر "گه" نخواهند دوباره در اینجا را تخته کنند. یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار با محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال ذکر گرفته ام تا ساعتی دیگر. از زخمی چرکی دلم بدجور تب دارم. سیم آخر ناباوری دارد و خستگی.دیگر مبارزه ای در کار نخواهد بود. بزن.

| Design By : Night Skin |


