تبليغاتX
like water for chocolate




















like water for chocolate

عزا دارم.عزیزترین کسم مرده است.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 14:14 توسط تیتا| |

سر دردم بیشتر می شود،بدنم طوری درد می کند انگار کتک خورده ام.باید کار همان زنی باشد که در خواب هایم جا خوش کرده و یک بار که حواسش نیست،حتماً او را خواهم کشت.دیشب در خواب می گفت من آنفولانزای خوکی گرفته ام و خواهم مرد و باقی اش یادم نیست.یحتمل خودش به صرافت پاک کردن لک ننگ وجود من از خواب افتاده است.گمانم من هم برای او کابوسی کشدار شده ام.زن خواب های من متوسط القامه است،کمی چاق با موهای مش شده و لبخندی فراخ که دندان های سفیدش را نشان می دهد.زیبا نیست،تمیز است.رفتار سلطه گرایانه ای دارد که باعث می شود به دیده تحقیر و تکیرم نگاهش کنم.و ته ته دلم جوری ازش متنفر باشم که ...خوب من از خیلی ها این طور متنفر بودم.به اینها وقتی فکر می کنم که خانم زبانم دارد حرف می زند و نکته ای را یادم می دهد یا حداقل این طور فکر می کند و من زل زده ام به لب هایش که تکان می خورد و صدا ازشان در نمی آید.

سردردم بیشتر می شود،بدنم درد می کند و من فکر می کنم تغییر کردن چقدر سخت می تواند باشد وقتی بخواهی بیاستی و خودت نباشی یا خودت بشوی.مثل این است لباسی را که خیلی دوست داشتی و خیلی ازش مراقبت کردی و خیلی سالم نگهش داشتی را یکی هی بی دلیل پاره کند،هی بی دلیل لک بیندازد،هی بی دلیل بهش بخندد.جوری که دیگر نخواهیش،لباس را می گویم.جوری که دیگر تمیز نشود و مجبور شوی لباس را تا کنی و بگذاری توی گنجه،ته صندوق و درش را ببندی و از نو شروع کنی و بگذاری تمام اشک ها و آه ها و ناله هایت ته همان صندوق بماند یا توی گنجه با تمام خاطراتش و تمام تلاشی که تو برای حفظش کردی.از این تلاش های بی ثمر.

سردردم کم می شود،بدنم طوری درد می کند انگار مدتی پیش کتک خورده ام و کبودی هایی که مانده دارد به زرد می زند.لب هایم را کش می آروم.یخشان می شکند.لبخند خونی ام زیاد به چهره ام می آید.به زن خواب هایم می گویم:" من از دست و پا زدن در این خواب خسته شدم،دارم بیدار می شوم،می دانی؟من از غمگین بودن خسته شدم.از خسته بودن!" زن خواب هایم از سر بد طینتی لبخند می زند،انگار انتقام گرفته است،انگار حالش خوب شده.

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 12:23 توسط تیتا| |

چشم هام درد می کند،به زور بازشان می کنم و فکر می کنم کاش هنوز صبح نشده باشد.دست هام بوی خواب گرفته اند،قلبم بوی زنگ زدگی و دهانم طعم گس زبان زنی را می دهد که دیشب در خواب مرا می بوسید.همان زنی که بار پیش او را به بیمارستان رساندم.چشم هام را باز می بندم شاید خستگی پس برود.

و تمام اینها بعد از یک روز کامل انتظار است که اولش موبایل سایلنتم را از زیر خروار خروار آشغال پای تختم بر نداشتم،نگاهش هم نکردم،انگار نه انگار منتظر باشم.لیراییل را تمام کردم و ابهورسن را شروع کردم.نگاهم روی کتاب اسکن شده با همان سرعتی می دوید که کودکی برای فرار از دست گرگ به سمت بالا بلندی می دود،جوری که پاهایش را نبیند،جوری که زمین طرح خاکستری محوی شود یا خاکی یا سبز.

و تمام اینها بعد از این است که کتاب هایم تمام شد و من با چشم هایی که از خستگی می سوختند سعی کردم چند کلمه انگلیسی پشت هم ردیف کنم که نشد و بعد به حرف های بابا گوش دادم و به حرف های مامان گوش دادم و به حرف های حامد گوش دادم و با هیچ کس حرف نزدم و با نیرویی غیر انسانی لبخند یخ زده ام را روی لب هایم نگه داشتم و یادم نیامد آخرین بار که گریه کردم کی بود.

و تمام اینها بعد از غروب جمعه است که باد داشت،باران داشت،صدای کلاغ داشت و من روزه کله گنجشکی ام را افطار کردم و میلم به هیچ چیز نمی کشید و دلم ...دلم هوا گوشی سایلنتم را کرده بود.اس ام اس زدم به میترا،به آنا و داشتم همین جور یاوه می گفتم در جواب حرف هایشان و حواسم جای دیگری بود.حواسم به بهار بود و کوچ و پرستو ها.دلم خواست بشینم زیر بخش J و پاهایم را دراز کنم و نگاه کنم به دانشجو های سر خوش و سر تکان بدهم که :"ای جوانیییی!" و کسی باشد بهم بگوید هنوز جوان هستم و من لبخند بزنم.دلم برای لبخند زدن تنگ شده،برای خوشحال بودن.این بار شادی بی تهدید از قلبم رفت.

و تمام اینها بعد از این است که به خودم گفتم اگر این بار نگفت حالش بد است اسمم را عوض می کنم می گذارم چغندر.نیاز نشد با ثبت درگیر شوم،خودش اس ام اس زد که:"خوبی؟" یا چیزی شبیه این و خواستم بگویم:"نه جان من".خواستم بگویم:"جان من!درد دارد استخوان هایم را پوک می کند."جواب دادم:" از صبح هر جا بودی برو همان جا." و یادم افتاد حتماً باید به خاله ام بگویم دارم می میرم و باید مامان را مجبور کند مرا بسوزانند و یک وقت مرا نگذارند توی یک چاله و رویم را بپوشانند.من از حشرات چندشم می شود،از تاریکی می ترسم از تنهایی و یادم می افتد چقدر تنهام!

و تمام اینها بعد از این است که جواب می دهد:"توی تخت." و من حتی به خودم زحمت نمی دهم بپرسم با کی و سعی می کنم چشم هام را ببندم و بخوابم و به خدایی که دیگر در دلم آواز نمی خواند می گویم:"می دانی دور تا دور دلم دیوار کشیده اند؟" و می دانم نمی داند و می دانم سرش گرم روزه دار هایی است که دروغ می گویند کیلو کیلو.

و تمام اینها بعد از این است که قران را باز می کنم و هر چه استخاره می کنم بد می آید،بد می آید و تسبیح را از سر جا نماز مامان بر می دارم و استخاره می کنم و خوب می آید همه چیز خوب می شود و من جدی نمی گیرم.خدا سرش به روزه دار هایش گرم است.

حالا بیدارم و بوی تند و شیرین خواب می دهم.باد هو می کشد.صدای کلاغ می آید.

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 10:14 توسط تیتا| |

بدم میاد از اینایی میان می نویسن وبلاگ باحالی داری و می تونی از طریقش خدا تومن درامد داشته باشی بعد وقتی می ری خواهر و مادرشون رو مورد لطف قرار بدی می بینی از این سایت احمقانه هاست که هیچ جایی واسه فرمایشاتت نگذاشته!

حالم اون قدر خوبه که دعا می کنم همه چیز ادامه خواب دیشبم باشه که او خانمه تصادف کرد و من بردمش بیمارستان.

فاتحه بعضی دوستی ها رو باید خووند.فاتحت رو خووندم عزیزم!خودمم فکر نمی کردم به این راحتی باشه!

دلم یه وبلاگ غریب فسیل خاک گرفته می خواد که بشینم تمام آرشیوشو بخوونم و فکر نکنم.

دلم نمی خواد برم کلاس زبان،دلم نمی خواد بازی کنم،کتاب بخوونم،فیلم ببینم،لبخند بزنم،دوست داشته باشم.دلم می خواد بخوابم تا خیالم راحت باشه همش ادامه خواب دیشبیه که توش اون خانمه تصادف کرد و من بردمش بیمارستان.می خوام مطمئن شم این خریتای انسان دوستانه رو فقط تو خواب می کنم.

می خوام عصبانی باشم،هنوز عصبانی هستم.کور شم اگه دروغ بگم،بعضی چیزا که خراب میشه دیگه درست نمیشه،مثل اعتماد،مثل احترام،مثل راحت بودن یا نبودن دو تا آدم.چطور بگم؟گاه وقتی آدما یهویی می بینن کسی که باهاش کاسه کوزه یکی بودن یه غریبه است که فقط شبیه کسیه که می شناختن و رفیق گرمابه و گلستان بودن.آره،همینه!یهویی می بینی طرف غریبه بوده.شده؟نه!بوده.

این چند روز هی می خواستم همینارو بگم اما نمیشد.هی انگشت به حلق فکرم کردم و هی عق زدم و چیزی که سر دلم رو گرفته بود بالا نیاوردم.پنداری باز احساسمو نجوییده نجوییده قورت داده بودم.نمیسازه بهت بابا!چطور بهت بگم؟این گه خوریا بهت نمیاد.ده وا بده ده!

پیوست:همچنان خودمم!فکر کردین اگه قرار بود شما هم کلمه بالا بیارین بهتر از این میشد؟

هوا ابریه،باد میاد،پاییز گرمیه،دلم بارون می خواد با کسی که دستمو سفت بگیره،با کسی که دلم بخواد بغلم کنه،محکم


نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 15:39 توسط تیتا| |


Design By : Night Skin