like water for chocolate
چمدانم را سفت می گیرم.جوری که مفصل های دستم سفید می شوند،می ایستم و پشت سرم را نگاه می کنم.روز ها و روزها یک نفس دویده ام.ترس برم می دارد قلبم بترکد،طاقت نیاورد این همه تقلا را:"آرام باش جان من،آرام باش عزیز من" و اینها را به قلبم می گویم.حرف های ساده ای که او هیچ وقت نگفت. پشت سرم پر از غبار است،پر از درخت های گز و بوته های خار.پشت سرم خالیست و آن دور ها،خیلی خیلی دور ها،نقطه سیاهیست که نمی بینم اما می دانم هست.مردیست که مرا از تمام دلبستگی هایم دور کرد.رفته بودم وسایلم را بردارم.تابلو "زندگی خارق العاده است" را بر نداشتم.عکس دو نفرمان را هم بر نداشتم.او ایستاده بود پشت سر من و دست انداخته بود دورم.توی عکس دارم می خندم.با تمام حس خوشایندی که کسی می تواند داشته باشد.این همان روزیست که پرسیدم:"اگر قرار به داشتن نیروی خاصی باشد تو چه نیرویی خواهی داشت؟"و جواب نداده بود و من فکر کرده بودم دلم می خواهد بتوانم روی ذهنش تاثیر بگذارم که برای همیشه پیش من بماند و می دانستم نمی شود،می دانستم این طور نمی خواهمش.دیگر لباس هایم را دوست نداشتم،نه حتی آن یکی که من می گفتم لاجوردیست و او می گفت فیروزه ای!و نه گوشواره هایم را و نه پتوی سفید گلدارم را. حالا ایستاده ام میان این جاده خاکی یک طرفه،میان تابلو های دور زدن ممنوعی که برایم گذاشته است و چمدانم پر از خاطره است.لمس برجستگی دست هایش را برداشته ام،هاشور های ظریف کنار چشم هایش را،عطر شکلاتی نفس هایش را،داغ لب هایش را روی گردنم.دلم برای همشان تنگ شده. زن را اول بار که دیدم در پاگرد مدرسه سابقم بود.رفته بودم تا به خودم یاد آوری کنم تیزهوشم و متفاوتم و می توانم هر چیزی را که می خواهم به سادگی به دست بیاورم.ایستاده بود کنج دیوار.مرا که دید لبخند زد.فکر کردم مادر یکی از بچه هاست.کوتاه قد و تکیده بود.لباس به تنش زار می زد.زیر چشم هایش گود افتاده بود،انگار مدت زیادی بیمار بوده است و تازه جان راه رفتن پیدا کرده است.لبخند نصفه نیمه ای زدم و رد شدم.گذاشتم بوی عطرم باقی بماند و صدای کفش هایم و حتی دلم به رحم نیامد،چه می دانستم روزگار خرکشم می کند و پرتم می کند در این بازی تکراری. زن را آخرین بار در مطب دکتر دیدم.روسری ساتن سفید پوشیده بود با گل های سرخابی،رژ لب زده بود.مرا که دید لبخند تمام صورتش را پر کرد.قد راست کرد که نشان بدهد همه چیز خیلی خوب است،خیلی شاد است،نشان بدهد چیزی را می داند که من نمی دانم.لبخندش را جواب دادم،سر تکان دادم که سلام و نگاهم را متوجه تارهای سفیدی میان موهای رنگ کرده اش کردم و ناخن شست شکسته اش در صندل های سفید.ابرو بالا دادم و رویم را به سمت مخاطبم گرداندم. فکر کردم یک سر و گردن از او سرم.حتی وقتی سعی می کند راست بایستد.فکر کردم کاش او هم خوشبخت شود،تنها من دیگر قیافه اش را نبینم. بلند شدم و گذاشتم انبوه موهای خرمایی رنگم به چشمش بیاید و حتی دلم به رحم نیامد،چه می دانستم به واقع چیزی را می داند که من نمی دانم. حالا می دانم چه تکیده باشد چه با روسری ساتن سفید من به قدر یک سر و گردن بالاتر از او قرار دارم،نه اینکه ناخن های من هیچ وقت لب پر نشود یا روسری ام نخ کش نباشد یا مانتو ام چروک.نه اینکه هیچ وقت به درختان خشک نمانم یا به گنجشک های زیر باران مانده یا بی آرایش به مرده هایی که خبر از مرگشان ندارند شبیه نباشم،نه!تنها برای این است که من بالای زندگی او نشسته ام و خدایی می کنم،شبیه فرشته ای سیاه،شبیه ابلیس! تا همین امروز صبح باورم نشده بود.حتی سه روز پیش که ایستاده بودی در چهارچوب اتاق خواب و یخ می خوردی،مرا که دیدی آمدی جلو و یخ را سراندی توی یقه ام و گذاشتی تا این سرمای نفس گیر انحنای کمرم را با ارامش طی کند.وقتی یخ را برداشتی و گذاشتی دهنت هم باورم نشد.بعد از آن زیاد یادم نمانده است.نمی دانم لاله گوشم را گرفتی بین انگشت هایت و بازی ات گرفت با گوشواره ام؟یا یخ را روی زبانم گذاشتی؟یا رفتی؟یا ماندی؟ تا همین امروز باورم نشده بود خانمی که فنجان قهوه را در دستش می چرخاند دروغ گفته است.آخر نشانم داده بود.طرح زن و مردی که ایستاده بودند روبروی هم و دست های هم را گرفته بودند.گفته بود تا چهار وقت دیگر اتفاقی خواهد افتاد:چهار ساعت،روز،هفته،یا ماه .باور کرده بودم وقتی کارت کشیدم گفت کسی در زندگی تو نیست. تا همین امروز صبح باروم نشده بود این یک روزی که تب و لرز کردم و از جایم تکان نتوانستم بخورم همه چیز را عوض می کند.قرار بود با هم حرف بزنیم و من کلی حرف داشتم که فقط می توانستم با از خود گذشتگی به تو بگویم.تا همین امروز صبح. امروز صبح که گفتی می روی جایی تا چیزی را ثبت کنی فهمیدم دیگر نیازی به حرف زدن من نیست.رفته ای و من باید باور کنم و به خودم بگویم این صدای خس خسی که به جای کلمه از گلویم در می آید فقط به خاطر سرما خوردگیست و حجمی که راه گلویم را بسته.فقط باید تا مدتی به خودم دروغ بگویم.تا چشم هایم را باز کنم و ببینم نیستی و به خودم بگویم یک رویای تلخ بودی.هیچ وقت واقعیت نداشتی،هیچ وقت. بلند می شوم از روی صندلی پشت پنجره،پرده را کنار می زنم و نگاه می کنم به خالی کوچه.بوی برنج دم کشیده و خورشت قیمه از آپارتمان کناری می آید.جمعه ها ساعت دوازده ظهر می آمد و من کنار پنجره می ایستادم تا آمدنش را ببینم و دلم غنج برود از دیدن صورت اصلاح نکرده و لبخند خسته اش.سرکوچه پژوی بژی کنار دختری ایستاده،برگ های قهوه ای منتظر باد هستند،گربه ای روی دیوار خانه روبرو راه می رود.همین و همین.می روم تا آشپرخانه.روی همه چیز را خاک گرفته. یادم می آید روزی را که ناهار درست می کرد،گوجه پلو شفته!وسط پذیرایی ایستادم،دست هایم را باز کردم :"بهم میاد؟"و لباس سفید کوتاهی را می گفتم که یقه اش آنقدر باز بود که سفیدی سینه ام به چشم بیاید.مجسمه شده بود و نگاه می کرد،از الانم لاغر تر بودم،از الانم طنازتر بودم.الان که نیستم،آنوقت ها بودم.خندیدم.آهنگ گذاشتم :"با هم برقصیم؟"سر تکان داد که نه.لب هایش خشک شده بود،شب قبل بی هوا به خوابی لبخند زده بود و لب بالایش شکاف خورده بود،زبان کشید روی زخم:"می دونی که بلد نیستم" دستش را گرفتم و کشیدم تا وسط کوچکترین پذیرایی دنیا:"یادت میدم،نمیشه که این جوری،پس تو عروسیمون چیکار می کنی؟"به جای رقصیدن به قاعده مرد های سنتی دست هایش را باز کرد و نرم نرم سر جایش تکان خورد.خنده ام گرفت،خنده سر خوشی از امنیتی که به من می داد.فکر کردم تا ما بخواهیم عروسی کنیم یاد می گیرد.سر و ته عروسی من همان لباس سفید بود و تمام شد. بر می گردم پشت پنجره،شاید دیر تر بیاید مثلاً دوازده و ربع،مثلاً دوازده و هفده دقیقه یا بیست یا بیست سه یا بیست هشت یا مثل آن یک بار که دیر کرد دوازده و نیم برسد.کوچه خالیست،برگ ها را باد برده، دخترک را پژوی بژ و گربه جایی بیتوته کرده که من نمی بینم.تمام سنگینی ابرهای خاکستری دوازده ظهر جمعه روی دلم سنگینی می کند.گردنبندم را باز می کنم:یک حلقه،وسطش یک نگین شیشه ای بزرگ.می گذارم لب پنجره کنار گلدان کاکتوس. کدو را می زنم زیر بغلم و می روم. اولین بار که به من شب به خیر نگفت باور نکردم.در تاریکی اتاق روی تخت نشستم و خیره ماندم به لباس هایی که طرح آدمی را به خود گرفته بودند روی جالباسی و مرا نگاه می کردند خیره و اشک هایم بند نیامد. اولین بار که سفر رفت و به من نگفت که کی رفته و کی رسیده است در روشنایی روی صندلی ام وا رفتم. سگک کفشم از یک طرف کنده شده بود و لق می زد.همین طور نگاهش کردم و اشک هایم بند نیامد. اولین روزی که با هم حرف نزدیم را که به شب رساندم،دوره افتادم توی خیابان های شهر و خوشحال شدم که از پشت شیشه های بسیار کثیف ماشین کسی نمی تواند مرا ببیند که اشک هایم بند نمی آید. آخرین بار که نوشته بود:"من رفتم" را هی نگاه کردم و به خودم گفتم امکان ندارد رفته باشد.رفتن که به این سادگی نیست و به سینه ام چنگ زدم تا مطمئن شوم قلبم سر جایش است.همان طور که قبلاً بود.پشت میله های زندانی که بهشان دخیل بسته بودم. به خودم گفتم":تمام شد،باد او را با خود برد.مردی که چمدان سنگینی از نگاه های عاشقانه مرا به همراه داشت و لبخند هایم و طعم لب هایم و حرارت سوزنده بدنم را.باد او را با خود برد و دست های من ویران شدند." و تمام اینها در یک روز اتفاق افتاد.حال مرا تو بگو.برایم تو بشمار این زندگی عددی را.مثلاً بشمار پاییز هایی را که دوست تر داشتم چه آغوشت داغ تر بود و میل من به گم شدن میان بازوانت بیشتر،یا بشمار تابستان هایی که آب ریختیم روی هم و با لباس های به تن چسبیده نشستم بر آفتاب.اصلاً بهار هایی که انتظارت را می کشیدم بشمار.اصلاً زمستان هایی را که بوی تولد می داد بشمار. رفتن هایت را من می شمارم،تو تنها بشمار دفعاتی را که نتوانستم دوستت نداشته باشم.تو دلدادگی های مرا بشمار.حق با توست،روزگار عددی شده.تو خوب هایش را بشمار،بد هایش برای من. گلدان را بردم بالای سرم و کوبیدم روی زمین.هزار تکه شد با صدایی تو خالی.آب هایش پاشید و چهار تا رز کمر شکسته بلاتکلیف ماندند روی زمین و این اولین باری بود که چیزی را شکستم.نه چون عصبانی بودم یا اتفاقی افتاده بود یا خواستم زهره چشم بگیرم.فقط چون احساس کردم دیگر مال من نیست و چیزی که مال من نباشد را نمی خواهم. تکه هایش روی زمین برق می زدند.ریز ریز می خندیدند.مثل فیلم های ترسناکی که حتی بعد از کشتن ،خونخوار داستان با سر جدا از تنش می خندد.نگاهشان کردم:"به همین سادگی آدم همه چیز را خراب می کند.فکر هم نمی خواهد.آدم که فکر کند دلش می لرزد.دنبال دلیل در خودش می گردد.گاهی دلیل بیرون از خود آدم است.به همین سادگی زندگی ات تمام شد،دیدی؟"و لابد دیده بود که هیچ کدام از تکه هایش نخندید.دلم خواست یک تکه اش را بردارم و بکشم روی رگم تا بداند من درد در هم شکستن را می دانم.این کار را می کنم چون تا به حال او دردی را که من می گویم نشناخته است.فکر کردم فایده ای ندارد.که چی حالا؟من بمیرم!همین جا،بین رزهای بی رنگ و تکه های شیشه،بعدش؟زندگی ادامه دارد و من نیستم که بینم .......... عشق نیروی قدرتمندی دارد که آدم را به جلو هل می دهد،مثل یک مادر.نفرت اما نیروی سهمگینی است که کارش از هل دادن گذشته.مثل یک گردباد عظیم همه چیز را هم می شکند.مرا عشقی آرام به جلو هل می دهد تا همه چیز را در هم بکوبم آرام آرام و به نوبت.





| Design By : Night Skin |

