تبليغاتX
like water for chocolate




















like water for chocolate

این روزها زیاد خواب می بینم.با چشم های باز با لب های بسته.دیشب خواب دیدم کسی جگر خام دستم داد و من به نیش کشیدم.از خواب پریدم و دهان پر از طعم خون بود.دلم به هم می خورد،زیاد طول نکشید،چشم هام را بستم و دوباره به خواب های منتظر راه داده تا فکرم را آلوده تر کنند.این روزها از داستانی که ننوشتم منگ شده ام.آنقدر منگ که نمی دانم چه کسی چه وقتی تکه تکه ام کرده است که حالا دنبال خرده های قلب شیشه ای ام می گردم.قلبم شیشه بود آخر،در گرماگرم عاشقی ذوب شد.شد یک شکل بی شکل.شکل تنهایی مثلاً،شکل زنانگی مثلا،شکل من مثلاً.

این روزها حرف هایی می شنوم که نمی فهمم و می دانم دیگری هم نمی فهمد.با حرف هایش مرا تاب می دهد،دست هایش را که می گذارد پشتم تا هلم دهد آرام می گیرم،فکر می کنم هست و اگر به افتادن باشد مرا می گیرد،دور که می شوم ترس برم می دارد از نا متناهی زیر پایم.سرمای هوا صورتم را کرخت می کند،سرعت عبور اتفاقات مرا به سر گیجه می اندازد.دور می شوم جوری که ترس برم می دارد هرگز دوباره گرمای دست هایش را نداشته باشم.صدای خنده زنی بی وقفه در گوشم می پیچد"تنها باید دست هایت را رها کنی،همه چیز آرام خواهد شد."این باید صدای خدا باشد که نا امیدانه در پی نجات من است.به زنجیر هایم چنگ می زنم.خدا آه می کشد.دست های گرمی را پشتم احساس می کنم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 8:53 توسط تیتا| |


Design By : Night Skin