like water for chocolate
نگاه اول: مرد اسکناس های مچاله شده را دوباره شمرد و داد دست آقا کریم:"خیر پیش".مرد جک موتور را زد و استارت زد.موتور با پت پت تکراری اش روشن شد گلدان های سفالی را از شاگرد آقا کریم گرفت.صورت تکیده و سیاهش از فکر کاشتن گل ها رنگ گرفت،شمعدانی یا شب بو،شاید هم لاله عباسی.رو به آسمان در دل گفت:"تا خدا چی بخواد." خیابان ها دم غروب پر بودند از مسافر.اکثریت کرمانی.با نفرت فکر کرد:"شهر نشین های..."حرفش را خورد:"استغفرالله."پژوی مشکی رنگی به سرعت از کنارش گذشت،جوری که تنها صدای آهنگ بلندش را شنید و کل کشیدن و خنده های کش دار دخترهایی که صدایشان تمام خیابان را پر کرده بود.پر از گناه،پر از وسوسه،پر از...با حرص فکر کرد:"شهرنشینی."لعنت فرستاد به روزی که به این کلمه فکر کرده بود یا افتاد سر زبانش یا فهمید چه معنایی می تواند داشته باشد. هنوز آسیه به دنیا نیامده بود،که خواهرش،سمیه خانم دست محمد را گرفته بود و کشان کشان آورده بود در مسجد و گریه کرده بود که عاشق یکی از همکلاسی هایش شده که آرایش می کند و زیر ابرویش را بر می دارد.محمد را نصیحت کرده بود که اینها از صدقه سر شهرنشینی است و خدا لعنت می کند پدران و مادرانی را که دخترانشان را رها می کنند در این جامعه تا مثل علف هرز بزرگ شوند.باید خیلی وقت پیش باشد،آنوقت فاطمه خانم آسیه را باردار بود و دلش بوی شمعدانی می خواست یا شب بو یا شاید هم لاله عباسی. سگرمه هایش را در هم کشید،حق به جانب گفت:"شهرنشینی."پیچید به خیابان ارتش.نفهمید چرا جلوی فالوده فروشی ایستاد.درست کنار پژوی مشکی که بوی اغراق آمیز عطرش حالش را به هم می زد.دختر ها پیاده شده بودند و صدای خنده سرخوششان کسبه را از مغازه ها بیرون کشیده بود.نگاهش ماند روی یکی از آنها که لباس سبز بلندی با آستین های کوتاه پوشده بود.فکر کرد کاش لباسش را پوشیده بود.در این کت سورمه ای و شلوار مشکی بدن نحیفش جزبه لازم را نداشت.رو به دختر داد زد:"کثافت خودتو بپوشون."و نفهمید اول فریاد زده بود و بعد یکی از گلدان ها افتاده بود کف خیابان یا اول گلدان با صدای ترسناکی شکسته بود و بعد فریاد زده بود.مردد شد:"شاید نشنیده باشند.کاش نشنیده باشند."زیر چشمی نگاه های خیره مردم بوی را دید و چند توریست که با علاقه از داخل فالوده فروشی نگاه می کردند و حتی زن و مرد جوانی که از داخل پراید بستنی به دست نگاهشان روی او مانده بود.چند زن میان سال به دختر ها نزدیک شدند.یکی شان فریاد زده بود.صدایش مبهم به نظر می رسید.از پشت کلاه ایمنی سیاهش احساس امنیت می کرد.باید ادامه می داد:"زنگ می زنم 110 بیاد جمعتون کنه."و در دل گفته بود:"شما ج...های شهرنشین رو."یکی دیگر جواب داد:"نه!من زنگ می زنم ..."و باقی حرف هایش در اعتراض زن های دیگر گم شده بود.دختر سبز پوش با دست برهنه اش اشاره کرده بود:"برو گلدوناتو جمع کن تو!"پیاده شد.گلدان را بلند کرد و کوبید روی زمین.صدایش به پاشیدن یکباره خون می مانست.داد زد:"به درک گلدون ها.شماها این همه جوون رو دنبال خودتون راه انداختین که چی؟"و نگاه کرد به مردمی که ایستاده بودند به تماشا.حس خوبی بود،به پیامبران می مانست،به حقیقت.نگاه کرد به چشمانشان که از وقاحت دریده بود و آن لباس های رنگی و کوتاه و آرایش های تیره...:"ج...های شهرنشین."ماشین از روی گلدان های خورد شده رد می شد.عباس آقا جارو آورده بود و خورده گلدان ها را جمع می کرد.سوار موتورش شد.رفت تا ته خیابان.دلش طاقت نیاورد.برگشت،نزدیک پژوی مشکی ایستاد.شماره گرفت:"سلام جناب سرهنگ.یک مورد بدحجابی دیدم.اگه ممکنه اقدام کنید." ......
| Design By : Night Skin |

